
آقای احمدی نژاد در بیست و سومین سفر استانی خود که به کرمانشاه می باشد ، سال نو میلادی را به مسیحیان ایران، و از آنجا که خود را دارای یک رسا لت تاریخی و جهان شمول می دانند به تمام عیسویان جهان تبریک گفتند .
در این سفر استانی که جهت طرح سوالات بزرگ و ارائه راهکار های بزرگتر به مردمان غرق در جهالت و توحش جهان !!انجام پذیرفته است .ایشان پرسش هایی را مطرح کردند که سخن گفتن در مورد آن چندان خالی از لطف نیست.
اگر امروز حضرت مسیح (ع) حضور داشتند چه می کردند ؟ حضرت مسیح در برابر انسان های قدرت طلبی که در برخی از کشور های مسیحی نشین هستند چه می کردند ؟ کدامیک از قدرت ها را ابقا یا عزل می کردند ؟ اگر امروز حضرت مسیح بودند در مقابل ایشان چه کسانی بودند و چه کسانی وی را همراهی می کردند ؟
اگر این پرسش ها و پرسش هایی از این دست را در کنار ادعای احاطه شدن توسط هاله ای نورانی و ... بگذاریم ، در می یابیم، که گویا رئیس جمهوری محترم بر ارتفاعی بسیار رفیع از این خاکدان پست ایستاده و با زمینیان گناهکار تر دامن سخن می گوید . آنها را به راه راست دعوت می کند ، و به ظهور منجیان بزرگ بشارت می دهد .
ایشان گویی وظایف اصلی خود را که اصولا وظیفه هر دولتی در جهان امروز است را فراموش کرده اند ، و جهان را کلاس درس خود و مردمان آن را شاگردان درس نخوان و تنبل خود پنداشته اند .
ایشان که با شعار آوردن نان بر سر سفره مردم و برقراری عدالت در تمامی شئون آن، به صندلی ریاست تکیه زده اند ، امروز این مهم را از یاد برده اند و پیامبر گونه انسان های به زعم خود، از راه خدا و انبیا برگشته را به صراط مستقیم دعوت می نمایند.
آقای احمدی نژاد مگر جایگاه شما به عنوان رئیس جمهور مردم ایران ، تدریس الهیات یا فلسفه دین است ؟ اگر چنین می پندارید ، بد نیست که کمی در مورد شرح وظایف خود به جستجو و کنکاش بپردازید . این پرسش که اگر امروز حضرت محمد (ص) و حضرت مسیح (ع) و دیگر شارعان ادیان حضور داشتند جهان چگونه بود ؟ و یا اینکه چه می کردند ؟ پرسش های عمیقی است که حل و پاسخ به آن از عهده سیاستمداران بر نمی آید .
قرنهاست که باور سکولاریسم در جهان غرب موجبات تفکیک نهاد دین از دولت را فراهم آورده است . امروز در جهان کسی داعیه سخنگویی حضرت مسیح (ع) و حاکمیت تحت لوای فرامین ایشان را ندارد، که شما می فرمایید مدعیانی که به نام مسیح حکومت می کنند از راه ایشان گمراه گشته اند . این پرسش را باید از آقای رئیس جمهور و سایر زعمای قوم خود پرسید که داعیه حاکمیت بر اساس مبانی اسلام را دارند . پرسید که اگر پیامبر اسلام امروز حضور داشتند چه می کردند ؟ آیا به اینکه هر صدای مخالفی خاموش گردد رضایت می دادند ؟ اگر امروز حضرت پیامبر بودند عباس امیر انتظام بدون تشکیل دادگاهی صالحه بیست و هفت سال از عمر خود را در زندان سپری می کرد و از دیدار فرزندانش محروم می ماند ؟ آیا منصور اسانلو به صرف مطالبه حقوق مسلم خود و دیگرکارگران ماه ها در سلول انفرادی می ماند ؟
آیا احمد باطبی ، مهرداد لهراسبی ، کیانوش سنجری ،بهروز جاوید تهرانی ، امیر ساران ، کیوان رفیعی ، خیرالله درخشندی و دیگر دانشجویان و فعالان حقوق بشری و سیاسی به صرف اعتراضی ، سال های جوانی عمر خود را در زندان و در شرایط بد سپری می کردند ؟ اگر محمد (ص) زنده بود ، آیا به دانشجویان معترض ستاره می داد ، تا آنان را به صرف معترض بودن از ادامه تحصیل باز دارد ؟ آیا اگر حضرت امروز بودند ، پرونده قتل های زنجیره ای به بوته فراموشی سپرده می شد ؟ آیا داریوش و پروانه فروهر کارد آجین می شدند؟ آیا محمد جعفر پوینده،مختاری ، شریف ، دوانی ، زال زاده ، سیرجانی به خاطر اندیشیدن به قتل می رسیدند ؟ و هزاران آیای دیگر.کاش می شد بدانیم که شما از کدام مسیح و محمد سخن می گویید؟
رئیس جمهوری محترم، اصلا ما پذیرفتیم که تمام غربیان در جهل و جهالت ، بی عدالتی و شقاوت ، روزگار می گذرانند . باور کردیم که این همه صنعت و تکنولوژی و رشد ، نتیجه همان فضای مسمومی است که آنها در آن نفس می کشند . باور کردیم که سرا پای وجود آنان را فساد و تباهی فرا گرفته است . خوب چه ؟ آیا اینها توجیه کننده فقر و نابسامانی و بی عدالتی و افسردگی ای است که امروز دامان ما را گرفته است ؟ آیا اگر امروز پیامبر اسلام حضور داشتند ؟.....
