

آقای حسین درخشان مطلب شما را که خواندم ،یاد شعری از خیام افتادم:
چون می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
حمایت من از احمد باطبی حمایت ِ از یک دوست نیست - همهی دوستان می دانند که تا چه اندازه من با ایشان اختلاف ِ نظر دارم- دفاع من از احمد ، دفاع از همهی جوانان بی پناه این مرز و بوم است که بدون ِ جرم و گناهی سالیان شیرین جوانی را پشت میله های زندان سپری کرده اند و امروز مجبور شده اند که نا امیدانه خاک خود را در جست و جوی یک زندگی بهتر ترک کنند و قریب ِ غربت جانسوز شوند.زندگی ای که در آن شاید خبری از اضطراب های طاقت سوز نباشد.از این ها که من می شناسم و در غربت خانه گرفته اند شاید هیچ کدامشان نمی خواستند از خانه و کاشانه،از خانواده و دودمان دور گردند و رنج تنهایی را به جان بخرند اما چه می شود کرد که گویا تقدیر! این سرنوشت را برایشان رقم زده است.احمد قهرمان نیست.احمدهای میهنم می خواهند زندگی کنند و به دور از ذلت ،طعم خوش لذت را بچشند.فراموش نکنیم که ما همه انسانیم.انسان هایی با طاقت های بشری.انسان هایی در جست و جوی لذت،در جست و جوی زندگی و این جست و جو گری هیچ منافاتی با آزادی خواهی و عدالت طلبی ندارد.
آقای حسین درخشان!
من و شما کدام بار را از دوش های خستهی مردمان ِ این دیار بر داشته ایم که این چنین در دیگران طعن می زنیم و در پوستین خلق افتاده ایم؟آیا بهتر نیست که به جای نفی دیگران در پی اثبات خویش باشیم؟دیگران را خفیف شمردن و زحمات دیگران را به هیچ گرفتن برای ما اعتبار و احترامی به بار نخواهد آورد.رسالتی اگر برای ما متصور باشد همانا تقریر حقیقت و تقلیل مرارت دیگران است.با خوار شمردن ده سال از عمر جوانی که بی دلیل به یغما رفت کدام اندوه را مرهم توانیم بود و کدام حقیقت را به آستانهی آگاهی ِ دیگران رسانده ایم؟
موشکافم من به عیب دیگران
چو به عیب خود رسم کورم در آن
(نگاهي به نمايش نامه افرا ،اثر بهرام بيضايي)

این مطلب را زمان نمایش تئاتر افرا به کارگردانی بهرام بیضایی،نوشتم که در مجلهی فردوسی به چاپ رسید.
" افرا يا روز مي گذرد " يكي از نمايش نامه هاي بهرام بيضايي است كه در سال 1377 نوشته شده و در سال 1381 توسط انتشارات روشنگران منتشر شده است. اين نمايش نامه به گونه اي زندگي ما در جهان جديد است.جهاني كه لحظه به لحظه و نو به نو تغيير مي كند.
محله اي در حال دگرگوني است ومي خواهد نو شود. مي خواهند خانه ها را بكوبند.-(خانه هاي اجدادي )- و به جاي هر خانه اي چندين "پارمان " كوچك مسكوني بسازند .(مراد همان آپارتمان است).افراد اين محله اما ، نشاني از تغيير ندارند و افكار و انديشه هايشان هنوز به گذ شته تعلق دارد . محله به يك خانواده ي قجري و اشرافي تعلق دارد.افرا سزاوار يك معلم ساده و متين است وافراد محله به ظاهر براي او احترام فراواني قائلند.افرا مي خواهد مستقل باشد و روي پاي خود بايستد و كمك خرج مادر نا توان و برادر و خواهرش باشد.او به عنوان معلم سر خانه وارد خانه ي خانم بدر الملوك (مادر شازده چلمن ميرزا )مي شود. مادر شازده به افرا پيشنهاد مي دهد كه با فرزندش ازدواج كند و افرا پاسخ نه مي دهد.