تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
فلسفه و سیاست با تاکید بر منشور جهانی حقوق بشر

ياران دربند

قصه شادي و محبوبه ‘ قصه تاريخ زن ستيزي و زن ستيزي تاريخي است.تاريخي كه هماره " مردانه " نوشته شده است. تاريخ مذكر .فلسفه و ادبيات و كلام و فقه و عرفان و سياستش نيز رنگ و بوي غليظ ذكوريت دارد.
در فلسفه اش از " است " ‘ " مرد از لحاظ جسماني قوي تر است " به " بايد " " مردان بايد از حقوق بيشتر و از امكانات بالاتري برخوردار باشند " مي رسيم. در ادبياتش ‘ زنان ‘ معشوقان و پري رويان پرده نشيني بوده اند كه بايد دور از ديدگان مي زيستند.زنان خوب و فرمانبر و پارسايي كه وظيفه شان همين بس كه مرد درويش را پادشاه سازند. مردان نيز در پاد افره اين پادشاه پروري بر جميعشان لعنت فرستاده اند.
جمله نسوان از شهين و از مهين
لعنه الله عليهم اجمعين
كلامش زنان را از جنس حيوانات مي شناسد كه تنها براي رغبت مردان به امر نكاح ‘ خداوند به آنان بر و روي انسان عطا فرموده است.
فقه اش نيم " من " شناختن زن است .اين نصف و نيمه بودن زن ‘ نه تنها كسر شئو ناتش نيست بلكه ارزش و منزلت والاي زن را مي رساند !..زن نبايد جز در موارد ضروري از منزل خارج شود.. بدون اذن همسر عبادت نيز بر او جايز نيست ... بايد در هر چه بيشتر پوشاندن خود بكوشد تا مبادا مردان ‘ اين اشرف اشرف مخلوقات و عصاره خلقت به گناه افتند.
عرفانش ‘ زن را موجودي مي شناسد كه انسان ( بخوانيد مردان ) را اغوا مي كند و او را از ياد خدا غافل مي سازد.زن را پري روي نغزي مي داند كه ديدار او به منزله گلي است كه پيلان ( مردان بزرگ ) در آن مي لغزند و فرو مي روند.
سياستش؟ به كلمه " دولتمرد " توجه كنيد..

آري در چنين تاريخ مذكري است كه قصه شادي و محبوبه خواندنيست. قصه زناني كه اين نابرابري ها را سرنوشت و تقدير مختوم و محتوم خود نمي دانند.مي خواهند با اقتدار زنانه بگويند " همه ما برابريم ".
قصه شادي و محبوبه هر روز در اين سرزمين خواننده بيشتري مي يابد و اين است كه نگراني آدم هاي بد داستان را افزون مي كند.آدم هايي كه مي خواهند قصه را عوض كنند.مي خواهند بگويند شادي و محبوبه امنيت اين بهشت پر گل و بلبل را به هم ريخته اند.( اقدام عليه امنيت ملي ).

فرض كن چند صباحي هم اين قصه را اسير بند 209 ساختيد.فرض كن چند روزي هم اين قصه خوانده نشد . فرض كن چند وقتي هم شادي برايمان از كرامت انسان ‘ نگفت. آخرش چه ؟

شادي تكثير شده است.محبوبه فراوان است.همه را كه نمي توان به بند كشيد.اين قصه شادي و محبوبه است كه هر روز با صدايي بلند در اين مرزو بوم خوانده مي شود.لحظه اي سكوت كن.مي شنويش..
هر چند امروز " زن " در فصلي سرد باشد..اما فردا بهار از راه خواهد رسيد..بهاري كه در آن صولت برد آرميده است .. بهاري كه در آن محبوبه ها مي رويند..و زمزمه شادي به فريادي رسا تبديل خواهد شد..اگر شادي در حصار باشد و محبوبه نرويد ‘ بهار را ديگر معنايي نيست...زمهرير خواهد گذشت..محبوبه خواهد روييد..
تا بهار چند روزي بيشتر نمانده است...
شادي نزديك است..
شادي نزديك است..