آقای رئیس جمهور شما در مقام ریاست جمهوری ، نه شاعرید و نه عارف و نه متاله و فیلسوف دین . کار شما سیاست ورزی جهت نیل به شرایط بهینه برای زیست انسانی است . کار شما وعظ و خطابه نیست.
* * *
"آن شاه جمجاه لیلا و نهارا به عیش و عشرت و لهو و لعب مشغول و به شرب باده خوشگوار و بوس وکنار و وطی امردان ماه طلعت مشغول بود"،اما " ارباب عقول این رفتار را عیب کلی پادشاهان ندانند .چون از پادشاه نه زهد و تقوا و سداد و عفت و عصمت " که " عدل و احسان و نظم و نسق و حساب و تمییز و حراست و ...داد و دهش و پارس و پرورش می طلبد"(رستم التواریخ به اهتمام محمد مشیری تهران 1352 ص 201 )
در مورد بشارت ظهور عیسی (ع) به همراهی حضرت مهدی(ع)،و موعود گرایی احمدی نژاد به زودی سخن گفته خواهد شد.
مطلب را در سایت ادوار نیوز هم می توانید ببینید.
ناناز اويسي
Nanaz.oveisi@gmail.com
اين روزها بند 209 زندان اوين که بازداشتگاه اختصاصي وزارت اطلاعات است، به يکي موضوعات کاري نهادهاي حقوق بشري تبديل شده است. گروهها و افراد مختلفي هم ر ارتباط با اين بند اظهار نظر و موضع گيري کرده اند.در آخرين مورد 495 نفر از فعالان سياسي دانشجويي در ايران طي بيانيه اي ضمن اعتراض به بازداشت هاي طولاني دستگير شدگان در اين بازداشتگاه و وضعيت بازداشت شدگان، نگراني خود را نسبت به دور جديد برخورد، اعمال فشار و تهديد فعالان سياسي- دانشجويي و اعمال شکنجه اعلام داشتند.
در اين بيانيه که به کميسارياي عالي حقوق بشر سازمان ملل متحد، شوراي حقوق بشر ملل متحد، عفو بين الملل و ديدهبان حقوق بشر رونوشت شده و نام مهندس عباس امير انتظام - قديمي ترين زنداني سياسي بعد از انقلاب ايران که خود بند 209 را نيز تجربه کرده است ـ نيز در آن ديده مي شود، آمده است: "بند 209 زندان اوين از جمله بندهايي است که زيرنظرمستقيم وزارت اطلاعات بوده و هيچ مرجعي از قوه قضائيه تا سازمان زندانها، اجازه بازديد از آنجا و بررسي وضعيت آن را ندارد[يک روز پيش از مرگ اکبر محمدي در زندان، نمايندگان مجلس مجوز بازديد از اين بند را بدست نياوردند].به همين دليل زندانيان نگهداري شده در اين بند که عموما زندانيان سياسي- امنيتي هستند نامشان در ليست زندان ثبت نشده و در اکثر موارد خانواده هاي اين افراد براي مدت طولاني از وضعيت زندانيان خود بي اطلاع هستند."
نويسندگان بيانيه وضعيت سلول ها و بازداشت هاي انفرادي را چنين توصيف مي کنند: "در اين بازداشتگاه، زندانيان سياسي براي مدت ها گاه تا چندين ماه در سلولهاي انفرادي نگهداري ميشوند و تحت بازجوييهاي طولانيمدت قرار ميگيرند. از قوانين اين بند داشتن چشم بند است، بطوريکه که از لحظه ورود به ساختمان، چشمبند به زنداني زده ميشود و فقط درسلول خود اجازه برداشتن آن را دارد. زندانياني که به استفاده از چشم بند اعتراض کنند و از زدن آن خودداري ورزند، مورد ضرب و شتم و آزار و اذيت قرار ميگيرند [مهندس موسوي خوئيني در اعتراض به غير قانوني بودن استفاده از چشم بند در اين بازداشتگاه از سوي مامورين بند 209 مورد ضرب و شتم قرار گرفت]. بازجوييها نيز در اغلب اوقات با چشم بند انجام ميشود. زندانيان پس از تکميل پرونده خود و پس از طي کردن مراحل کارشناسي که گاه تا چندين ماه طول ميکشد، حق استفاده از تلفن را دارند که هفتهاي يک بار به مدت حداکثر 5 دقيقه ميباشد."