با پاسخ "نه " ي معلم،گويا اعتبار و غرور خانوادگي ي بدر الملوك شكسته مي شود و اشرافيت او زير سوال مي رود . بدر الملوك در صدد انتقام بر مي آيد. مادر افرا (افسر خانم ) كلفت خانه بدر الملوك است. او كه به دليل بيماري و نا تواني اش قادر به خدمت نيست،به ناچار افرا اين وظيفه را به عهده مي گيرد.بدر الملوك يك ميهماني ي با شكوه ترتيب مي دهد .در اين مهماني اشيايي از ميهمانان به سرقت مي رود . نگاه ها متوجه افرا مي شود.بدر الملوك در حضور ميهمانان از افرا حمايت مي كند . او متوقع است كه در برابر اين لطف ! خود افرا حاضر به ازدواج با چلمن ميرزا شود ،اما افرا همچنان بر " نه " ي خود پا فشاري مي كند .بدر الملوك توطئه اي ترتيب مي دهد تا با متهم كردن افرا غرور از دست رفته ي خود را باز يابد. او يك دزدي ساختگي ترتيب مي دهد . مدت ها است كه از فروشگاه محل ( به مديريت آقاي اقدامي )اجناسي سرقت مي شود . بدر الملوك به شكلي دسيسه چيني مي كند تا دزدي فروشگاه به پاي افرا نوشته شود . افرا دزد معرفي مي شود و به كلانتري محل منتقل مي شود .پاسبان محل (سركار خادمي ) كه روز هاي آخر خدمت سي ساله ي خود را مي گذراند و عنقريب است كه باز نشسته شود ، مسئول رسيدگي به اين پرونده مي شود . او كه گمان دارد سي سال خدمت خود را بيهوده گذرانده و نتوانسته است نه " قتلي كشف كند و نه قاتلي بيابد ، نه سرقت بانكي ،نه ماشين دزدي يا كيف زني ، يا جيب بري ، حتي يك دزدي كوچيك ، حتي دزد فروشگاه " ( نمايش نامه افرا ص 18 ) .مي خواهد با پيدا كردن دزد فروشگاه ، كاري مهم در سابقه خدمتي ي خود به ثبت برساند.
از سوي ديگر شازده چلمن ميرزا در زماني كه ارزياب (آقاي نوع بشري ) در خانه ي آنها مشغول امور اداري و بازرگاني است ،اعتراف مي كند كه افرا در خانه آنها دزدي نكرده است . افرا زماني كه متوجه دسيسه ي بدر الملوك مي شود ، مي گويد كه اجناس فروشگاه ، از طرف مادر شازده به او هديه داده شده است. افرا كه پس از متهم شدن به دزدي با " هو " شدن هاي مدام اهالي ي محل مواجه مي شود ، پس از اثبات بي گناهي و آزاديش با دلي شكسته به خانه باز مي گردد . جسم و جان مادر و برادرش نيز زخمي است ." نمايش نامه در اينجا قرار است پايان يابد".
اما گويا نويسنده دغدغه آن را دارد تا اين پايان تلخ ، پايان نمايش نامه نباشد . بار ها به بهرام بيضايي انتقاد وارد شده است كه نگاهش به جامعه و افراد آن بسيار تلخ است .منتقدين گويا بر اين نظرند كه بيضايي تلخ انديش است و سياهي ها و تلخي هاي اجتماع را بسيار بزرگتر از آنچه واقعيت دارد به تصوير مي كشد . بيضايي با نظر منتقدين موافق نيست ، او بر اين عقيده است كه زشتي و پلشتي هاي جامعه بسي سياه تر از آن است كه او به تصوير مي كشد . بهرام بيضايي در پايان نمايش نامه " افرا يا روز مي گذرد " نگاهي دارد به انتقادات اين منتقدين . او با زباني طنز گونه، مي خواهد نور اميدي بر پايان تلخ اين نمايش نامه بتاباند و به "طوطيان نقل و شكر" كه احساس تلخ انديشي مي كنند ، پاسخي گفته باشد.اين منتقدين به بيضايي مي گويند :
طوطي ي نقل و شكر بوديم ما مرغ مرگ انديش گشتيم از شما