*قصه شادي ومحبوبه حقيقت زمانه ماست.
*فقط نگاه مردان به زنان نيست كه تاريخ مذكر ما را مي سازد بلكه نگاه زنان به زنان هم در پيدايش آن سهم مهمي داشته است.

**

( مصاحبه كيانوش سنجري با سايت گزارشگران در مورد وضعيت زندانيان سياسي بسيار خواندنيست )


Balatarin + نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 


اما راستي را
از آن پيش تر
رنج شما از ناتوانايي خويش است
در قلمرو " دريافتن"‘... احمد شاملو

سخن ‘ مغلق و ديرياب و تو در تو نيست.سخن از تساوي حقوقي است.تساوي حقوقي زن و مرد.آنچه نامفهوم است ‘ اين است كه كجاي اين گزاره براي جرح و تعديل نياز به به باتوم دارد؟نياز به حبس و بند و انفرادي؟اين را ديگر در نمي يابم.
مي گويند : خداوند به اين نابرابري ها صحه نهاده است و اين عين عدالت است.مي گويند : آنچه خدا امر بفرمايد ‘آن عادلانه است.
مي گوييم اما :باور كنيد آنچه عدالت است ‘خداوند امر مي كند.مي گوييم هر چه شيرين باشد آن خسرو روا مي دارد و نه " هر چه آن خسرو كند شيرين كند ".و چه مغاك عميقي ست بين اين گفته و آن.تفاوت از قلم است تا باتوم ‘ از گاندي تا شاه سلطان حسين.
آيا فهم عدالت آنچنان دشوار است كه گروهي اينچنين بر مي آشوبند؟خداوند و همه هستي امر مي كند به آنچه عادلانه است.و امروز عدالت اين است كه همه انسانيم.كه جنس دوم نداريم.همه از يك جنسيم و كوزه گر دهر همه را از يك گل سرشته است.براي هيچ مذهب و جنسيت و قوميت و طبقه اي حساب ويزه اي نگشوده است.آري همه انسانيم.اگر " انسان كامل" ي داشته باشيم و ارج وقربي ‘آن نزد خداوند است و در سرايي ديگر.در روي زمين همه" كاملا انسانيم ".و اگر زن را در اين تقسيمات بسيار ‘ انسان مي دانيم ‘ پس بايد حقوق انساني او را نيز به رسميت يشناسيم.
زن امروز ديگر خود را ضعيفه نمي داند.خود را طفيلي مرد نمي شناسد.ديگر نمي شود با تمجيد هاي مصلحت انديشانه او را از حقوقش محروم ساخت.
او ديگر نمي پذيرد كه برترين شئوناتش ‘ مادريست و بايد بنشيند و شيران نر بزايد.حتا اگر تمامي بهشت را در زير پايش بريزيم او با خوردن جوي گندم به هبوط تن در مي دهد واز آن باغ ارم مي گريزد.ديگر نمي توان او را با نامگزاري يك روز در سال به نامش فريفت و از او خواست كه بپذيريد و بباورد كه نيمي از انسان است.او ديگر بهشت نمي خواهد.او روز نمي خواهد.نمي خواهد كه از كنارش مرد به آسمانها عروج كند بل مي خواهد در روي همين خاكدان بشري حقوق انساني مساوي داشته باشد.مي خواهد نيمي از مرد نباشد.نمي خواهد برتر هم باشد فقط مي خواهد مساوي باشد.در نمي يابم كه چرا باتوم ؟ كه چرا تهمت و افترا ؟ كه چرا محبس؟