وضعيت زندانيان در بند هاي عمومي نيز در اين بيانيه مورد توجه قرار گرفته و آمده است: "علاوه برسلول انفرادي در بند 209 بندهاي موسوم به عمومي نيز وجود دارد که به صورت انفراديهاي چند نفره ميباشد که به ادعاي بسياري از افراد نگهداري شده در آن؛ از شرايط به مراتب بدتري نسبت به سلولهاي انفرادي برخوردار است. پنجره هاي اين اتاقها[ که به صورت انفرادي هاي چند نفره است به اين شکل که ديوار بين دو سلول انفرادي را برداشته و آن را به اتاقي بزرگتر تبديل کردهاند] به عوض اينکه رو به هواي آزاد باشد به سمت راهروهاي منتهي به سلولهاي انفرادي است. همچنين تهويه نامناسب در اين اتاقها شرايط را براي زندانيان بسيار نامساعد ساخته است. در اين بند زندانيان در هفته تنها 120 دقيقه حق استفاده از هواخوري را داشته و به مدت 20 دقيقه امکان ملاقات با خانوادهشان را دارند. فضاي شديد امنيتي در اين بند از جمله معضلات آن است."
در ادامه بيانيه تصريح شده: "با اينکه بند 209 محلي براي نگهداري زندانيان سياسي به منظور کارشناسي پرونده آنان است، با اين حال تعدادي از زندانيان با وجود صدور حکم از سوي دادگاه همچنان در اين بند نگهداري ميشوند."
احمد باطبي، کيانوش سنجري، کيوان رفيعي، ابوالفضل جهاندار، کيوان انصاري، رضا ملک، سعيد ماسوري، منصور اصانلو و آيتالله بروجردي و هوادارانش، از جمله زندانياني هستند که به نوشته اين بيانيه، در بند 209 وزارت اطلاعات به سر مي برند.
نويسندگان بياينه با اين توضيح که اسامي ياد شده تنها تعداد انگشتشماري از زندانيان نگهداري شده در اين بند هستند، اين نکته را ياد آور شده اند که در ساير بندهاي مرتبط نيز وضعيت مشابهي حاکم است.
زندان هاي غيرقانوني
وزارت اطلاعات با اينکه بازداشتگاههاي غير رسمي نير در اختيار دارد اما پس از آنکه زندان توحيد ـ کميته مشترک ضد خرابکاري در زمان رژيم گذشته - در تهران به "موزه عبرت" تبديل شد، بازداشتگاه 209 در زندان اوين را بيش از پيش فعال کرد که فعاليت آن در چارچوب قوانين سازمان زندان ها انجام نمي گيرد.
اگر چه در بيانيه 495 فعال سياسي دانشجويي، تنها به بازداشتگاه 209 پرداخته شده اما علاوه بر بند 209، بازداشتگاههاي ديگري نيز وجود دارند که زير نظر سازمان زندان ها قرار ندارند. در همين خصوص، هفته گذشته "کميته دانشجويي دفاع از زندانيان سياسي" در گزارش سالانه نقض حقوق زندانيان به مناسبت روز جهاني حقوق بشر نوشت: " هنوز بازداشتگاههايي مانند، بند 2 الف متعلق با سپاه، بند 240 قوه قضائيه، بازداشتگاه هاي داخل زندان هايي مانند رجائي شهر و قزل حصار و ديگر زندان ها، بازداشتگاه مرصاد واقع در زير پل کالج، بازداشتگاه 59 سپاه واقع در پادگان عشرت آباد، بازداشتگاه سئول واقع در خيابان سئول، بازداشتگاه عبدالله انصاري واقع در اتوبان همت شرقي، بازداشتگاه مطهري واقع در زير زمين گذرنامه ناجا، بازداشتگاه فرودگاه واقع در محوطه فرودگاه مهر آباد [بخش نظامي]، بازداشتگاه امام زمان واقع در پشت پارک طالقاني، پشت ايستگاه مترو ميرداماد، بازداشتگاه ارتش، بازداشتگاه 64واقع در 30 متري جي، بازداشتگاه 36 واقع در چهار راه فاطمي، بازداشتگاه 66 متعلق به سپاه، بازداشتگاه معروف به کلوپ آمريکايي و تعدادي ديگر كه به نيروي انتظامي، سپاه، ارتش و وزارت اطلاعات وابسته اند به صورت غير استاندارد و يا غيرقانوني و اکثر بدون هيچ گونه نظارتي اداره مي شوند."