" نويسنده : نه، زيادي تلخه.موافقم. شايد درست نباشه اين طوري تمومش كنيم. اين پايان تلخيه،گر چه بدبختانه واقعيته !اجرا كننده ها چي ؟ و تماشاگرها؟ و جاهايي كه تصويب مي كنن – يا نمي كنن ، و البته به نفع واقعيت رسمي ؟حتما مي گن بايد نور اميدي نشون مي دادم. امكان رستگاري و بهبودي ،فرداي بهتري !كي مي گه؟ مديران ، مديران فرهنگي ، رسانه ها ، چپ ها ،راست ها، و بد روزگاريه وقتي چپ و راست يك حرف مي زنند ، اونم در جايي كه تنها واقعيت بي ترديد صفحه ي تسليت روزنامه هاس. نه ، كسي دوستدار واقعيت نيست. همه دوستدار اون توافق عمومي اعلام نشده اي هستن ، كه براي مدتي رسما واقعيت ناميده مي شد.خب ، براي پايان اميد بخشي،سزاوار اين عصر لبخند،چي بايد اضافه كنيم؟چيزي مثل روزنه ي اميدي؛يا همون خيال و رويايي كه افرا ازش حرف مي زد؟پاياني مثل قصه ي پريان؟آيا بايد چيزي از بيرون وارد اين محله كرد؟بايد افرا و خانواده شو از محله بيرون برد؟شايد بايد اتفاقي در خود محله بيفته،كه چه مي دونم،شايد خرد خرد داره مي افته؛ولي هنوز اون قدر به چشم نمي آد،و زمان مي خواد؛زمان طولاني!...آره – شايد بهتر باشه خودم وارد نمايش بشم و آخرشو به نحوي تغيير بدم!كافيه كمي خودمو مرتب كنم؛اين كيفو به دست بگيرم،و- نامه كو؟ (افرا يا روز مي گذرد".بهرام بيضايي،انتشارات روشنگران و مطالعات زنان،چاپ دوم،ص87 و 88)
در نمايش نامه،افرا سزاوار در مقابل خواستگاري بدرالملوك به دروغ خود را منتظر پسر عمويي معرفي مي كند كه قرار است بيايد و با او ازدواج كند.برادر افرا(برنا)در مدرسه به پسر عموي نداشته اش نامه اي مي نويسد و در كلاس انشا آن را مي خواند.نويسنده در قالب و نقش پسر عموي افرا وارد نمايش مي شود،تا نور اميدي!بر تلخي نماش نامه بتاباند.در نمايش نامه،راويان هر كدام بخشي از حقايق زندگي ي خود و ارتباطش با افرا را بيان مي كنند.نكته مهم اين است كه در اين نماش نامه،"هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد".به جاي برقراري گفت و گو،همه به تك گويي مي پردازند و هيچ ارتباطي شكل نمي گيرد."افرا يا ..."نگاهي جامعه شناسانه به حقايق پيرامون ما ايرانيان است.مردمي كه استبداد تاريخي،كمتر به آنان مجال گفت و گو داده است.ناتواني در گفت و گو در ناخود آگاه جمعي ما ايرانيان نهادينه شده است.حكايت افرا،حكايت تاريخي ي ماست.داستان مردمي كه همواره خواهان قهرماني هستند كه آنها را نجات دهد در حالي كه با دست خود قهرمانانشان را از بين مي برند.گفت و گو شرط لازم پذيرفتن و به رسميت شناختن "غير" است.آن جا كه گفت و گو وجود ندارد،سوء تفاهمات و شايعات است كه رخ مي نماياند و افرا سزاوار قرباني اين سوءتفاهمات است.دوچرخه ساز(حميد شايان) عاشق افرا است.اما در اين باره با او سخن نمي گويد.او تنها در ذهن خويش است كه با افرا سخن مي گويد و قصه ي بي سرو ساماني ي ِ عشقي خود را با او در ميان مي گذارد.هنگامي كه دوچرخه ساز از وجود پسر عمويي كه نامزد افرا است با خبر مي شود(پسر عمويي كه وجود ندارد)،پر از خشم مي شود.از آن جا كه بين او و افرا گفت و گويي در نگرفته است،دوچرخه ساز در صدد انتقام از افرا بر مي آيد.به كودكان مدرسه پول مي دهد تا بر سر كوي و برزن به هو كردن افرا اقدام كنند.
قضاوت سريع و بي پايه و اساس و متهم نمودن افراد،در فرهنگ ما گويي به سنتي ستبر تبديل شده است و آنچه در اين بي گفت و گويي ها از بين مي رود فرهنگ يك ملت است كه در اينجا ،افرا سزاوار- معلم-سمبل آن است.
