این مطلب ابتدا در سایت ادوار نیوز و سپس در خبرنامه امیر کبیر و مدرسه فمنیستی و سایت برای فردا و مجله ی راهبرد و ...منتشر شده است.

"اختیار همسر دائمی بعدی، منوط به اجازه ی دادگاه پس از احراز توانایی مالی مرد و تعهد اجرای عدالت بین همسران می باشد." (ماده ی 23 لایحه ی حمایت از خانواده)
بسیاری از قوانینی که در کشور ما به مورد اجرا در می آیند منبعث از دین اسلام است. این قوانین توسط فقیهان، از متون دینی – قرآن و روایات – و یا از سنت (روش و منش پیامبر و در تشیع علاوه بر آن رفتار و اقوال امامان شیعه) استنباط می شود و برای معتقدان و مقلدان لازم الاجرا است. از طرفی در ایران، خصوصا پس از انقلاب ِ اسلامی این برداشت های فقیهانه مبنای حقوقی بیشتری یافته اند و در شکل قانونی متجلی شده اند. یکی از این قوانین، تعدد زوجات است. یعنی مرد می تواند همزمان بیش از یک همسر ِ دائم اختیار کند و تعداد همسران تا چهار نفر مجاز و حلال شناخته شده است.(سوره نساء آیه 3) در فقه شیعه در کنار همسران دائم، مرد می تواند تعداد نامحدودی همسر صیغه ای اختیار نماید که به آن نکاح متعه (عقد موقت) می گویند.
" عقد موقت به اتفاق فقهای امامیه مشروع است و قرآن با صراحت آن را بیان کرده است.( در آنجا که می فرماید:" فما استمتعتم به منهن فا توهن اجورهن") و ادعای نسخ آن ثابت نشده است. و این که برخی از صحابه آن را حرام کرده اند ،بدعت و نو آوری در دین است که مردود می باشد." (1)
همچنین در اسلام رابطه با کنیز مباح دانسته شده است، حتا کنیز شوهر دار (به روایتی)(سوره نساء آیه 24)
" و بنابراین جمله ی :" الا ما ملکت ایمانکم در این مقام خواهد بود که حکم منعی که در محصنات بود از کنیزان محصنه بردارد،یعنی بفرماید زنانی که ازدواج کرده اند، و یا بگو شوهر دارند،ازدواج با آنها حرام است به استثنای کنیزان که در عین اینکه شوهر دارند ازدواج با آنها حلال است به این معنا که صاحب کنیز که او را شوهر داده می تواند بین شوهرش حائل شود،و در مدت استبرا نگذارد با شوهرش تماس بگیرد،و آنگاه خودش با او همخوابگی نموده،دوباره به شوهرش تحویل دهد، که سنت هم بر این معنا وارد شده است." (2)
"بنده وکنیز جز به اذن و اجازه مولای خود نمی توانند با کسی ازدواج کنند."(3)
لایحه ی به اصطلاح حمایت از خانواده در ماده ی 23 خود تعدد زوجات را به شرط احراز توانایی مالی مرد و تعهد اجرای عدالت بین همسران از سوی دادگاه، مجاز دانسته است. این لایحه خصوصا ماده 23 موجبات اعتراض بسیاری از فعالان حقوقی و ... را به دنبال داشته است. این فعالان این قانون را غیر عادلانه و در تضاد با کرامت انسان دانسته اند. بحث عدالت از مباحث بسیار مهم و گسترده در علم کلام بوده است. در ماده ی 23 این لایحه نیز شرط اجرای عدالت از شروط مهم اختیار همسر دائم دیگر ذکر شده است.