اين در حالي است که طبق ماده 22 آئين نامه اجرايي سازمان زندان ها و اقدامات تاميني تربيتي كشور، كليه زندان ها و بازداشتگاه ها بايد در اختيار و نظارت اين سازمان باشد، اما بر اساس گزارش اين کميته، سازمان زندانها تنها 11 بازداشتگاه را رسما در نظارت خود دارد.
در 9 ماه گذشته حداقل 720 نفر از فعالان سياسي فرهنگي دستگير در سراسر کشور شده اند که طبق اظهارات بسياري از آنها، بعد از دستگيري توسط نهاد دستگير کننده مورد ضرب و شتم قرار گرفته، به سلول انفرادي و بازداشتگاهي نامعلوم منتقل و به آنها چشم بند زده شده و از حقوق اوليه يک زنداني محروم شده اند.
اظهارات بيشتر زندانيان سياسي و عقيدتي مبني بر عدم رعايت حقوق قانوني آنها در زندان و نيز روند ناعادلانه دادرسي، بيانگر آن است که اراده محکمي در نقض حقوق زندانيان وجود دارد که در بيانيه 495 نفر از آن به " نقض مستمر و برنامهريزي شده حقوق زندانيان سياسي" ياد شده است.
منبع:روزنامه الکترونیکی
تمامی سایت ها یی که این نامه را انتشار داده اند فیلتر هستند متن نامه را"اینجا" بخوانید.
امروز بيست و چهارم آذر ، سالگرد ازدواج دوستان نازنينم احمد و سميه است.
دو دلداده ما امروز دور از همند ،يكي در اوين محبوس است و ديگري در دورتر ها ، دلتنگ كبوتر در بند خود.
همه ما كم وبيش مي دانيم كه به احمد در اين سال ها چه گذشته و چه مي گذرد،اما سميه چه؟باور كنيد نمي دانيم كه او دور از محبوب خود چگونه روزگار مي گذراند.بغض هاي خود را چگونه فرو مي خورد؟ چگونه بار اين زندگي نا ملايم را بر دوش هاي زنانه خود مي كشد؟دم بر نمي آورد و به فردايي روشن مي انديشد.فردايي كه احمد آزاد است و سالگرد وصالشان را شمع روشن مي كنند.روزهايي كه ديگر هيچ تناسبي وجود نخواهد داشت بين بر افراشتن يك پيراهن خوني و اعدام و حبس و بند ، روزهايي كة ديگر آنكه پيراهن مظلوميت و بي پناهي ما را خونين ساخته است قدر نمي بيند و بر صدر نمي نشيند و آنكه پيراهن را گواه تظلم خواهي خود ساخته غدر و حبس.امروز سالگرد وصلت احمد وسميه است ،احمد در محبس است و سميه در اندوه.غمگين اما استوار . شير زني كه امروز هم مرد خانه است و هم زن . هم طرح پزشكي خود را مي گذراند و هم طرح فرداي بهتر و زيبا تر را مي ريزد .فردايي كه احمد آزاد است . فردايي " كه كمترين سرود بوسه است " . فردايي كه " زندان افسانه است " . فردايي كه ديگر هيچ احمدي را به خاطر بيان هيچ عقيده اي به بند نمي كشند . در آن فردا ، اين عكس - عكس جوان رشيدي كه پيراهن خوني به دست گرفته - به كودكانمان خواهد گفت كه بر ما چه گذشته است .كه چه بي پناه و بي كس بوديم آن روزها .
امروز سالگرد ازدواج احمد و سميه است ،كيانوش مي گفت احمد به زودي آزاد مي شود و شبي را در كنار دوستان به شادماني خواهيم گذراند.اما امروز كيانوش هم در بند است.كيانوش جان امروز سالگرد ازدواج احمد وسميه است و ما نتوانستيم در كنار يكديگر به اين دو شادباش بگوييم.اما باور دارم ، باور دارم كه فرداي بهتر با ماست ، حتا اگر آن روز ديگر ما نباشيم.
من و همسرم اين روز را به احمد باطبي و سميه بينات تبربك مي گوييم.
هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او زحرص و جمله عيبي پاك شد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علت هاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص امد وچالاك شد
عشق جان طو ر آمد عاشقا
طور مست و خر موسي صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتنيها گفتمي
مطلب بالا را می توانید در
اینجا بخوانید.
(عکس بالا رو هم از وبلاگ یار دبستانی -
نوشین عزیز - برداشتم.)