بهرام بيضايي در گفت و گو با روزنامه اعتماد مورخ 22/10/86 مي گويد"اين خصوصيات ما ايرانيان است كه همچنان خودمان با خودمان نقشه مي كشيم؛خودمان با خودمان پيش مي رويم و پيش مي رويم تا آن بالا و وقتي جهان ما خراب شد و خلاف تصور ما در آمد،غيظ خود را سر آن كسي خراب مي كنيم كه اصلا خبر ندارد.دوچرخه ساز هم همين است.او جهاني را با خودش مي سازد و وقتي آنچه ساخته فرو مي ريزد،به آن آدم درنده يا انتقام جو تبديل مي شود كه در نمايشنامه مي بينيم،كسي كه معلوم نيست از چه انتقام مي گيرد."
جامعه اي كه در آن "هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد"،جامعه ي انسان هايي است كه هر كس از ظن خود يار و يا خصم ديگري مي شود.آن جا كه گفت و گو نيست،روابط آدم ها از شفافيت بر خوردار نيست.در "افرا يا ..."هر كدام از ما يكي از همان راويان هستيم.خودمان را مي بينيم كه در يك جهان مدرن-محله اي كه در حال نوسازي است-همچنان با باورهاي رنگ پريده و مندرس زندگي مي كنيم.بيشتر اهالي محل آنچنان از دزد بودن افرا اطمينان دارند،كه لحظه اي درنگ نمي كنند و نمي انديشند.آنها بايد عقل خود را با عقول ديگران يار كنند،تا بد فعلي و بد گفتي رخت بر بندد و اين مهم جز با گفت و گو و ديالوگ امكان پذير نخواهد بود:
زانكه با عقلي چو عقلي جفت شد
مانع بد فعلي و بد گفت شد (مولانا)
چرا گفت و گو ،ستيزيدن را به مدارا خواهي بدل مي كند؟در هر گفت و گو،پيش فرض هاي مهمي وجود دارد.ابتدا اين كه در يك گفت و گو يقينا بيش از يك سخن گو وجود دارد.(پذيرش ديگري).در گفت وگو بر خلاف وعظ و خطابه،جنبه ي زباني تنها در گفتن محدود نمي شود،بلكه شامل شنيدن هم مي شود.ديگر آنكه گفت و گو با ديگران موجبات تقويت روحيه ي مسالمت جويي و مدارا گري مي شود.آدمي با خود و جهان به يك صلح پايدار دست مي يابدو تمتمي آدميان را عزيز و محترم مي دارد.آنجا كه خرد راهنماي انسان باشد،آدمي به نيكو كنشي و تساهل خواهد رسيد.مدارا،برادر ِ خردمندي است و خرد مندي جز در سايه ي پذيرش غير رشد و نمو نخواهد كرد.به گفته ي فردوسي:
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
بيضايي در مصاحبه با خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) مي گويد:"از زمان نوجواني اين حس در من وجود داشت كه فرهنگ ما مبتني بر تك گويي است و بر خلاف تئاترهاي فرنگي كه ديالوگ محور نمايش است،نمايش هاي ما بر تك گويي مبتني است.در گذشته هاي دور اعتقاد وجود داشت كه سكوت بزرگترين خداي ما ايرانيان است و هنوز هم در همين شرايط به سر مي بريم.از تولد تا مرگ خود نمي توانيم افكارمان را همان گونه كه هستند بيان كنيم و بيشتر زندگي ما تك گويي هاي ما با خودمان است.اين چنين است كه تعدادي از نمايش نامه هاي من همانند "افرا" بر تك گويي شخصيت ها مبتني است.اگر در نمايش "افرا" ديالوگي بر قرار مي شود،اتفاقي است و اصولا "افرا" نمايش سرزمين ماست كه مردمانمان خلع فكر شده اند."