آیا این قانون عادلانه است؟
دز تاریخ کلام اسلامی دو شاخه ی مهم از متکلمین وجود داشته اند که با عنوان اشاعره و معتزله از آنان نام برده شده است. اشاعره برای اخلاق، حسن و قبح ذاتی قائل نیستند.آنها بر این باور بوده اند که هرچه خداوند به آن امر فرماید، حسن و هر چه نهی فرماید ،قبح خواهد بود.اشاعره برای مثال، دروغ گویی را از آن جهت نا پسند می دانند که خداوند ما را از آن نهی فرموده است و اگر چنین نهی ای در کار نبود دروغگویی عمل نا شایستی به حساب نمی آمد. هر سخن و فعلی که از خداوند صادر شود ،عین ِ صواب و ثواب است و مثوبت در پی خواهد داشت و هر چه از آن نهی فرماید ، زشتی است و عقوبت سر انجام آن است. هر چه از آن خسرو خوبان صادر شود شیرین است."هر چه آن خسرو کند شیرین کند".
اعتزالیون اما چنین نمی اندیشیدند. آنان برای اخلاق و امور اخلاقی ، حسن و قبح ذاتی قائل بودند. دروغ گویی عملی ناپسند است و به همین دلیل خداوند ما را از آن نهی فرموده است . نه این که چون خداوند نهی فرموده است،دروغ گویی قبیح است. این دو گروه از متکلمین وقتی به متون دینی رجوع می کردند هر یک برداشت خود را داشتند. در مورد مفهوم عدالت نیز چنین بوده است. عدالت آن چیزی است که خداوند ما را به آن دعوت کرده است (اشاعره)
در باور اشاعره عدالت معنایی فرازمانی – فرامکانی دارد. که در متن دین(قرآن) به ان اشاره شده است. وقتی در قرآن تعدد زوجات مجاز دانسته شده است(سوره نساء آیه 24) معنای آن این است که اولا: این عمل عادلانه است و ثانیا: برای همیشه و در همه ی زمان ها و مکان ها این کار عادلانه تلقی می شود. معتزله چنین نمی اندیشیده اند. هدف این نوشته ارائه ی قرائتی دیگر از مقوله ی تعدد زوجات نیست بلکه تفطن به این امر است که پیش داوری ها و تعاریف پیشین ما در فهم ما از کلام بسیار تاثیر گذار است. آنچه در فهم ماده 23 از لایحه حمایت از خانواده به ذهن متبادر می شود آن است که قانون گذار قرائتی اشعری مسلکانه از مفهوم عدالت داشته است. می گوید: چون جواز تعدد زوجات در کلام خداوند صادر شده است این عمل ، عملی عادلانه است و این عدالت،فرازمانی – فرامکانی است. این قرائت،تعدد زوجات را نص صریح کلام خداوند می داند از این رو به اجتهاد در نص باور ندارد و این ماده بر این مبنای تئوریک اختیار همسر دائم بعدی را به رسمیت شناخته است. بسیاری از متفکرین دینی از نص مراد متن یا نوشته ای که وضوح کاملی دارد که جز یک معنای واحد را بر نمی تابد نداشته اند و اصولا نص را به دلیل طبیعت زبان بسیار نادر دانسته اند.
" نادر دانستن نص به دلیل طبیعت زبان است که در دلالت آن تجرید وتعمیم راه دارد. هم از این روست که دلالت بخشی در زبان به طور کلی و در متون بر جسته ی (ادبی) به طور خاص، جدا از دیالکتیک متن و خواننده نیست.تعیین معنای راجح از معنای مرجوح در "ظاهر" یا " موول" به افق ذهنی و نگرش خواننده وابسته است"(4)
