
قصد داشتم كه در مورد انتخابات نفيا و اثباتا چيزي ننويسم.نه آن را تحريم كنم و نه تكريم.وهنوز هم بر آنم كه سخن گفتن از اين انتخابات امري بي هوده است.اين روزها كلمات تكليف شرعي و ميهني بسيار به گوش مي رسد.
جهان سنت، جهان تكاليف است.انسان سنتي، انساني مكلف است و تفكر سنتي تفكري است "تكليف محور".تنها در جهان جديد و پس از عصر روشنگري است كه آدمي با مفهوم "حق" آشنا مي شود.انسان جديد "انسان محق" است.اگر به منشور ها و عهدنامه ها و مقاوله نامه هاي عهد جديد نگاهي بياندازيم روشن مي شود كه كلمه ي حق كلمه اي پر استعمال است كه نشان از فربهي اين كلمه در زبان انسان متجدد دارد.براي نمونه در منشور سي ماده اي حقوق بشر بيش از پنجاه بار از لغت "حق" و مشتقات آن استفاده شده است.انتخابات و پارلمان و سيستم دموكراتيك يكي ازراه كار هايي است كه انسان مدرن براي برون رفت از معضلات خود انديشيده است.در جهان سنت پرسش اساسي امر حكومت همواره بر محور "چه كسي بايد حكومت كند؟" چرخيده است.گروهي اين مهم را بر عهده ي حكما و فلاسفه دانسته اند و ديگراني آن را از آن ِ سلطان عادل دانسته اند.تئوري ولايت فقيه به عنوان نظريه اي بر آمده از دل سنت امر حكومت را بر عهده ي فقيهي مي دانند كه "عادل و عالم و مدير و مدبر و شجاع" باشد.تمام سخن بر سر خصوصيات فرد حاكم است.در جهان مدرن اين پرسش تغييري بنيادين نموده است و از "چه كسي" به "چگونه؟" تبديل شده است. "چگونه بايد حكومت كرد؟".در اين پرسش ديگر تاكيدي متوجه ويژه گي ها و خصايل فردي نيست.
ماكياول در قرن پانزدهم حاكم موفق را حاكمي مي دانست كه بيشتر بتواند رعيت را بفريبد و آنان را قرباني مطامع خويش سازد.از اين پس بود كه قدرت در ذات خود فساد انگيز شناخته شد و بشر به نهاد هاي مهار كننده قدرت انديشيد.نهادهاي واسطه – به گفته ي توكويل – راه علاج بيماري قدرت خواهي بي حد و حصر انسان شناخته شد.دموكراسي و نهادهاي دموكراتيك كم كم تقديس و تفكيك قوا شيوه اي پسنديده دانسته شد.انسان ها بر اين باور شدند كه يك سيستم حكومتي استبدادي كه در آن نهاد هاي مدني ِ مهار قدرت وجود ندارد،مفسده انگيز است.هر چند كه در اين سيستم ها، افراد شايسته و لايقي وجود داشته باشند كه خواهان تغييرات مثبت باشند.در باور انسان جديد انتخابات و صندق هاي راي يكي از راه كار هاي مهار قدرت است و استفاده از اين راه كار از حقوق شناخته شده ي فرد است.تبديل اين "حق" به " تكليف" خالي كردن آن از محتوا است.
شركت در انتخابات "حق" افراد است و نه "تكليف".انسان عصر جديد همچنان كه "حق ِ ناحق" بودن را به رسميت مي شناسد، مي تواند از اين حق ِ راي ِ خود بگذرد.و اين امر به هيچ وجه به معناي بي تعهدي و بي مسئوليتي نيست.راي ندادن و در انتخابات شركت نكردن ،خود گونه اي شركت ِ در انتخابات و راي دادن است.آن جا كه قدرت ِ انتخاب و اختيار آدمي ناديده گرفته شود او مي تواند از "حق راي ندادن" به عنوان اعتراض به شيوه هاي غير دموكراتيك ِ انتخابات استفاده كند.سخن از "تكليف شرعي و ميهني" گفتن در عصر "انسان محق" سخني بي معنا است.