عدم رشد عقلانيت و به تبع آن فلسف ريشه در همين تك گويي و نا آشنا بودن ما با فرهنگ "گفت و گو" است.كلمه "فلسفه" ريشه ي يوناني دارد.اين كلمه معرب كلمه "فيلو سوفيا"است وفيلو سوفيا يعني دوستدار دانايي.در كلمه "فيليا" يا دوستي كه بناي فلسفه بر آن است،اراده گفت و گو كردن مستتر است.اس و اساس عقلانيت مبتني بر گفت و گو است.گفت و گو يعني اين كه "من" بدون "غير"(ديگري) نمي توانم زندگي كنم و اگر قصد "من" زندگي است،اين مهم جز با گفت و گو ميسر نخواهد بود.سقراط گفت و گو را "زايش روح" مي داند.از دل ِ پذيرفتن اصل گفت و گو،زندگي با "ديگري" و چگونگي آن بيرون مي آيد.نياز به گفت و گو،نياز به به ارتباط است.نقطه مقابل گفت و گو جنگ و ستيز است.آنجا كه گفت و گو نيست،عدم شناخت پديد مي آيد.اين چنين است كه يك محله بدون شناخت و آگاهي به افرا سوء ظن مي برند،به او تهمت مي زنند و موجبات انزواي او را فراهم مي سازند.از لحاظ تاريخي به شهادت افلاطون اين سقراط بود كه نخستين بار ديالكتيك را به عنوان شيوه اي از كشف حقيقت برگزيد.سقراط بر اين باور بود كه جست و جوي حقيقت به تنهايي ممكن نيست و حقيقت در گفت و گو ظاهر مي شود.ديالكتيك يعني گفت و گوي دو نفر با يكديگر."ديا" يعني دو نفر و "لكتيك" از ريشه ي سخن گفتن ساخته شده است.در ديالوگ جز خود،ديگري را هم به رسميت مي شناسم.افلاطون در "فايدروس" گفت و گو را تنها راه نيل به حقيقت مي داند.گفت و گو هاي افلاطون،تصوير هاي گوناگوني را به جلوه در مي آورد.هر گفت و گويي ويژگيهاي خاص خود را دارد.در اين گفت و گوها افلاطون در صدد آن نيست كه عقيده و نظر مشخصي را به طرف مقابل تحميل كند.اين گفت و گو ها عمدتا به نتايج مشخص و مبرهني منجر نمي شود.آنجا كه هدف مجاب كردن ديگري است،گفت و گو صورت نگرفته است.آنچه رخداده است "بحث" است.
در درون فرهنگ ما "بحث" وجود داشته است و"بحث"،غير از گفت و گو است.در بحث،هدف منكوب كردن ديگري است.هدف آن است كه حقيقتي را كه به زعم خود مطلق و بي كم و كاست مي پنداريم بر كرس ي ِ قبول و پذيرش بنشانيم.در ديالوگ طرفين بر اين باورند كه حقيقت مطلق و مطلق حقيقت در انبان هيچ كدامشان نيست تا گره از آن بگشايند و ديگري را مطيع و منقاد ِ خود سازند.هدف از گفت و گو،ياد گيري است وما براي آموختن و تغيير وارد ِ گفت و گو مي شويم.در ديالوگ-بر خلاف بحث-ما به سخن ديگري گوش نمي دهيم تا با پاسخي كوبنده تر، او را بر جاي خود بنشانيم .بلكه گوش مي سپاريم تا به جرح و تعديل و يا تغيير حقيقت دست يافته ي خود رهنمون شويم و طرف مقابل نيز همچنين.
آيين گفت و گو را بايد آموخت.نزاع ها و كشمكش ها جز با گفتگو ، سر بر ساحل آرامش و صبوري نخواهند گذاشت. اگر در " محله " ي خود ، پا به پاي نو شدن ساختمان ها و تغيير ذائقه ها ، بنيان گفت و گو را مستحكم سازيم ،از آن پس "افرا سزاوار " ها و " گلرخ كمالي " ها (در فيلم سگ كشي اثر بهرام بيضايي ) و ... سزاوار سوء ظن و طعنه نخواهند بود و بناي فرهنگي ما هم راستا با نو شدن بنا ها ،دگرگون خواهند شد.كافيست با يكديگر گفت و گو كنيم ، ديگري را به رسميت بشناسيم ، خود را مالك حقيقت كامل نپنداريم.با ديگران سخن بگوييم.
افرا سزاوار و انزواي او، محصول آنجايي است كه " هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد ".
هيچ كس
با هيچ كس
سخن نمي گويد
كه خاموشي
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خويش
نظر مي بنديم
با طرح خنده ئي
و نوبت خودرا ا نتظار مي كشيم
بي هيچ
خنده ئي!
(احمد شاملو، ابراهيم در آتش )

(در حاشیهی فرهنگ کتابخوانی و نمایشگاه کتاب)
بر پایهی گزارشی که به تازگی خبرگزاری رسمی ایران،ایرنا،مخابره کرده،هر ایرانی در شبانه روز تنها دو دقیقه کتاب می خواند.