امروز خواهران من در بندند.خواهرانم كه زخم تازيانه يك تاريخ بر روي گرده هايشان است.خواهران من ‘ دشمنان من نيستند.دوستمان دارند.اينان با " مرد " سر ستيز ندارند كه اگر دشمن بودند ‘ كه اينچنين در دوري از ايشان بي تاب نبودم. اينان " نيمه " ديگر منند و نه " نيم " من.
مگر چه مي گويند؟مي خواهند قدغن نباشند.مي خواهند بگويند " يك با يك برابر است ".مي خواهند بگويند :
شرم چه؟ مرد يكي بنده و زن يك بنده
زن چه كرده ست كه از مرد شود شرمنده ( ميرزاده عشقي)
مي گويند حقوق يكسان با مردان مي خواهند.مي گويند اين نابرابري ها نه دين است و نه اخلاق و نه ايرانيت ما.
مي خواهند به باتوم بگويند :
گر تو قرآن به اين نمط خواني
ببري رونق مسلماني (سعدي)

آي ...آي...
نيازاريدش ‘ اين خواهر من است.
با چوب تكفير و بهتان نزنيدش
او مادر من است.

این مطلب را می توانید در اینجا نیز بخوانید.

نوشین لینک های مفیدی در مورد بازداشت فعالین حقوق زنان دارد.

Balatarin + نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

كرج: ساعت 8:30 شب.

يكشنبه

به سمت تهران در حركت هستيم.مقصد:بيمارستان شهداي تجريش.با پدر و مادر احمد باطبي.مادر احمد مدام گريه مي كند.بسيار بي قرار است.هر چه دلداريش مي دهم افاقه نمي كند.مي گويد احمد سكته كرده است و شما به من چيزي نمي گوييد.مي گويم باور كن من يك ساعت پيش با او صحبت كردم و سر حال بود.فايده ندارد.با آه و فغان مي گويد " خدا ! اي خدا ! من احمد را با تو معامله كرده ام.مگه احمد چه كار كرده؟احمد من خيلي مهربونه.به فكر همه هست.آخه مگه آدم كشته؟يه سال دو سال . بابا بسه ديگه." دست به سوي آسمان مي برد و زير لب زمزمه مي كند.متوجه نمي شوم كه چه مي گويد اما گويا در حال مناجات است.دعا مي كند.سلامت و آزادي فرزندش را از خدا طلب مي كند.

چون دعامان امر كردي اي اجاب

اين دعاي خويش را كن مستجاب


تهران.ساعت 9:45 .بيمارستان شهداي تجريش


حسام ( پزشك معالج احمد باطبي) پدر و مادر احمد را به آرامش و خوشتن داري مي خواند.وارد بخش فوريت هاي پزشكي مي شويم.چند سرباز ايستاده اند.احمد با آن قد رشيد بر روي تخت دراز كشيده است.پا بند به پا دارد.از لا به لاي سربازان به او نگاه مي كنم.چهره به چهره مي شويم.لبخند مي زند.با دست بوسه مي فرستد.چندين بار .به نشانه تاكيد.من هم برايش بوسه مي فرستم.رنگ به چهره ندارد.لاغر و تكيده شده است.لبخند مي زند .مثل هميشه.سرباز ها با چهره شان مي گويند كه نزديك تر نروم.از چهره شان مامورو معذور بودن هويداست.احمد را مي خواهند براي سي تي اسكن ببرند به بخشي ديگر.مي ايستد.پا بند به پا ندارد.ناگهان تعادلش به هم مي خورد و نقش زمين مي شود.مادرش از ديدن اين صحنه بي حال مي شود و پدرش سراسيمه فرياد مي زند كه ...هي بغض و هي فرو بردن.بغضي به بلنداي يك تاريخ.قرار است احمد شب را در بيمارستان بماند.ما خوشحاليم كه احمد بستري شده است.


حركت به سمت كرج.ساعت 11:30 شب.


