تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
فلسفه و سیاست با تاکید بر منشور جهانی حقوق بشر

به : مریم حسین خواه

چند روز پیش با یار غاری به دیدن وکیلی از دوستان رفتیم،تا در مورد یکی از زندانیان سیاسی با او گفت و گویی داشته باشیم.از همه جا صحبت در گرفت.از وضعیت دانشجویان و زنان در بند،انرژی هسته ای و احتمال حمله نظامی و پیامد های ناگوار تحریم وجنگ بر سرنوشت ملت تا وضع وخیم معیشت مردم و ... . وکیل محترم گفت تا غده ی چرکین خرافات ریشه کن نشود در به همین پاشنه ی تبعض و نابرابری خواهد چرخید.دو خانم محترم نیز در دفتر حضور داشتند.مردی که گویا از دوستان وکیل بود وارد دفتر شد.پس از سلام و احوالپرسی متوجه شدیم که او، هم در زمان شاه و هم پس از انقلاب زندانی سیاسی بوده و مدت هشت سال هم در اروپا زندگی کرده است.وکیل محترم در مورد مشکل این دو خانم با آن مرد به گفت و گو نشست و ما هم بی اختیار گوش می کردیم.وکیل گفت:که دختر یکی از این خانم ها که خواهرزاده دیگری می باشد،نوازند چیره دستی است که در ارکستر سمفونیک می نوازد و حال قصد دارد جهت ادامه تحصیل در رشته موسیقی به کشور اتریش سفر کند و دولت اتریش – به دلیل آنکه سن دختر هفده سال و چند ماه است – گفته که پدر یا مادر باید همراه دختر به اتریش بروند که گویا این کار برای خانواده مقدور نبوده است و یا اینکه می بایست شخصی را در اتریش بیابند که مقیم آنجا باشد و کفالت این دختر را بپذیرد.این دو خانم در جست و جوی چنین فردی به وکیل مراجعه کرده بودند.

مرد دوست وکیل به آنها گفت که سعی کنند یک کفیل زن بیابند و دختر را به او بسپارند و بعد شروع کرد به گفتن اینکه در آنجا فساد زیاد است خصوصا در بین ایرانیان و دختر شما را می فریبند و از راه به در می کنند و مدام تکرار می کرد که اگر فرزند شما پسر بود جای هیچ گونه نگرانی وجود نداشت و خانواده را نصیحت می کرد که از خیر فرستادن دخترشان به اروپا بگذرند.وکیل گرامی نیز از فرمایشات مرد حمایت می کرد . رو به مادر دختر کرد و گفت:مگر دختر شما جوان نیست؟مگر غریزه جنسی ندارد؟خوب در آنجا ... دختر شما را می دهند.این گفته موجبات آشفتگی من و دوستم را فراهم ساخت.به وکیل شفیق و دوستش گفتیم:دختری که در سن هفده سالگی به چنین مرتبه ای از رشد موسیقی، که از قضا بسیار دشوار است  رسیده که استادش – که از استادان بنام موسیقی نیز هست –اعتراف کرده که مدت دو سال است که هیچ درسی برای آموزش به او ندارد،به ضرس قاطع به چنان مرتبه ای از بلوغ و عقلانیت رسیده است که بتواند از خود محافظت کند.از ما اصرار و از وکیل انکار.پی در پی تاکید می کردند که اگر پسر بود مشکلی وجود نداشت.دوستم نیز کمی از رشته تخصصی اش که تربیت و هدایت والدین در پرورش کودکان است برایشان سخن گفت،اما گویا نرود میخ آهنین بر سنگ.

از دفتر خارج شدیم اما تا مدت زمان بسیاری ذهنم مشغول آن گفت و گوها بود.وکیلی که تنها چاره رهایی را در ریشه کنی خرافات می داند و از تبیعیض شکایت دارد چگونه است که نگاهش به زنان اینگونه است؟بیش از پیش بر این باور خود مصمم شدم که تنها درمان درد های مزمن تاریخی ما اعتلای سطح فرهنگ جامعه است و سیاست و مشکلات آن تنها روبنایی از این زیربنای فرهنگ بیمار جامعه است.مدام به یاد کمپین یک میلیون امضاء می افتادم و اینکه این حرکت زنان از حرکت های بسیار بنیادی و کارساز پس از انقلاب اسلامی است.حرکتی که به دگرگونی فرهنگی و به تبع آن تغییر قوانین تبعیض آمیز می اندیشد.بیش از پیش به این زنان و حرکت درخشانشان آفرین گفتم و به خود بالیدم که از اولین روزهای این جنبش عظیم همواره مدافع و مبلغ آن بوده ام.