براساس اعلام رئیس سازمان کتابخانهی ملی ایران،هر شهروند ایرانی در شبانه روز تنها دو دقیقه از وقت خود را به خواندن کتاب اختصاص می دهد.
سرانهی کتابخوانی در ایران دو دقیقه اعلام شد.هر ایرانی غیور و همیشه در صحنه در شبانه روز تنها دو دقیقه از وقت مبارک را کتاب می خواند و این یعنی فاجعه.اینکه چرا کتاب نمی خوانیم،مانند هر معضل اجتماعی و فرهنگی ِ دیگر،بیش از یک عامل دارد، وضعیت نابهنجار اقتصادی، خود شیفتگی، سانسور و در نتیجه عدم اعتماد مردم به کتاب های منتشر شده و ... .
در این میان صاحب این قلم قصد دارد که یکی از عوامل کتاب نا خوانیی ِما ایرانیان را بر جسته سازد.این عامل را "توهم استغنا" نامگذاری می کنم.
ما ایرانیان عموما گمان داریم که همه چیز را می دانیم و نکته ای غامض در عوالم لاهوت و ناسوت وجود ندارد که ذهن ما در آن غور نکرده باشد و به نتایج شگرف نرسیده باشد.تنها یک چیز را نمی دانیم و آن "نمی دانم" است.شاید هیچ پرسشی وجود نداشته باشد که از عموم شهروندان محترم این کهن دیار چند هزار ساله بپرسید و پاسخ ِ "نمی دانم" بشنوید.اصولا ما "نمی دانم" را نمی دانیم.این امر ما را به ورطهی توهمی کشانده است که مانند همهی توهم ها – توهم ِ برترین قدرت جهان بودن،توهم توطئه،توهم هنر نزد ایرانیان است و بس – بیماریای خطرناک و کشنده است. مرحوم بازرگان می گفت: ما ملت "زود" و "زور" هستیم.یعنی همواره قصد آن داریم که اساسی ترین و ریشهای ترین معضلات خود را "زود" و با "زور" حل کنییم. اگر نگاهی به فهرست کتاب های پر فروش کشورمان در این آشفته بازار بی کتابی بیاندازیم این امر کاملا مبرهن و آشکار است."مدیر یک دقیقه ای"، "معلم یک دقیقه ای" و ... یک دقیقه ای. خواننده نا آشنا گمان دارد که در زمان کوتاه ِ یک دقیقه به راحتی از موجودی بی دست و پا و به زبان ِ محاوره "،چلمن" ،به مدیری توانا و به معلمی دانا مبدل خواهد شد. کتاب های شبه روانشناسی موجود در بازار نیز اینگونه اند. شهروند تیز هوش و آسان طلب ما گمان دارد که با خواندن یک جلد از این کتاب ها به راحتی و بدون تلاش وافر به سادگی ، "خویشتن ِ خویش" را خواهد شناخت و از آن پس معجزه ای باور نکردنی در زندگیاش رخ خواهد نمود که زمین و زمان را متحیر خواهد ساخت.
از هر کسی بپرسیم که "آیا حافظ را می شناسد؟" پاسخ یقینا مثبت است هر چند که در خواندن چند بیت سادهی آن نیز ناتوان است.این همان "توهم استغنا" است.احساس بی نیازی است.او خود را نادان نمی داند تا در پی دانایی،به جد و جهد برخیزد. کتاب "مفاتیح الجنان" نیز در به وجود آوردن این سرانهی دو دقیقهای بی تاثیر نیست.شهروند و روستایی تیز هوش ما گمان می برد که با خواندن این کتاب "کلید های بهشت" را در دست دارد.و آنکه در باورش کلید دار ِ خلد برین است ،دیگر چه نیازی دارد که دشواری ِ خواندن کتاب را بر خود هموار سازد. "چون که صد آمد نود هم پیش ماست".( اگر حافظ و مفاتیح الجنان را از میان کتاب هایی که مردم می خوانند برداریم،نمی دانم که از آن دو دقیقه چه بر جای خواهد ماند.)