انتخابات مجلس هشتم فاقد استاندارد هاي يك انتخابات دموكراتيك و عادلانه است هر چند ممكن است در بين كانديداها افراد عاقل و كارداني وجود داشته باشد اما نبايد آن پرسش اساسي را فراموش كرد كه "چگونه بايد حكومت كرد؟" و نه "چه كسي بايد حكومت كند".

مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
گويا سخنان عبدالكريم سروش - كلام محمد– بر بسياري گران آمده است.كساني به نقد علمي ِ ان سخنان پرداخته اند و ديگراني شمشير ِ تكفير از نيام جهالت بر كشيده اند،تا اندك رمق ِ تفكر در اين مرز و بوم را،بستانند. آن كه خود زماني فيلم هاي جشن واره پسند را به چماق ِ انكار،سر مي كوبيد، امروز در كوي ِ مي فروشان به خود فروشي مفتخر است.آن كه " آواز گنجشك ها " را مي شناسد و حتا دورادور به نغمه ي ِ آن گوش سپرده است،همچون بوف ِ كور، در شبهاي ويران ما، صداي ِ خوفناك تكفير و تفسيق سر نمي دهد.
همواره گمان داشتم كه انديشه را با تيشه پاسخ گفتن،و معرفت را با مكسب آميختن، پيشه ي ِ دكان داران ِ نظام هاي ِ تماميت خواه است، باور نداشتم كه هنر نيز مي تواند جامه ي ِ نخ نماي روي و ريا بر تن كند و بر روي ِ ستيغ ِ انديشيدن،تيغ كشد.سروش زماني گفته بود كه فاشيسم در ايران، شاعر و فيلسوف و هنرمند خود را دارد.شاعران و فيلسوفان اش را كم و بيش مي شناختم اما هيچ گاه مرا اين گمان نبود كه اين نهضت ِ ! قهقرايي هنرمند ِ زبده ي ِ نوع هفتمي نيز داشته باشد.
آقاي مجيدي شما كه اين گونه رگ هاي گردن به حجت قوي مي سازيد و از حق الله به دفاع بر مي خيزيد،آيا گوشه ي ِ چشمي به حق الناس داريد؟
به كارگران ِ بي سفره ي ِ اين ديار،به زنان و دانش جويان و معلمان ِ در بند ِ اين خطه كه محصول قرائت ِ فاشيستي از دين هستند نيز مي انديشيد؟شما كه امروز ناراحت ان ديروزي هستيد كه به اين گونه روشنفكران پاسخ هاي ِ دندان شكن – تكفير ،اعدام،رجم و ... – داده نشد كه امروز گستاخ شوند،آيا هيچ گاه در خلوت و جلوت به سه دانش جوي مظلوم ِ در بند ِ امير كبير انديشيده ايد؟به خانواده هاي زندانيان سياسي و عقيدتي چطور؟هيچ گاه از ظلمي كه بر آنان مي رود سخن گفته اي؟ كتابي كه هدفش را از ارسال ِ رُسل، ليقوم الناس بالقسط مي داند را چگونه خوانده اي؟آن گونه كه انديشه را به عنف به پستوهاي ِ تنگ و تاريك ِ209 برانند و شما مهر سكوت بر لب زني؟آقاي مجيدي دفاع از اين ها هزينه دارد؟نه؟
آقاي مجيدي حقيقت خود محافظ خود است.اگر به قرآن باور داري كه خود وعده داده است كه از خود محافظت مي كند.از زبان آن فيلسوف مي گويم : " آزادي را پاس بدار،حقيقت خودش از خودش محافظت مي كند."