سر درد عجيبي دارم.در طول مسير ساكتيم.مادر احمد همچنان دعا مي خواند.مي گويد " احمد مهربونه.خدايا با ش مهربوني كن.خدايا ممنونم كه امشب منو نا اميد نكردي.ما چه گناهي كرده ايم كه اين همه بايد سختي بكشيم." ياد شعر فروغ مي افتم.مادر تمام زندگيش / سجاده اي ست گسترده / در آستانه وحشت دوزخ / مادر هميشه در ته هر چيزي / دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد / و فكر مي كندكه باغچه را كفر يك گياه / آلوده كرده است.....مادر در انتظار ظهور است / و بخششي كه نازل خواهد شد.تمام مسير به سكوت مي گذرد.سكوتي غمبار.من در ذهنم تاريخ را مرور مي كنم.تاريخ ظفر ها و هزيمت ها را.تاريخ غم ها و شادي ها را.همه تارخ ميهنم از جلو ديدگانم مي گذرند.كورش و منشور انسا ني اش مقبره اش و سد سيوند.ساسانيان و آتشكده هاي پر طمطراق و پر جلال و جبروتش كه از مغز و معنا تهي شده و با تلنگر اعراب از هم مي پاشد." اعراب فريب ام دادند / برج موريانه را به دستان پر پينه ي خويش بر ايشان در گشودم / مرا و همه گان را بر نطع سياه نشاندند و / گردن زدند./ نماز گزاردم و قتل عام شدم / كه رافظي ام دانستند. / نماز گزاردم و قتل عام شدم / كه قرمطي ام دانستند.( احمد شاملو )هر از گاهي كلامي هم مي گوييم.پدر احمد از نگراني هايش مي گويد.تند و تند سيگار مي كشد.سيگار روي سيگار.مي گويد شبها از غصه خوابش نمي برد.ميگويد : هشت سال هم عمريست.من اما هنوز در تاريخ غوطه ورم.انقلاب مشروطه و آمال وآرزوها.ملي شدن نفت و آمال وآرزو ها.انقلاب پنجاه و هفت و آمال و آرزوها.خرداد هفتاد و شش و اصلاح طلبي....ماجراي كوي دانشگاه.....تصوير احمد باطبي.پيراهن خوني.دست هاي آلوده به خون.عكس احمد ديگر فقط به او تعلق ندارد.عكسي ست گواه يك تاريخ بي پناهي.تصويرمظلوميت يك تاريخ است.تاريخي كه :يوغ ورزاو بر گردن مان نهادند. / گاو آهن بر ما بستند / بر گرده هامان نشستند / و گورستاني چندان بي مرز شيار كردند / كه بازماندگان را / هنوز از چشم / خونابه روان است.(احمد شاملو )
امروز صاحب اين عكس زنداني ست.بيمار است.پزشكان گفته اند كه ديگر شرايط جسمي و روحي مساعد براي حبس ممتد بدون مرخصي ندارد.ضعف اعصاب دارد.دچار افسردگي ست.آخ كه چقدر دوست دارم گفتگو كنم.با مسئولين مملكت.با قاضي.ريئس زندان.با همه و همه.با مردم كوي وبرزن ميهنم.با كارگري كه اخراج شده است و به فرزندش ميگويد " بابا نان ندارد "با دانشجو ي كشورم كه نا اميد است .با آن زن روسپي كه براي لقمه اي نان تن مي فروشد.با آناني كه گرفتار مخدرند.چقدر دوست دارم گفتگو كنيم.بگويم و بشنوم.به حكومتگرانمان بگويم " ولله كه منتقدين شما دشمنان شما نيستند.بگويم كه احمد هاي ميهنم را در يابيد.

احمد را در يابيد.

احمد را دريابيد.

تا زمان باقي ست احمد را در يابيد.

 

نامه ای به احمد باطبی...

 

image hosting by http://yaredabestaani.blogfa.com/

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

 

احمد عزیز !