 

** شریعتمداران بی حقیقتی که مخالفان فکری خویش را با حربه تکفیر و تفسیق از میدان به در می کنند بار دیگر چنگ در طناب پوسیده تهمت پراکنی زدند.این بار رشید اسماعیلی را هدف قرار داده اند.پاسخ رشید را با عنوان پاسخی به ادعاهای کذب و پرونده سازیهای غیر اخلاقی روزنامه ی کیهان بخوانید.مطلب روزنامه کیهان را می توانید در اینجا بخوانید.

+ بازداشت طبرزدي وپرسش ازاپوزيسيون خاموش(محمد مسعودسلامتی ) 

+  قرآن معرفت، قرآن قدرت (محمد رضا نیکفر)

+ (ملاحظاتی درباره نقش دولت آمریکا در جامعه جهانی) .این مقاله را می توانید در سایت آرش نراقی بخوانید.

Balatarin + نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

هر کس که به زندان می رود،به اندیشه فرو می روم.به نسبت و رابطه انسان،کرامت انسانی،آزادی،اندیشه،بیان و...فکر می کنم.به وعده هایی می اندیشم که به آنها عمل نشد.قرار بود ما بر سرنوشت خویش حاکم باشیم.قرار بود حتا مارکسیست هادر بیان عقاید خود آزاد باشند.به ما گفتند که شما سزاوار آزادی و استقلال هستید.گفتند که دو هزار وپانصد سال سلطه استبداد پایان یافته است و از این پس نسیم تبسم و مهربانی و مهرورزی وزیدن می گیرد.گفتند شما خاطره قرن ها بیداد در ذهن دارید و بارها به خون تان کشیده اند و ما این خطر ها و خاطره ها را از ضمیر شما دور خواهیم کرد.امروز،فردای آن روز است اما اندیشیدن هنوز خطر کردن است.آزادی محصور و محدود است.استقلالمان دریاچه خزر است که به غارت روس ها رفته است.کرامت انسانی،زهری است که در کام زهرای پزشک چکانده می شود."به سفره ما دیگر نشانی از نان نیست"و درد بی درمان بی نانی رسالت انسانی را به باد نسیان سپرده است . پیام آوران مهربانی و صلح و عشق و آزادی را به بهانه امنیت ملی به حبس می برند.

یک لاقبای بی میز و منبر و کاغذ و قلمی چون طبرزدی می تواند تبر به ریشه کدام امنیت ملی زند؟ او که خود و برادران دیگرش برج موریانه ی ما را بر اعراب نگشودند و صدام را از خانه مان دور کردند .ایستادند تا معنای امنیت ملی باشند.

باور کنید امنیت ملی را وعده های عمل ناکرده ی شمایان به خطر می اندازد.وعده هایی که یک از هزار آن به ظهور نرسید.گویا این تاریخ ما است که دوباره تکرار می شود.آری ...آری یادم آمد...

جخ امروز

از مادر نزاده ام

نه

عمر جهان بر من گذشته است.

نزدیک ترین خاطره ام خاطره قرن هاست.

بارها به خون مان کشیدند

...

اعراب فریبم دادند

برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در

گشودم

مرا و همه گان را بر نطع سیاه نشاندند و

گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که رافضی ام دانستند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که قرمطی ام دانستند.

 

آری آنها که دل در گرو آزادی و استقلال و آبادانی کشور دارند خود معنای امنیت ملی اند.عمادالدین باقی معنای بقای امنیت ملی است.طبرزدی به امنیت ملی معنا می دهد.دلارام علی و روناک صفارزاده و مریم ضیاء و دیگر زنان آزاده میهنم مصداق بارز نگاهبانی مرزهای امنیت ملی اند.