انتخابات را چه كنيم؟

هفته اي يك بار نيز از خانه خارج نمي شوم، چه شود كه ضرورتي پيش آيد تا پا بر كوچه و خيابان بگذارم.در خانه ماندن بزرگ ترين تفريح من است. گمان مبريد كه اين تنها حال و روز من است، بسياري اين گونه اند.از اين ميان شايد كم تر كسي اين اقبال براي اش پيش آيد و شرايط فراهم باشد كه در خانه بماند و خارج نشود.همدم ِ تنهايي ِ من كتاب است و سيگار. گه گاهي هم مي نويسم. واي كه اگر كتاب نبود چه گونه مي شد اين روزگار ِ لعنتي را سپري كرد؟ روزگار ِ خودمان را مي گويم. بيرون از خانه كه مي روم غمي جان فرسا گلويم را مي فشارد. صف هاي ِ تاكسي، كه پس از سهميه بندي ِ بنزين طولاني تر شده است. جواناني كه بي هدف اين سو و آن سو مي روند تا روز را بكشند و شب به خانه باز گردند. زنان ِ خياباني كه از بس زياد شده اند،ديده ها را مي آزارند. جوانان ِ معتادي كه افسرده گي و ناتواني از سر و روي شان مي بارد. كاسباني كه از كسادي ِ بازار مي نالند. شهرونداني كه روزمره كمرهاشان را زير ِ بار ِ زنده گي له كرده است. پدراني كه با پسران ِ خود دايما نزاع دارند و پسراني كه سر بر آستان ِ قواعد ِ پدران شان فرو نمي آورند. دختراني كه مادران شان را نمي شناسند و مادراني كه از عوض شدن ِ روزگار،شكوه و شكايت دارند. و در اين ميانه من روزنامه و سيگارم را خريده ام و به خانه باز مي گردم.(همان يك روزي را كه از سر ِ ناچاري بيرون مي روم را مي گويم).
به صفحات ِ روزنامه نگاه مي كنم .خبري از اين همه اندوه ِ گلو گير نيست. نه از كارگران ِ چند ماه حقوق نگرفته و نه از روسپيان ِ سرگردان،نه از جوانان ِ افسرده،نه از پدران و مادران ِ شاكي ونه از دانش جويان و زنان و كارگران و معلمان ِ در بند.از هيچ كدام خبري نيست.سخن ها همه از 24 اسفند است. انتخابات!نزاع هاي ِ نخ نما شده بر سر ِ رانت هاي ِ ثروت و قدرت.اصلاح طلبان ِ اصول گرا،اصول گرايان ِ اصلاح طلب. نزاع هاي زرگري و در اين ميان آن چه غايب است همان ها است كه در كوي و برزن ِ اين مرز ِ پر گوهر مي گذرد. فقر و تورم بي داد مي كند اما سخن ،همه از توسعه و ترقي است. افسرده گي،همه جان ها را ملول ساخته است – كافي است براي ِ نمونه سري به يكي از مطب هاي ِ روان شناس بزنيد تا ميزان ِ ان را در يابيد –اما از جشن سخن مي گويند .
چه بگويم؟جانم ملول گشت...سيگاري روشن مي كنم،كتاب ِ زندگي ِ گاندي را ورق مي زنم.با خود مي گويم: كاش ما هم مهاتما گاندي داشتيم / ختنه كرده تابع ِ دين داشتيم
غم اين خفته ي ِ چند...
زمستان است...
اي كاش،اي كاش،اي كاش
راستي من در انتخابات ! شركت مي كنم؟؟
+ اعتراض جالب یک دانشجوی دانشگاه علامه به عملکرد شریعتی، رییس این دانشگاه

پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم (حافظ)
طرح ِ موسوم به امنيت ِ اجتماعي، در تهران منجر به در گيري بين ِ مردم و نيروي ِ انتظامي شد.
رئيس جمهور احمدي نژاد كه با شعار ِ آوردن نان سر ِ سفره ي ِ مردم به صحنه آمد،در تبليغات ِ رياست جمهوري بارها گفته بود كه مشكل ِ ما شكل ِ لباس پوشيدن ِ دختران و پسران نيست،اما پس از سوار شدن بر اسب ِ راه وار ِ مراد،به اصل ِ خويش بازگشت و گفته هاي ِ پيشين ِ خود را همه از ياد برد،نيروهاي ِ خود را بسيج نمود تا مردم را به راه ِ راست! هدايت كند.