.تقدیم به سمیه بینات به مناسبت سالگرد ازدواجش با احمد( پروانه وحید منش)
با احترام به :
عباس امیرانتظام ،احمد باطبی ،حشمت طبرزدی ،کیانوش سنجری ،بهروز جاوید تهرانی ،مهرداد لهراسبی ،کیوان انصاری ،کیوان رفیعی ،خیرا..درخشندی ،امیر ساران ، و همه زندانیانی که نشانه نقض بارز حقوق بشرند.
روز نوزدهم آذر ماه 1327 شمسی برابر با 10 دسامبر میلادی ، اعلامیه جهانی حقوق بشر با 30 ماده به تصویب رسید . دولت وقت ایران ( نخست وزیری محمد ساعد ) به این اعلامیه رای مثبت داد . پس از پایان دو جنگ ویرانگر اول و دوم که موجبات کشتار های وسیعی را فراهم آورد ، عده ای را به اندیشه فرو برد تا منشوری بین المللی را تنظیم و تصویب کنند که حقوق بنیادین و اساسی بشر در آن به رسمیت شناخته شود . در این منشور ، حقوق انسان ها فارغ از تفاوت های مذهبی ، قومی ، جنسیتی .... ارزشمند دانسته شده است . بسیاری از اندیشمندان وجه ممیز جهان جدید از جهان گذشته را تولد مفهوم مهم " حق " می دانند .
این متفکران بر این باورند که جهان قدیم ، " جهان تکالیف " است و از حقوق در آن چندان خبری نیست . اگر در متون و تاریخ بر آمده از سنت ، در جایی کلمه " حق " به کار رفته است تنها یک اشتراک لفظ بوده است و این " حق " در واقع همان " تکلیف " بوده است .
در جهان جدید مفاهیم " حق " و " حقوق " بسیار فربه گشته است . حق حیات ، حق انتخاب محل زندگی ، حق در خواست پناهندگی در صورت شکنجه ، تعقیب و آزار به دلیل داشتن عقیده ای خاص ، حق انتخاب یا تغییر دین ، حق مالکیت ، حق برخورداری از سطح زندگی مناسب برای تامین سلامتی و رفاه و سایر حقوق دیگر. این تاکید بر " حق " چندان در جهان " سنت " محلی از اعراب ندارد هر چند بسیاری را سعی بر آ ن بوده که مفهوم حق و حقوق بشر را از دل سنت های دینی و فرهنگی و قومی مختلف استخراج نمایند .
از مهم ترین مولفه های سنت ، می توان " دین " را نام برد که بسیاری را تلاش بر آن بوده که ریشه های حقوق بشر در جهان متجدد را در آن جستجو کنند .به طوری که فی المثل منشور جهانی حقوق بشر را ، منشوری بدیع نشناخته بلکه بر این باورند که ادیان در گذشته های دور به آن دست یافته بودند،و این منشور جهانی تنها کشف همان موارد حقوقی ذکر شده در ادیان و سنن گذشته است.
امکان و یا عدم امکان استخراج ارزش های جهان مدرن از منابع معرفتی گذشتگان از مباحث بسیار مهم و کارگشای امروز ماست.
بسیاری از عالمان مذهبی و روشنفکران دیندار که هم دغدغه های انسان مدرن را به همراه داشته و هم پروای دینداری،سعی وافر داشته اند که نوعی از سازگاری سنت و مدرنیته را در قالب استخراج و استنتاج یکی از دیگری به نمایش بگذارند.اینهمانی بین شورا و دموکراسی،بیعت و انتخابات و پارلمان ،عقلانیت جدید و عقل به عنوان یکی از منابع فهم در سنت،و بسیاری از موارد دیگر ریشه در همین بر داشت و نگاه دارد.
یکی از این موارد که در بسیاری از اندیشمندان دیندار به چشم می خورد،استخراج مبانی منشور جهانی حقوق بشر از درون سنت دینی اسلامی و متون آن است.اینان بر این نظرند که در نصوص دینی مااشارات فراوانی وجود دارد که قبول این اصول جهانشمول را آسان می سازد و یک مسلمان قاعدتا مشکلی برای پذیرش این سی ماده ندارد و سپس با ذکر آیات و روایاتی مهر تاییدی می نهند بر مهر خویش به دینداری و حقوق بشر.به باور این قلم این اینهمانی ها چندان توجیه پذیر نیستند و گونه ای آشفتگی به حساب می آید.