وعده های خود را از یاد مبرید .می گفتید:مگر مشکل مملکت ما چند تار موی خانم هاست که آزادی آنان را محدود کنیم.می گفتید:نفت بر سر سفره  های بی نان مان می آورید.نگذارید که باور کنیم این خوش باوری مان بوده است ،که باورتان کردیم.برایمان احساس خوشایندی نیست این احساس فریب خوردگی.نمی خواهیم باور کنیم که بر سرمان گول مالیده اید.این احساس آزارمان می دهد.نه باور نمی کنیم.باور نمی کنم.باور نمی کنم اما صدای شاعر میهنم – او که مدیحه ی هیچ قدرتمندی را نگفت و از هیچ زورمداری صله نپذیرفت –در گوش جانم طنین انداز است..

کوچ غریب را به یاد آور

از غربتی به غربت دیگر،

تا جست و جوی ایمان

تنها فضیلت ما باشد.

به یاد آر:

تاریخ ما بی قراری بود

نه باوری

نه وطنی.(احمد شاملو) 

 

+ معصومه ضياء ، فعال جنبش زنان به يك سال حبس تعزيري محكوم شد.

+ نگرانی نسبت به وضعیت عباس خرسندی

+ نهادهای امنیتی مصاحبه را جاسوسي مي دانند

 

++ ديدار فعالان حقوق زنان با خانواده دكتر زهرا ++

 

 

دکتر زهرا بنی عامری که بر اثر امر به معروف در گذشت.

 

ادامه تجمعات اعتراضی دانشجویان: امیرکبیر، شاهرود، اصفهان، سیستان و بلوچستان، گزارش کامل همراه با عکس

هر

Balatarin + نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

دلارام علی

مازیار سمیعی

پدر و پسری از خیابان شلوغی عبور می کردند.اتومبیلی با آن دو برخورد کرد.پدر در دم جان سپرد و پسررا به بیمارستان منتقل کردند.دکتر معالج وقتی پسر را می بیند با تعجب می گوید:اینکه پسر خودم است.پرسش این است که چگونه چنین چیزی ممکن است؟

 

مازیار سمیعی را یک بار دیدم.معماگونه ی بالا را او طرح نمود و ما هرچه اندیشیدیم جوابش را ندانستیم.با خود گفتیم  پدر که فوت کرده است،پس چگونه این پسر می تواند فرزند آن دکتر باشد؟غافل از این که دکتر می تواند مادر آن پسر مجروح باشد.

ذهنیت "مرد سالارانه" در گوشت و پوست ما رخنه کرده است.این "ما"حتا شامل آنانی می شود که داعیه روشن فکری دارند.ناتوانی در پاسخ دادن به چنین معمای ساده ای ریشه در همین باور "مردباورانه" دارد.در زبان ما نیز این امر جلوه گر است.کافی است به لغاتی همچون "دولت - مرد" ،"مردانه گی"،"نا مرد بودن" به معنای نا اهل بودن و...نگاهی بیاندازیم.

مازیار سمیعی امروز دربند همین دولت – مردان است.این نگاه مردانه تنها در باور مردان ریشه ندارد،بلکه نگاه زنان به زنان نیز چندان پالوده تر و پاکیزه تر نیست.(باتومی که در تجمع 22 خرداد توسط زنان بر پیکر زنان فرود آمد نشانی از این مدعاست). برداشتن این "شیشه کبود" که به قول مولانا،لاجرم دنیا را نیز در منظر ما تیره و کبود می سازد نیاز به تلاش بسیار دارد.جهد فرهنگی عمیقی می خواهد تا ما از جحد زنان دست برداریم و در کنار یک دیگر جهانی بسازیم عاری از تبعیض و اجحاف.