همانطور که گفته شد هدف نویسنده ی این سطور ارائه ی قرائت و برداشت دیگری از قرآن در مقوله ی تعدد زوجات نیست که بخواهد از این طریق حکم به نا عادلانه بودن تعدد زوجات دهد و تنها توضیح این مهم است که عدالت، تعریفی فرا تاریخی ندارد و چه بسا امری در زمانی عادلانه و در زمانی دیگر غیر عادلانه باشد. بسیاری از اندیشمندان دینی احکام موجود در قرآن را احکامی متعلق به زمانی خاص می دانند که در آن زمان از مصادیق عدالت بوده است.احکامی که متعلق به قوم عرب در زمان پیامبر اکرم بوده است. " عربی دانستن دین اسلام نادیده گرفتن سهم غیر عربان نیست اما نکته اینجاست که مفهوم "غیر عرب" در اینجا غیر دقیق است مگر آنکه عربیت را مفهومی "نژادی" بدانیم،نه فرهنگی. ... باید ملاک تفکیک امت ها و ملت ها "فرهنگ" باشد که مهم ترین ابزار ان زبان است.وقتی از منظر فرهنگی به اسلام بنگریم،آن توهم نادرست که عربیت را از اسلام جدا می کند از بین می رود. از منظر فرهنگی اسلام دین عربی است و از این بالاتر،مهم ترین درون مایه ی عربیت و اساس تمدن و فرهنگ عرب است."(5)
فرهنگ عرب در زمان پیامبر تعدد زوجات را امری نا عادلانه نمی دانسته است. هر چند قبل از اسلام در اعراب محدودیتی برای تعدد زوجات وجود نداشته است و اسلام برای آن حدود قائل شده است. روح تفکر امروز بشر تعدد زوجات را امری نا عادلانه می داند حتا اگر مرد دارای تمکن مالی باشد و بتو.اند بین همسران خود به عدالت! رفتار کند. قانون گذار در این ماده با نگاهی مرد سالارانه به نهاد خانواده می نگرد. پیش فهم ها و پیش فرض های نادرست خود را در برداشت خود از عدالت دخالت می دهد.آیا مردان دارای ثروت را از حق تعدد زوجات بهره مند دانستن خود ناعادلانه رفتار کردن بین مردان غنی و فقیر نیست؟از هر طرف که به این ماده ی لایحه نظر افکنیم نا عادلانه بودن آن آشکار است.
اگر قرآن وحی خداست – که به باور مسلمانان هست- و اگر خداوند به عدالت امر می کند – که می کند – پس باید قرائتی از این متن ارائه داد که با عدالت – زمانی و مکانی- سازگار باشد.
"متن معنای خود را بر دوش ندارد، متن را باید در زمینه قرار داد،متن مصبوغ و مسبوق به نظریه است،تفسیر آن سیال است و پیش فر ضها در اینجا نیز به همان قوت موثرند که در هر قلمرو دیگر از فهم. ... حال,چون پیش فرض ها عصری هستند می توانند تحول یابند و در واقع تحول هم می یابند. و لذا معرفت دینی یا علم دین که محصول فهم بشری است،دستخوش تحول مستمر می شود. ... پس دین خود صامت است و چون تفسیر متن ماهیتا امری جمعی و قائم به جامعه ی متخصصان است (نظیر تمام فعالیت های علمی دیگر) پس موجودی سیال،متحول و مستقل از فرد فرد مفسران و مشتمل بر صحیح و سقیم و متضمن پاره ای از اندیشه ها و تصورات مشکوک است و از منظر تکاملی،موارد سقیم آن همان قدر اهمیت دارند که موارد صحیح.
**********
تعدد زوجات که در قوانین ما نیز به رسمیت شناخته شده است و در ماده ی 23 لایحه حمایت از خانواده از آن سخن گفته است،قانونی است بر آمده از پیش فهم ها و پیش فرض های مرد سالارانه که نه تنها قانونی در حمایت از خانواده نیست بلکه بر هم زننده ی نهاد خانواده است. در این قانون،زن جنس دوم دانسته شده است که با او همچون کالا برخورد می شود.تمکن مالی و عدالت امری نسبی اند که چندان ملاک و معیار مشخصی ندارند و اصولا عادل بودن در این شرایط، پس از ازدواج ِ دیگر مشخص می شود و نه قبل از آن.حتا اگر مرد خانواده بتواند با تعدد زوجات بین همسران خود به عدالت رفتار کند !! این قانون همچنان قانونی ناعادلانه و ضد زن و ضد خانواده است.زن و مرد هر کدام نیمی از انسانیت اند و تصویب این قانون در واقع نفی کرامت انسانی زن است.