 

 

گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنِی شده است ، گرچه پنجره ها رو به تهی باز می شوند و درختان را شور بهار مرده ، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده رابر نمی آشوبد و ثانیه ها را رمق زنده ماندن نیست ، گرچه شکوه دلاوری مرده ،بغض حنجره هایمان را میهمان اند و سودای هیچ شرری در شریان های خشکیده  بودنمان نیست ، آسمان هر شب قصه ابابیل می بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست که طاعون به جان شهرمان افتاده که دریوزگان را سروری داده اند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته اما بهار می آید .پشت تاریک ترین دریچه شهر ، خورشید تو را می خواند که هیچ میله زندانی به قد قامت خورشید نخواهد رسید که شب اگر تمام دریچه های زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو ، طلوع را نوید می دهد.

 

هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشاره ای است . تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی می درخشی سهمی بزرگ از اشاره مان هستی .

 

باز می گردی می دانیم که با هم به هلهله می نشینیم آزادی را در کوچه های شهر که دیگر هیچ مدرسه ای  به زندان تن نمی دهد و هیچ کوچه ای بن بست نخواهد بود. می آیی و همراه تو هی هی و هی هایمان دل تمامی لاله های  باران خورده را می شکند و آنگاه بغض رهای فروخورده  شلاقشان را بر گرده استبداد می نشاند که عمر این دروغ وضع قتال صفت رو به پایانی است. برای تو تا رهایی می رویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان برده گی است . می دانیم می آیی...

 

برقرار باش که قرارمان از پایداری توست...

اندکی صبر...

دوستانی که مایلید در این نامه نامتان ضمیمه گردد برایمان پیام بگذارید.

 