امروز یکی از کوشندکان این عرصه در آستانه ورود به زندان است و دوستانش دل نگران اویند.دلارام علی را می گویم.او به جرم شرکت در یک تجمع مسالمت آمیز که خواهان حقوق برابر زنان و مردان بود،محکوم به حبس شده است.دو سال وشش ماه.دلارام علی مانند همه آزادی دوستان و برابری خواهان،خواستار حقوق برابر انسانی است.آیا اینکه فردی تعدد زوجات را نپذیرد،دیه و ارث و شهادت و...مساوی بخواهد،مجرم است؟آیا اگر زنی کتک خوردن توسط مردان را عملی غیر انسانی بداند مستحق حبس و بند و زنجیر است؟حرکت آزادیخواهانه و مساوات جویانه زنان ایرانی با این موانع،متوقف نخواهد شد."کمپین یک میلیون امضاء علیه قوانین تبعیض آمیز زنان"،حرکت بسیار ارزنده ای است که انگشت خود را بر روی دردهای مزمن و اساسی این فرهنگ گذاشته است و این است که فریاد باورهای بیمار را بلند کرده است.این حرکت ، دردها را بسیار طبیبانه تشخیص داده است و مشفقانه بر روی زخم های ناسور آن مرهم می گذارد.مرهم آگاهی بخشی.در فرهنگ لغات آیندگان به یقین می توان سراغ از کلمات "دولت – زنان"، "زنانه گی" و ... گرفت.شیرزنان عاقل و شجاعی چون دلارام علی،مریم ضیاء و ... طلیعه آن روز خجسته اند.

دولت – مردان لختی بیاندیشند.

 

* راستی سپیده پور آقایی هنوز در زندان است؟ما که به خودی و غیر خودی باور نداریم.داریم؟؟ 

 

+ هانا عبدی بازداشت شد.

+ مازیار سمیعی،آرمان صداقتی و بهنام سپهرمند بازداشت شدند.

+ فصلنامه «مدرسه» توقیف شد.

+ پدرام رفعتی بازداشت شد.

+ علی عزیزی بازداشت شد.

 

+ تا آزادی عمادالدین باقی 

(آقای قوچانی عزیز که من به قلم و دانشش غبطه می خورم،در جبهه مشارکت در مورد آقای باقی دوست داشتنی سخنرانی کردند.جهت یادآوری خواستم بگویم به خدا فعالان حقوق بشر دیگری جز آقای باقی هم در زندان هستند)

 

+ علی نیکونسبتی دستگیر شد.

Balatarin + نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

اعدام نه!راه حل جای دیگریست.

در حال پاکیزه کردن کتابخانه ام بودم که دستنوشته ای مربوط به اسفندماه هشتاد و سه یافتم.موضوع این نوشته در مورد اعدام محمد بیجه است.بیجه همان جوانی است که به تعدادی کودک تجاوز کرد و آنان را کشت...

 

بیجه فردا اعدام می شود.بیجه اعدام شد.بیجه اعدام خواهد شد.بیجه سال ها پیش اعدام شده بود.بیجه...

آری بیجه اعدام شد و این سوگنامه ای است در رثای بیجه،با احترام و همدردی با همه قربانیان او ،که خود قربانی بود.

دیروز بیجه با جرثقیل به بالا کشیده و اعدام شد.چه جمعیتی حضور داشتندآن وقت صبح.جمعیتی که با آن می شد به بسیاری از مطالبات انسانی رسید.بیست و پنج هزار نفر.سوت می زدند،کف می زدند و خانواده های قربانیان خشم بر حق خود را ابراز می کردند.نوجوانی با نهایت خشم با چاقویی به بیجه حمله کرد.همان چاقویی که به قول شاملو قرار بود آن را "جز از برای قسمت کردن بیرون نکشیم".برای قسمت کردن نان – که اگر خوب تقسیم می شد،دیگر امروز بیجه آویخته بر جرثقیل نبود،که اگر خوب قسمت می شد بیجه این همه کودک بی گناه و معصوم را قربانی نمی کرد،که اگر خوب قسمت می شداصلا پاکدشتی نبود- . نوجوان ضربه ای به بیجه زد که شاید،شاید مرهمی باشد بر زخم های عمیق خویش که برادرش را ازدست داده بود،برادری که اگر زنده بود شاید خود بیجه ای بود برای دیگر کودکان پاکدشت.آیا نوجوانی که این توانایی را دارد که کارد آخته اش را بر پشت انسانی دیگر – حتا اگر آن انسان بیجه باشد – فرود آورد،خود بیجه ای دیگر نخواهد بود؟آن جمعیت عظیمی که گرد هم آمده بودند تا در روزهای آخر اسفند پیکر آویخته از جرثقیل بیجه را ببینند بلکه آبی بر آتش خشم خویش بریزند،چه می خواستند؟تیرهای خشم آنان پیکر کسی را نشانه رفته بود که خود قربانی غم نان بود.آیا از آن جمعیت نظاره گر هیچ کس ،خود ،بیجه ی کودکان دیگر نخواهد بود؟آیا در میان آن جمع کثیر نیستند کسانی که نیمه شب از دیوار همسایه خود بالا روند تا صبح دیگر نانی داشته باشند که با خون جگر تناول کنند؟آیا در آن میان نیستند کسانی که لیلای خویش را نزد کسانی به عاریه بگذارند تا با کشیدن شیره شرفشان تکه نانی به او بدهند؟آیا در آن میان نیستند کسانی که محمد خود را از پشت میزهای مدرسه های پاکدشت به کوره پز خانه ها بفرستند تا نان آور خانواده باشند؟آیا در آن میان...