(1) لمعه ی دمشقیه شیخ ابی عبدالله شمس الدین محمدبن جمال الدین مکی العاملی(شهید اول) جلد دوم انتشارات دارالفکر 1383 ص 70
(2)تفسیر المیزان علامه محمد حسین طباطبایی جلد 4 ترجمه ی سید محمد باقر موسوی همدانی ص 425
(3) لمعه ی دمشقیه ص 72
(4) معنای متن (پژوهشی در علوم قرآن) نصر حامد ابوزید ترجمه ی مرتضی کریمی نیا انتشارات طرح نو 1380 ص 304
(5) همان ص 66
(6) بسط تجربه ی نبوی عبدالکریم سروش انتشارات صراط 1378 ص۳۰۳
+ نقد فقهی بر لایحه حمایت از خانواده. دکتر محسن کدیور
+ زن، قدرت و عدالت. محمد رضا نیکفر
+ همجنس گرایی: اقلیتی ناحق؟ و فاقد حقوق؟! اکبر گنجی
+ درباره ميانسالگي و ابژه ميل ليبيدوي پوليس. امير هوشنگ افتخاري راد و امین بزرگیان
این مطلب ابتدا در ماهنامه فردوسی و سپس در سایت ادوار نیوز و مجله ی راهبرد و ...منتشر شده است.

(نگاهی به نمایش نامهی عادل ها اثر آلبرکامو)
"در روزچهارم ژانویه سال 1960،مردی در یک سانحه ی اتومبیل در گذشت.در شناسنامه ی او نوشته شده بود: آلبر کامو،نویسنده،متولد به سال 1913."
رضا سید حسینی در کتاب "مکتب های ادبی" ،طاعون آلبر کامو را نمونه ای از آثار اگزیستانسیالیستی دانسته است.اما کامو خود را اگزیستانسیالیست نمی داند." نه من اگزیستانسیالیست نیستم. هم سارتر و هم من همیشه متعجب بوده ایم که چرا نام ما را پهلوی هم می گذارند.حتا گمان کنم باید روزی آگهی کوچکی بدهیم و بنویسیم که امضا کنندگان زیر اعلام می کنند که هیچگونه وجه مشترکی با هم ندارند و از پرداخت بدهی های احتمالی یکدیگر معذورند...سارتر اگزیستانسیالیست است و تنها کتاب فلسفی ای که من (تا کنون) نوشته ام یعنی اسطوره ی سیزیف بر ضد فلسفه های موسوم به اگزیستانسیالیست است."
کامو در وسیع ترین معنای کلمه یک انسانگرا است. او انسان و جان او را بزرگترین و والا ترین ارزش ها می داند. او به همهی ایدئولوژی هایی که برتر از جان آدمی می نشینند و فرمان کشتن می دهند،"نه" می گوید.کامو بر این باور است که "هیچ آرمانی کشته شدن یک انسان را توجیه نمی کند." پیام کامو،پوچی ِ زندگی است. این پوچی او را به بی عملی و مرگ دعوت نمی کند. کامو از این "است"ِ پوچی به "باید" ِ خودکشی نمی رسد. پوچی در فلسفهی کامو معنای منفی نمی دهد. خشایار دیهیمی می گوید: "پوچ" و "پوچی" در فلسفهی آلبر کامو معنای منفی ندارد و به عکس معنای آن مثبت و ایجابی است. منظور کامو از "پوچ" و "پوچی" این است که جهان و زندگی معنا و هدفی بیرون از خودشان ندارند و جستو جوی چنین هدف و معنایی بی هوده،و معانی و اهداف اینچنینی که برای جهان و زندگی عرضه می شود فریب یا خود فریبی است. بنابر این "انسان پوچ" یا "پوچگرا" کسی است که بی معنایی جهان و زندگی را می پذیرد و با آن کنار می آید. انسان پوچ گرا می داند که جهان به اهداف او بی اعتناست و کار خودش را می کند و "شعوری" پشت آن نیست و نقشه و طرحی ندارد و این فقط خود انسان است که می تواند به زندگی اش معنایی ببخشد،آن هم صرفا با زندگی کردنش،یا به تعبیر خود کامو با جرعه جرعه نوشیدنش." آری کامو از "زندگی پوچ است" به نتیجهی "به استقبال مرگ رفتن" نمی رسد. " من از پوچ سه نتیجه که همان عصیان، اختیار و اشتیاقم باشد را بیرون می کشم. و به یاری نقش خود آگاه،دعوت به مرگ را بدل به قانون زندگی کرده،خودکشی را رد می کنم.