دولت ِ مهرورز ! در اين مقطع ِ تاريخي، از آن جا كه نتوانسته است نان در انبان ِ تهي از زاد و توشه ي ِ مردم بگذارد، با زور به روز ِ تيره ي ِ مردم مي تازد تا آنها را به اكراه به بهشت ِ نا كجا آبادي ِ خويش راه بر شود.بهشتي كه سال هاست وعده ي ِ آن را به مردم داده است و امروز در معابر و منابر و بنگاه هاي بانگ و رنگ ِ خود به ما تلقين مي كنند كه وارد ِ آن بهشت موعود شده ايم.آري،بهشت ِ همه ي ِ دولت هاي ِ توتاليتر و اقتدار طلب اين گونه است. بهشتي كه در آن از شراب طهورا خبري نيست.بهشتي كه همه ي رودهاي ِروان ِ آن خشكيده اند.بهشتي كه در آن از حوري و غلمان خبري نيست و بين آنان ديواري ستبر كشيده اند.جوي ِ عسل آن تلخآبي است كه طعم ِ گند ِ آن آدمي را مي آزارد.بهشتي كه در فرهنگ ِ لغات ِ پاسبانان ِ آن تنها يك لغت وجود دارد و آن "قدغن" است.نخوريد،ننوشيد،نرقصيد،شادي مكنيد،عشق نورزيد و نشنويد.و اين است دوزخ ِ بهشتي كه به ما وعده مي دهند.
آن كودكي كه در مقابل ِ ديده گان اش،مادرش را با بد رفتاري و توهين سوار ِ ميني بوس ِ خط ِ بهشت! مي كنند،شما را باور نمي كند.او از امروز بهشت ِ فرداي ِ شما را به چشم ِ سر ديده است.او به رحمت و مهرورزي ِ شمايان باور نخواهد داشت.اين كه شما مي كنيد امنيت نمي آورد.در سايه سار ِ وحشت ِ شما چگونه پرنده ي ِ امنيت،پر و بال خواهد گشود؟امنيت ِ گورستاني،تنها افسرده گي و اضطراب خواهد آفريد،اجتماعي كه در آن بي كاري و اعتياد و روسپي گري بي داد مي كند. در اين امنيت و در اين اجتماع،نه معنويت رشد مي كند و نه دينداري،نه انسانيت و نه آزاده گي.رها كنيد اين نقش زدن بر ايوان را ،كه خانه از پاي بست در حال ِ ويراني است.دين داري ِ شما نه دنياي ِ ما را آباد مي كند و نه آخرت را.به هر چه مي پرستيد قسم تان مي دهيم كه بس كنيد:
گر تو قرآن بدين نمط خواني
ببري رونق ِ مسلماني
+ کلام محمّد (دکتر عبدالکریم سروش)
+ پرونده وحی و قرآن (دکتر عبدالکریم سروش)
+ درگيري مردم با نيروي انتظامي و ضرب و شتم و دستگيري دستكم پانزده نفر
+ نامه دکتر حسام فیروزی پیرامون وضعیت زندانی اعتصابی بابک دادبخش

ديشب طاقت از كف دادم و خلاف ِ ميل ِ باطني ام فيلم سنتوري را ديدم.از آن جهت خلاف ِ ميل،كه فيلم را نه در سينما كه از روي ِ سي دي ِ قاچاق ِ آن به نظاره نشستم. اين عمل به باور ِ من چندان تفاوتي با دزدي ندارد. فيلم ِ سنتوري ساخته ي ِ داريوش مهرجويي در محاق ِ توقيف به سر مي برد و مردم را توفيق ِ ديدار ِ آن در سينما ميسر نيست.
ابتدا نام ِ فيلم "علي سنتوري" بود كه گويا وزارت ِ فخيمه ي ِ ارشاد با آوردن ِ نام علي در ابتداي ِ عنوان ِ فيلم مخالفت كرد.گويا بايد تمامي ِ معتادان و خلاف كاران و طنازان و دلقكان با نام ِ اصيل ِ ايراني باشند و استفاده از اسامي ِ تازي به دلايل ِ شرعي مجاز نمي باشد.حال بگذريم از اين كه در اين كشور في المثل نام ِ زايشگاه را به نام ِ امام علي هم گذاشته اند كه نمونه اش فراوان است.نام ِ علي از عنوان ِ فيلم حذف مي شود و گويا مشكل،صداي محسن ِ چاووشي مي شود.صداي ِ ايشان هم از فيلم حذف مي شود اما هم چنان اين فيلم مجوز پخش نمي گيرد. وزير ِ ارشاد مي گويد:كه اين فيلم مشكل ِ نمايش ِ عمومي دارد.