دین اصولا به رابطه انسان با امر قدسی نظر دارد(رابطه انسان و خدا) - البته باید ادیانی چون دین بودا که تعریفی انسانواره از خدا ندارند را نیز در نظر گرفت -در صورتی که منشور حقوق بشر کم وکیف رابطه انسان با همنوعان خود را اس واساس قرار می دهد.اگر به کتب و ماثورات ادیانمختلف نظری بیفکنیموضوح این امر اشکار می شود.به عنوان مثال قرآن برتری را در نزد پروردگار به تقوا وخشیت می داند( رابطه انسان - خدا )و نپذیرفتن فرامین الهی را از موجبات عذاب اخروی می شناسد ( آل عمران 85 )( رابطه انسان - خدا ).حال اگر بخواهیم در اجتماع انسانی این دو نوع رابطه متغایر - و البته نه لزوما متضاد -یعنی ( خدا - انسان ) و ( انسان - انسان )را با یکدیگر خلط نماییم ،نتایج نا میمونی به بار خواهد آمد.اگر تقوا که ملاک تفضل آدمی نزد خداوند است را در رابطه انسان - انسان تداخل دهیم آنگاه باید در پوستین خلق افتیم و تقوا سنج های خود را - که معیار ان چندان مشخص نیست -به کار اندازیم تا ببینیم کدام انسان برتر است.اختلاف حقوقی مابین مسلمان -غیز مسلمان که در فقه ما وجود دارد ریشه در همین امتزاج نا شدنی دارد.
منشور جهانی حقوق بشر و تدوین کنندگان آن ،این مهم را در نظر داشته اند،یعنی آدمی را فارغ از مذهب ، ملیت ،جنسیت ،نژاد و سایر تمایزات به رسمیت شناخته اند.
انفکاک نهاد دین از نهاد دولت که از مهم ترین دستاورد های ارزشمند بشر امروز است،ریشه در همین انفکاک رابطه خدا -انسان و انسان - انسان دارد.این ترکیب موجب گردیده که در طول تاریخ بسیاری از انسان ها که خود را نماینده و نماینده خدا دانسته اند به خطا خود را در رابطه انسان - انسان ،خدا بیانگارند و این تقوا ( بخوانید باور ها واعتقادات مذهبی )را که یک معیار و ملاک اخروی ست ، در رابطه های انسانی خود مبنای برتری یک انسان بر دیگری بشناسند و به تبعیضات دامن زنند.یک مثال دیگر شاید ما را به فهم عواقب این اختلاط زیان بار رهنمون شود:
خدای مورد باوربسیاری از ادیان ،خدایی ست که قوانین مدون برای سعادت آدمی را وضع می نماید - مقننه - و از طرفی این قوانین را در هستی و جامعه جاری و ساری می سازد -مجریه -و آنگاه در جهان پس از مرگ و بعضادر همین جهان آنانی راکه از این قوانین وضع شده تخطی می کنند را مورد عقاب قرار می دهد -قضاییه -،حال اگربخواهیم این را به رابطه ،انسان - انسان تسری دهیم،استبداد وخودکامگی به وجود خواهد آمدکه هم به رابطه خدا - انسان ( دین ) و هم انسان - انسان ( حقوق بشر )آسیب خواهد رساند.
استخراج مبانی فلسفی منشور حقوق بشر از دل متون دینی وسنت ،تلاشی ست که ثمر چندانی به بار نخواهد آورد.چاره ای جز تفکیک ای دو رابطه و این دو قران نامیمون نداریم و به گمان من آنانی که از طرفی دغدغه دین ورزی در جهان جدید و از سویی خواهان زیستن با ارزش های انسان مدرن امروز هستند باید جد و جهد خود را معطوف به این انفکاک نماییند.می توان دیندار بود و مدرن اما استخراج و استنباط یکی از دیگری امری نا شدنی ست.
این مطلب را در این آدرس هم می توانید ببینید.
اینجا بخوانید.
در این نوشته،سخن به هیچ رو تحریم و یا تشویق شرکت در انتخابات پیش رو نیست،بلکه سخن از دو گفتمان است.گفتمان " حق مدار " وگفتمان " تکلیف مدار ".
در پارادایم حق مدارانه ، شرکت در انتخابات " حق " آدمی ست.در اینجا انسان محق است که به هر طریق که خود صلاح می داند از این حق استفاده نماید.انسان محق ، " حق بر خطا بودن "دارد و انتخابات عرصه ای است که در صد میزان این خطا را به دلیل تاکید و تکیه بر خرد جمعی ،کاهش می دهد.اصولا این گفتمان در امر انتخابات به دنبال کشف حقیقت نیست.در اینجا حق با اکثریت نیست بلکه رای با اکثریت است." این است و جز این نیست " را در اینجا راهی نیست.این پارادایم به قول آن سیاستمدار شهیر دموکراسی را بدترین شیوه حکومت می شناسد اما نه در مقایسه با سایر شیوه های حکومتی.در این نگاه عدم شرکت در انتخابات نیز نوعی مشارکت است.زیرا فرد ،محق است که از حق خود در مشارکت در انتخابات - به دلایل مختلف - چشم پوشی کند.اگر گفته شود که این فرد با این چشم پوشی به را خطا رفته است باید گفت که در این نگاه حق محور، "حق نا حق بودن " نیز به رسمیت شناخته می شود.