متاسفانه این "توهم استغنا" به توهم های دیگر ما ایرانیان نیز دامن زده است. توهم اینکه کودکان ما در زیر زمین های نمور ِ خانهاشان توانسته اند گره از انبان ِ علوم های غامض بشری باز کنند از همین "توهم استغنا" مایه می گیرد.توهم ِ اینکه عالم همه "دشمنان" ما هستند و کارو کسبشان را تعطیل کرده اند و در پی آنند که هر لحظه برای ما نقشهی توطئه ای بچینند تا ما را زمین گیر کنند،نیز همچنین. ما اگر کتابی هم بخوانیم قصد آن می کنیم که در کمترین زمان ِ ممکن و حداقل ِ رنج،گره های بزرگ هستی را بگشاییم و پس از این گشایش،همهی عمر،آسوده خاطر و بی دغدغه این یافته های خود را لقلقهی زبان خود سازیم تا خود را باهوش جلوه دهیم. اگر از این "توهم استغنا" دست برداریم و به جهل خود واقف شویم، در خواهیم یافت که نه آن گونه که گمان داریم زیباترین مردم جهانیم و نه هوشمندترین و قوی ترین آنها و هنر نیز تنها نزد ما نیست.ابتدا باید به کم دانشی ِ خود اذعان کنیم و آنگاه این طلب و این درد ما را مریم وار به خرمابن خواهد کشاند و بر خوان ِ گستردهی دانش بشری که تجلیگاه ِارزشمند آن عرصهی کتاب و کتابخوانی است،خواهیم نشست و از این سفرهی عظیم و عزیز لقمه بر خواهیم داشت.
و در پایان اگر در جایی از نوشته ام به فرهنگ خودمانی تاخته ام مرا معذور بدارید. حالا حالا ها قصد رئیس جمهور و وکیل ِ مردم و ... شدن ندارم تا همواره خودمان را با لقب شریف و غیور و دانشمند و همه چیز دان و ... صدا زنم. تا وقتی که نمی دانیم و نمی دانیم که نمی دانیم،این دو دقیقه زمانی را که مرحمت فرموده و وقت خود را بابت کتابخوانی تلف !! می کنیم،اندکی بیشتر نخواهد شد...
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
++ این مطلب اولین بار در سایت ادوار نیوز منتشر شده است.
+ نمایشگاه کتب تهران در راه است.کاش می شد آماری تهیه شود تا بدانیم که آیا فروش کتاب در نمایشگاه کتاب بیشتر است و یا سیب زمینیی سرخ کرده.
... خواب می بینم که در زندانم.کدام زندان را نمی دانم.عجب زندانبانهای بد اخلاقی دارم.مدام عذابم می دهند و زندگانی را به کامم تلخ می سازند.در خواب می بینم که همسرم نیز با من است و یکی دو یار ِ غار و رفیق ِ شفیق هم. نفس در سینه ام حبس است.گویا او نیز چون من بندیی ِ همین محبس است.در خواب می بینم که با مادر بزرگ ِ درگذشته ام نماز می خوانیم.سجاده ای گسترده ام و پیش از آغاز نماز با دیگر مادر بزرگام مشغول گفتوگو هستم.برای او از دلتنگیهایم می گویم.از آنچه تلخی و غدر است و گویا تقدیر ِ من شده است برایاش می گویم.او دلداریام می دهد.می گوید:دل قوی دار سحر نزدیک است.در دلم به او می خندم و به خیال ِ خاماش. حال،نماز ِ مادربزرگ ِ مرحومم نیز گویا پایان یافته است.نمی دانم،شاید او نماز را نیمه تمام گذاشته است تا به سخنان این نوهی ِغمگین و دل افسردهاش گوش بسپارد.نمی دانم.او می پرسد که:چه شده است؟ می گویم مادر بزرگ ، مگر تو بر گشته ای؟ تو که سالهاست مرده ای. می گوید:همینطور است، برای نماز صبح بیدار شده ام.می گوید:پسرم چرا اینقدر غمگینی؟روزگار که به پایان نرسیده است. برای او از دغدغه های روزانه ام می گویم.از زخم هایی که به قول هدایت مثل خوره روحم را می خورند و می تراشند.می گویم از زندگی خسته شده ام و دوست دارم که از آن بگریزم. به مادر بزرگ می گویم:هر شکلی که محاسبه می کنم دخل و خرج آن کارگر بینوا با هم جفت و جور نمی آید.برای ِ او از تورم افسارگسیخته می گویم.از غم ِ نان که جمع کثیری را در لا به لای ِ چرخ دنده های زندگی مچاله کرده است.از غمخوارشان اسالو می گویم که اکنون در بند است.او بسیار حیرت می کند.می گوید این مرد را نمی شناسم اما واقعا این همه گرانی واقعیت دارد؟ می گویم بگذریم. به او می گویم زن ِ روسپی ِ همسایهمان آزارم می دهد.روزی جوانان ِ این دیار دفاع از زن ِ بدنام ِ محله را غیرت و آبرو می شمردند و امروز این زنان ِ تن فروش، فیلم های تلفن های همراهشان شده است تا به آن بخندند و در فانتزی های ذهنشان با آن جماع کنند.مادر بزرگام زیر لب می گوید:استغفرالله.می گوید:حالا چرا اینقدر غصه می خوری؟نمازت را بخوان.سجاده ات را پهن کرده ای و از این سخنان بر زبان می رانی؟گناه دارد. می گویم: مادر بزرگ "من اینجا بس دلم تنگ است".