"سنتوري" قصه ي ِ پر غصه ي جوانان ِ با استعداد ِ اين مرز و بوم است كه محدوديت ها و ندانم كاري ها آنان را به مرز ِ نابودي كشانده است و در اين ميان خشك مغزان ِ متعصب ِ مذهبي نقش ِ پر رنگ تري دارند. آناني كه خداي شان قهار و منتقم و جبار است و از رحمانيت و محبت و عشق در آن نشاني نمي يابيم. در باور ِ ايشان بايد به جاي ِ حل ِ مشكل،صورت مسئله را محو نمود و معضلات ِ به ظاهر لا ينحل ِ ما، ريشه در سياست ِ عين ِ ديانت شان دارد.
خانواده اي متمول كه در آن دايما سفره هاي ِ مذهبي بر پاست ،فرزند ِ خود را به دليل ِ نوازنده گي طرد مي كنند.آنان را باور اين است كه موسيقي خلاف ِ شريعت است.جوان ِ با استعداد ِ نوازنده گي، از خانه و خانواده مي گريزد.حاكميت نيز به او اجازه ي ِ كار و فعاليت نمي دهد. او كه جز نواختن پيشه اي نمي شناسد، به دام ِ اعتياد گرفتار مي شود.همسرش از او جدا مي شود و علي سنتوري ِ قصه ي ِ ما ناتوان و درمانده، زنده گي را در گوشه ي ِ خيابان مي گذراند.اين فيلم نمايش دهنده ي ِ مشتي است از خروار و يك از هزار معضلي كه به واسطه ي ِ سوء مديريت،گريبان ِ اين جامعه را گرفته است و رها نمي كند.
توقيف ِ اين فيلم قصد دارد تا بفهماند كه آن كس كه نام و خانواده ي ِ مذهبي دارد،مطرب و معتاد نمي شود و اصولا جامعه ي ِ ما معتاد و خلاف كار چندان زيادي ندارد.آن كس كه مدام در خانه اش ميهماني هاي ِ مذهبي بر پاست، فرزنداني اين چنين نا خلف نمي پروراند. ما كارتن خواب نداريم.فقر و بي كاري نداريم.ما مسلمانيم و لاجرم در خانه هاي ِ ما نشانه اي از مشروبات ِ الكلي نيست و ...خلاصه كارمان به كام است،الحمدلله.
باور كنيد "خيال ِ خوشي ها درمان ِ بدي ها نيست بل كه صد چندان بر زشتي ِ آن مي افزايد" .واقعيت هاي ِ زيست گاه ِ ما ملموس تر از آن است كه كساني را ياراي ِ پنهان كردن ِ آن باشد.مي توان با توقيف و حبس و بند،سدي را در راه ِ شنيدن و ديدن ايجاد كرد،اما فهميدن را هرگز نمي توان متوقف كرد.مي توان نديد،نشنيد،راه نرفت،دهان بست،اما نمي شود نفهميد.
دست مزن،چشم، ببستم دو دست / راه مرو،چشم،دو پايم شكست / هيچ مگو،چشم ببستم دهان /...
هيچ نفهم،اين سخن عنوان مكن / خواهش ِ نافهمي ِ انسان مكن / لال شوم،كور شوم،كر شوم / ليك محال است كه من خر شوم (نسيم شمال)
** پول بليت سنتوري را به اين حساب واريز كنيد:
شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی
+ غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند.
بابک دادبخش ، زنداني اعتصابي در آستانه مرگ
+ نامه دکتر حسام فيروزي پيرامون وضعيت زنداني اعتصابي بابک دادبخش