در سرمشق "تکلیف محور "، شرکت در انتخابات یک حق نیست بلکه تکلیف است.تکلیفی که خدا ، دین، وطن ،تاریخ و ... بر گرده ما نهاده است .در این باور دیگر فرد محق نیست بلکه " مکلف " است.مکلف به شرکت در انتخابات.در این جا فرد باامری تعبدی و فوق چون و چرا مواجه است.سخن از " یجوز " و " لایجوز " است ، از " اهم واجبات ".در اینج انتخابات یک انتخاب نیست بلکه به معنای دقیق کلمه گ تکلیف " است.در این گفتمان، تکلیف اتوریته تام و تمام دارد وهیچ گونه "منطقه الفراغ " ی به دور از تکلیف و تعبد وجود ندارد.
بسیاری جهان جدید را ،دوران گذر از گفتمان " تکلیف اندیشی "به " حق اندیشی " دانسته اند به طوری که ما " منشور جهانی حقوق بشر" داریم اما منشوری برای تکالیف او نداریم.در این منشور سی ماده ای بیش از پنجاه بار سخن از " حق " ومشتقات آن رفته است اما حتا یک بار از" تکلیف " استفاده نشده است.
در گفتمان حق محور،ما می توانیم که در انتخابات بنا به تشخیص فردی خود و با تکیه بر " عقل خود بنیاد نقاد " مشارکت نورزیم اما در گفتمان تکلیف اندیش به سیاست همچون امر فقهی فرعی نگریسته می شود که باید در آن به دامان تقلید و تعبد چنگ زنیم و عدم شرکت در انتخابات معنای محصلی ندارد.
وعباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما( فرقان ۶۳ )
و بندگان خدای رحمان کسانی اند که روی زمین به نرمی گام بر می دارند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ می دهند.(ترجمه استاد محمد مهدی فولادوند)
مدت زمانی ست که انسانی - که اگر بتوان این اسم شب ورود به وادی هر چه مقدس را به او اطلاق کرد - به نام من در وبلاگ ها و سایت های مختلف نظر می گذارد و موجبات تکدر خاطر بسیاری از دوستان را فراهم آورده است،که من قویا این عمل قبیح را مطرود دانسته و از خداوند برای ایشان بهبودی و شفای عاجل و آجل طلب می کنم.
مطلبی که اکنون می خوانید را نمی توان تکذیبیه دانست چرا که دوستان بزرگوار از نزدیک و یا از طریق نوشته هایم مرا می شناسند و نیازی به این کار نیست.
این فرد با افزودن یک E به نام من ،وبلاگی تدارک دیده که حاوی اهانت و تهمت به اینجانب و دوست - اکنون در بندم - کیانوش سنجری می باشد.بسیاری از دوستان از من خواسته اند که در مقام پاسخ به این انسان!! برایم اما بر حسب آن مثل معروف ایرانی که " جواب ابلهان خاموشی ست " از جواب طفره رفته ام.بر این باورم که به قول مولانای بزرگ : تیغ حلم از تیغ آهن تیز تر / بل زصد لشکر ظفر انگیز تر
بی جواب گذاشتن هتاکی های این فرد ،کوبنده ترین پاسخ خواهد بود و در این جا باب پاسخ را برای همیشه خواهم بست.
از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
بی ادب تنها نه خد را داشت بد
بلک آتش د ر همه آفاق زد
از ادب پر نور گشتست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب (مثنوی مو لانا دفتر اول)
هشت سال گذشت . هشت سال از دشنه آجین شدن داریوش و پروانه فروهر گذشت .
از روزهایی که تیغ خشونت قلب عزیزانمان را شکافت.
مختاری و پوینده و شریف و دوانی .....
و امروز در " سبزوار " دانشجویی را دل شکافتند ، زیرا نهال مهر در قلبش کاشته بود و قاتل نگران " رویش ناگزیر " آن بود .
چرا خشونت ؟
دلایل و علل بسیاری را می توان نام برد . اما آنچه من می خواهم بر آن انگشت تاکید بگذارم همان تفکر برتر دانستن " اندیشه از جان آدمی است " . بارها به این ا شعار مولانا اشاره کرده ام . و گفته ام که در پس پشت معانی لطیف ، این اشعار استعداد بسیاری برای ترویج و تبلیغ خشونت ورزی دارند .