مجتبی سمیع نژاد

پروانه وحیدمنش

محمدحسین مهرزاد 

نوشین جعفری

حمیدرضا ظریفی نیا

ویکتوریا آزاد

رویا تیموری

محمدمسعود سلامتی

سعید حبیبی

بهزاد مهرانی

بهناز مهرانی

دکتر حسام فیروزی

مهتا بردبار

شیوا نظرآهاری

کوهیار گودرزی

عطیه وحیدمنش

هژیر پلاسچی

امیرراعی فرد

علیرضا بوربور

عابد توانچه

آرسام آزاد

الناز انصاری

رضا آرین پور

سالار سالاری

کوروش جنتی
علی باریکانی

ريحانه حقيقی

علی کلائی

علی ملیحی

علی جمالی

امید حبیبی نیا

کیانوش سنجری

اردشير طيبي

امیر امیرقلی

زینب ساداتیان

علی قائدی

محمد جوان

احمدعلی حسينی

هرمز ممیزی

رامین مولائی

شایا شهوق

مهدی عابدی

هادی نعمتی

سامان صفرزایی

مهتا کرمی

حمیدرضا رحیمی

بهنام دارایی زاده

مهدی فخر زاده

معصومه قلیزاده

حمیدرضا عسگری نژاد

شیما کلباسی

اشکان منفرد

ابوالفضل حاجی زادگان

میرا قربانی فر

حمید متقی

سحر سرافراز

امیر سجیم

آبتین اردلان

سما بهمنی

مسلم ابراهیمی

رها دیانت

نیکی اخوان

آرمين قهقائی

محمد ایرانی

بهاره بوربورمرادی

احسان مطلبی

اسد زمینی

آهنگ تابش

مریم شبانی

فری ناز آرین فر

محمد جواد روح

فواد شمس

یاسر میردامادی

مریم محمدپور

سارا طهرانیان

مصطفی رسته مقدم

حمید رضا رحیمی

نیوشا درخشان

مهرداد رحیمی

اردشیر دولت

بامشاد تابناک

ایرج فرزاد

زری اصفهانی

حسین پارسا

پارسا رشیدی

امید جمشیدی

سونیا روحی

شهلا شرف

سهیل آصفی

آرمین سنایی

منور قنبری

صبا صوفی

طراوت ساروی

حمید مافی

آریا تهم

سیمین آزاد

امیرحسین اعتمادی

علی افشاری

زهرا عرب

الیاس خلج

مرتضی اصلاحچی

هاوژین مردوخی

احمد رضا فرخزاد

حسین مهدیزاده اردکانی

فرهاد حیرانی

سعید نعیمی

محمد سعید مروارید

الیاس خلج

نوید ظریفیان

زهرا اعتباری

راضیه حفیظی

مجید حاجی بابایی

ایرج شهبازی دستجرده

آیدا سعادت

شادی آل حجت

نیوشا

فرحناز

کیوان

ح.جم

یاسمن

گل کو

زیتا

دانشجو

روح زنده رود

خرس مهربان

زیر چتر چ چل نیکٌه

کاک هیوا

بهار

بادبان

بوی خاک

آژانس خبری کوروش

روزانه تهران جنوب

کانون دفاع از حقوق کودکان و زنان ایران

اعظم مهرانی

هومن اسکندری

محمد ملکی

آقای هراتی نژاد

حسین رونقی ملکی

شاهین زینعلی

محمد موسوی

عنایت همایی راد

سعید آبچر

امین قلعه ای

احمد میرزایی

عماد مدهوش

اشکان شریعتی

مهدی الیاسی

ویدا دهقانیان

یاسمین نیک سرشت

احسان خواجه ای

حنیف یزدانی

مریم مدبر

عبدالله مومنی

امیر مهرزاد 

سمیرا صدری

ثمینا رستگاری

حبیب حاج حیدری

بهاره هدایت

ویدا خسروی

فرهنگ نادری

میلاد اسدی

صادق شجاعی

افشین زارعی

امید کمانی

بابک مژدهی فر

میثم رستملو

نيگن فراز مند

گلنوش رحيمی زاده

علی ارصلان

حمید داشاقیان

فرشاد عابدی

پژمان خرسند

بهناز بیک لیکلی

حمید علیزاده بهبهانی

بیتا قریب

محمد صادقی

حسين مجتهدی

آتوسا جعفری

سيامك بهروز

پوريا براتيان

مهدي سعيدپور

پيام ابوطالبی
حبیب بهمنی
امید کمانی
بابک مژدهی فر
محمد تقدیری
رضا دلبری
ملیحه قاسم پور
الناز صالحی
غزل نیک سرشت
مریم افشار
ستاره فرهمند
احمد صادقی
علیرضا طاهرپور
ناهید خیرابی
فریبا مولوی
نیکی ایران
نسرین بهار
ترانه تیرداد
رضا مشهدی
ایدا راد
بیتا نقاشیان
سید حسین میرکریمی
مصطفی نیلی
محسن عیسی زاده
مجتبی بیات
سهراب کابلی
زهره امین
روزبه میر ابراهیمی
نسیم بنی کمالی
بینا داراب زند
صبح ناز داراب زند
اکتای داراب زند
رویا مستوفی
مریم مهدوی
بابک مهرانی
محمد جواد اکبرین
روزبه ایران نژاد
سعید قاسمی نژاد
محمد فاخری
شاپور جعفرنیا
صفر منصوری
کامران نجفی
کامران شیردل
یوسف جلفایی
محمد دهپانیان
شهرام اسکندرزاده
صابر اسکندری
امید حیدری
مهدی اسکندری
مصطفی احمدی
مرتضی حسینی
علی جعفری
رحمان نوروزی
محمد گنجی
سعید بلوچ
سارا زاهدی
جواد توللی
عسل پيرزاده
بيژن پيرزاده
سید رضا امامی
سید آرمان امامی
اكبر جودی
اكبر شيرزاد
اكبر شيردل
يوسف جلفايی
محمد دهپانيان
شهرام فاخری
شاپور جعفر نيا
صفر منصوری
كامران نجفی
كامران اسكندر زاده
اميد حيدری
مهدی اسكندری
مصطفی احمدی
مرتضی حسينی
علی جعفری
رحمان نوروزی
محمد گنجی
نسیم بنی کمالی
علی زیرک
جعفر مهریان
فریدون نظری
سید حسین میرکریمی
رضا مشهدی
حبیب بهمنی
سارا مژدهی