برای مادربزرگام از بغض هایی که گلویم را می فشارند می گویم.بسیاریاش را متوجه نمی شود.می گویم دانشجویان ِ امیر کبیر هنوز در بندند.می گویم هنوز اندیشه را با تیشه پاسخ می گویند و خرد مندی را عقوبتی سهمگین در پی است.می گویم: معلمم زندانی است. می گویم بانی ِ طرح مبارزه با اراذل و اوباش را با چند زن ِ عریان دستگیر کرده اند اما آفتابه به گردناش نیاویختند و او را در شهر نگرداندند. او مرا به شکیبایی دعوت می کند. در کلاماش آهنگ ِ طمانینه و آرامش است.
در خواب احساس خفگی می کنم.مادر بزرگ در گذشته ام می خواهد برود.می گویم:اکنون خانه ات کجاست؟می گوید نمی دانم اما ای! بدک نیست.می گویم خوب ! مرا هم با خودت ببر.مرا ببر تا ببینم "آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟" می گوید تو هم می آیی.او می رود.از خواب بر می خیزم.ساعت پنج ِ صبح است.صدای ِ اذان به گوش می رسد.مدت ها بود که صدای اذان اینچنین برایم آرامش بخش نبوده است.
به یاد دائم الصلوه های ِ گندم نما و جو فروش می افتم.به یاد آنانی که عبادت ِ خالق را همچون پرده ای بر سر صد عیب نهانشان می پوشند تا خلق را بفریبند. در این روزگار وانفسا به این خواب چونان یک تجربهی معنوی می نگرم.تجربه ای که مرا لحظه ای از یاد دینداران ریاکار غافل می سازد.آنانی که در دکان دینداریشان هر نوع کالایی را می فروشند جز معنویت و اخلاق ٰبه آنانی می اندیشم که به قول سعدی:
ترک ِ دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غله اندوزند
می خواستم از این خواب چیزی ننویسم.در زمانه ای که خرافات بسیاری را در خواب کرده است سخن گفتن از این خواب را چندان بجا نمی دانم.اما بسیار دلتنگ بودم و نوشتم.
در روزگاری که سخن گفتن از این گونه خواب ها – از این خواب هایی که تعبیرش فریب عوام الناس است – فراوان به گوش می رسد شاید باید از این خواب چیزی نمی گفتم.اما گفتم.من خواب را تعریف کردم.تعبیرش با شما.
ساعت ۵ صبح دوم اردیبهشت ۱۳۸۷
++ هوي يا هدي؟ پاسخ عبدالعلي بازرگان به عبدالكريم سروش
++ بار دیگر مجتهد شبستری و "ماهیت کلام وحی". آرش نراقی
++ شماره های جدید مجله ی فردوسی


شماره 62-63 مجله فردوسی ويژه نوروز فروردين 1387 منتشر شد باآثاري از: دكتر سيد جعفرشهيدي - دكتر ميرجلال الدين كزازي- احمد زيدآبادي- خليل بهراميان - سيامك طاهري- رامين جهان بگلو - دكتر پيمان آزاد- يوحنا نجدي- سهيل آصفي - مرتضا مرديها - رشيد اسماعيلي - سعيد قاسمي نژاد- عبدالعظيم صاعدي - دكتربهنام اوحدي- دكتر پروانه سادات - پوران فرخ زاد- جميله موسوي- مسعود ارشاديفر - محمود استاد محمود- مريم تراب پور - هانيه قوانلو - ليونا عيسا قليان - ياسر بهرامي - حسن سالاري و درك ورهوف اشتات - سوآته - هانت - لوديگ - ميزس كارل - پوير