ای برادر تو همه اندیشه ای / ما بقی خود استخوان و ریشه ای / گر بود اندیشه ات گل ، گلشنی / ور بود خاری تو هیمه گلخنی
می گوید : انسانیت ، انسان قائم به اندیشه اوست . اگر اندیشه اش نیک و پسندیده بود ، مستحق اکرام و نوازش است ، اما اگر اندیشه خار بود ، باید او را خوار داشت و هیمه گلخنش دانست . اگر آدمی، همه اندیشه است و عقیده در انسانیت ، انسان مدخلیت دارد ، آنگاه به این امر که می توانیم این " پوست و استخوان و ریشه " را در پای اندیشه ای ناب قربانی کنیم بسیار نزدیک شده ایم .
به باور من اگر بخواهیم تقلیل مرارت نماییم و از تندی خشونت هایمان بکاهیم ، باید بپذیریم که " انسان غایت بالذات" است . عقیده ، معیاری برای ، جان ستاندن از دیگران نیست . اینجاست که مفهوم حقوق بشر متولد می شود . انسان محترم است به ما هو انسان .
اگر هوس خدا شدن در سر بپرورانیم ، و خدا را تنها، شدید العقاب بشناسیم و آنگاه جهان را دادگاهی بدانیم که باید در آن خطاکاران را به سزای اعمالشان برسانیم ، دنیا عرصه جولان خشونت ورزان خواهد شد .
تقدیس گران خشونت ، حقیقت مطلق و مطلق حقیقت را در انبان اذهان خود، زود یاب و یک لایه می دانند و براین اندیشه اند که دگرباشان و دگراندیشان را ، چگونه به این حقیقت آسان یاب و دسترس ما ، راهی نیست ؟ جز این نیست که اینان غرق در ضلالت و گمراهی اند همچون یک حیوان وحشی ، و خونشان مباح است .
لاجرم کفار را شد خون مباح / همچو وحشی پیش نشاب و رماح
ارتداد که گناه نابخشودنی نظام تفکر سنتی است از همین اندیشه برتری عقیده بر انسان نشات می گیرد .-نکته جالب این است که بیشتر ادیان در تاریخ به شکل نوعی ارتداد جلوه گرشده اند.- تغییر عقیده در سنت ، از آنجا که حقیقت امری دست یافتنی است ، امری مذموم و قابل نکوهش است . اما اگر حقیقت را لایه لایه و تو در تو و وصول به آن را دشوار و یا ناشدنی بدانیم و کار خود را" دویدن پی آواز حقیقت " بشناسیم دیگر راه را بر هر گونه خشونت نظری و عملی بسته ایم.
اگر نگاهی به قتل های زنجیره ای بیاندازیم خواهیم دید ، که این قتل ها تنها از روی هواو هوس و بدون پشتوانه ایدئولوژیک انجام نشده است و نمی توانیم بگوییم که انگیزه آمران و قاتلان تنها حفظ قدرت و نگرانی از به چالش کشیده شدن پایه های حکومت بوده است . این قاتلین و آمرین اهل یقینی بوده اند که شک را در وجود خود از بین برده اند . همان به قول دهخدا ، شک نیاوردگان کرده یقینی ، که به یک حقیقت بسیط و دست یافتنی و یک لایه و آسان یاب باور دارند .
آنگاه به خاطر این دگم ها ، که نام آن را حقیقت گذاشته اند ، جان می دهند و جان می ستانند . آن نگاهی که جان دادن در پای عقیده و آرمان ناکجا آبادی را فضیلت و ارزش می داند چگونه می تواند پروای جان ستاندن داشته باشد؟ آن که از آبروی خویش می گذرد ، نمی تواند آبروی دیگری را محترم بداند و آنکه او ارزان جان می دهد، ارزان جان هم می ستاند . باید در عالم نظر آب را با بیل از از سر چشمه بست ، که در غیر این صورت دیگر نمی توان با" پیل "هم آن را بست . اگر به این باور برسیم که به عقاید خویش - در عالم تئوری و نظر- همچون اموری نا پایدار بنگریم " که دلبستگی را نشاید " و بدانیم که هر کس را به قول سعدی " عقل خود به کمال است و فرزند خود به جمال " دیگر دست به خشونت نخواهیم زد .
داریوش و پروانه و دیگران تنها جرمشان این بوده که طور دیگری می اندیشیده اند که به مذاق " شک نیاوردگان کرده یقین " خوش نمی آمده است . داریوش و پروانه ، پوینده و مختاری و شریف و دوانی و سیرجانی و زال زاده و ..... جان آدمی را برتر از اندیشه او می دانسته اند و جان بر سراین عقیده نهادند و این است ، پارادوکس زندگی، در این زمان که ماییم .
روحشان شاد