آری هستند.بیجه اعدام شد.اما فردا بیجه هایی در سایه فقر و فلاکت،در کنار پول های نفتی که چاقویی نبود تا عادلانه تقسیمش کند،سر بر می آورند که اعدام چاره آن نخواهد بود.فردا دیر است.بیجه در خانه ما رخنه کرده است.ای کاش مرهمی باشیم بر زخم های بیجه های فردا،کودکان باهوش و با استعدادی که قربانیان بی عدالتی اند،قربانی آنانی اند که با انسان بیگانه اند،که حرمت و کرامت آدمی را نمی شناسند.آیا سهم بیجه از این زمین پهناور،کلبه ای محقر نبود که در آن تکه نانی راکه باید به برکت دلارهای نفتی نصیبش می شد را به دندان بکشد؟وقتی بیجه را اعدام می کردند،پزشکان گفتند که وی در نهایت آرامش و خونسردی به پای چوبه دار رفت،چرا که بیجه سال ها پیش مرده بود.همان روز که بیجه ای دیگربه او تجاوز کرد و با سنگ بر سرش کوبید.من بیجه را دوست دارم ،همان گونه که قربانیان بی گناه بیجه را دوست دارم.چاره کار اعدام نیست.چاره کار جای دیگری است.

بهزاد مهرانی

اسفندماه 138۳

 

  فایده گرایی بدیل ندارد.(گفت و گوی رشید اسماعیلی و مرتضی مردیها) 

 

مرتضی مردیها

 

++ یشنهاد به دوستان کمونیست(لنینیست- حکمتیست).صفوفمان را کاملا از هم جدا کنیم.

این مطلب را می توانید در وبلاگ دوست گرانقدرم رشید اسماعیلی بخوانید.

Balatarin + نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  | 

به خاطر و خاطره یار همدانی

همیشه گویا باید چیزی باشد که خواب شب مرا آشفته سازد.سیگار پشت سیگار

اگر علی(ع) به خاطر ماجرای خلخال دختر یهودی می گرید و از خدا طلب مرگ می کند،برای مرگ دختر پزشک در همدان باید از خدا چه طلب کرد؟آیا عالمان دینی و زعمای قوم که این ماجرا را بارها و بارها از معابر و منابر و مساجد به گوش ما رسانده اند،و از سوی دیگر خود را وارثان حکومت امیرالمومنین می دانند،شب با آرامش سر بر بالین می گذارند؟آیا عمل این ماموران امر به معروف و نهی از منکر!که خود مرتکب این منکر عظیم شده اند،ذهن آنان را مشوش می سازد؟

 

پی گیری و یا عدم پی گیری این ماجرا،آزمون بزرگ دیگری است که صداقت ایشان را آشکار می کند.آشکار می کند که آیا خودشان به آن چه قرن ها از عدالت و انسان دوستی علی(ع) گفته اند باور دارند یا نه.

سخن از جان یک انسان است.جانی که اگر از انسانی بستانند گویا تمام انسانها را کشته اند و اگر زنده بدارند چنان است که همه مردم را زنده کرده اند.(قران-مائده-32).

این دختر پزشک که در همدان در ماجرای یک امر به معروف و نهی از منکر خودکشی کرده و یا کشته شده است امتحانی است که صداقت مسئولین امر را محک می زند.امید که این بار در این آزمون سربلند بیرون بیایند.

 

+ این مطلب مرا در سایت دوست گران مایه ام علی رضا فیروزی بخوانید. 

 

Balatarin + نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط بهزاد مهرانی  |