کامو با خودکشی و دیگر کشی مخالف است.او هیچ نظر و عقیده ای را آنچنان آرمانی و مقدس نمی انگارد که بتوان جان ِ انسان را در پای آن قربانی نمود.کامو با خشونت مخالف است.او همچون گاندی حقیقت را تو در تو و لایه لایه می بیند،او می داند که این حقیقت ِ جزمی است که آدمی را به اعمال خشونت می کشاند. " گرچه می پذیرم همه چیز حقیقت است اما حقیقت پذیرش مخالف بدین معنا است که ما نادرستی ِ نگرهی خودمان را باور داریم (زیرا پذیرش مخالف یعنی اینکه مخالف می تواند حقیقت باشد)". کامو می دانست آنجا که قدرت تن به پذیرش اصلاح نمی دهد ،خشونت،ظاهری موجه به خود می گیرد. " کامو این را می پذیرفت که وقتی ستم تحمل ناپذیر می شود و اگر هیچگونه وسیلهی اصلاحی در دست نباشد،شورش ِ خشونت وار موجه می شود.ولی او خواهان حد و مرز اعتدال در سیاست و تفکر بود. عصیانگر باید از ایدئولوژی های جزمی و از "حقایق" مطلق اجتناب کند.باید در هر قدم از خود بپرسد که آیا این خشونتی که من به کار می برم نوع بشر بیشتر از آنکه یاری شود،آسیب نخواهد دید؟قربانی کردن دیگران برای آرمان ِ خود، قهرمانگرایانه نیست،خودت را قربانی کن".

"کامو و سارتر"
اختلاف کامو و سارتر نیز از نگاهشان به خشونت،انقلاب و هدف ریشه می گیرد."سارتر می گفت که اگر یک حکومت انقلابی نظارت بر مطبوعات،برخی اردوگاه های کار اجباری و حتا اعدام چند نفر را برای حفظ پیشبرد انقلاب ضروری تشخیص بدهد،آن گاه تمام پیروان انقلاب باید قضاوت اخلاقی شخصی خود را در برابر تصمیم رهبران کنار بگذارند.هر چه باشد همانطور که محافظه کاران هم قبول دارند اگر تمام افراد آزاد باشند که از قوانین دولت بنا بر قضاوت خود اطاعت کنند یا نکنند،هیچ دولتی نمی تواند مدت زیادی دوام بیاورد." کامو اما با سارتر کاملا مخالف بود و این اختلاف به دوستی آن دو پایان می بخشد.
گرایشات کمونیستی هم واره بر این باور بوده اند که "هدف وسیله را توجیه می کند" و کامو این اصل را قبول نداشت.او از تمامی احزاب سیاسی کناره گرفت.کامو در کتاب طاعون از زبان تارو میگوید:"من در دنیای امروز جایی ندارم. هنگامی که قاطعانه از کشتن،سر باز زدم،خود را به انزوایی محکوم کردم که پایانی ندارد."
کامو در آدم شورشی(1951) با فریاد های آمیخته با ارتداد چپ گرایان اروپا مواجه می شود. حزب کمونیست کتاب را به عنوان گریزی بزدلانه از ضرورت ها و خطرات انقلاب به باد تمسخر می گیرد. فرانسیس ژانسون با نوشتن مقاله ای در شمارهی ژوئن 1952 عصر جدید،به کامو می تازد و او را مورد استهزا قرار می دهد:" روح مدیترانه ای،شیفتگی ِ روشنفکری،مومن به ثبات آفتاب و نور ناب نیمروز کامو که در جهان واقعی با تضاد و رنج بشر رو در رو است،با ارئه بشر به عنوان موجودی که زیر سیطرهی نیروهای ضد عقل و محکوم به پوچی و شر است،افتضاحات استدلالی خود را معقول جلوه می دهد." ژانسون،کامو را لایق شهرت خود نمی شناسد و او را کسی می داند که پرچم مبارزه را بر زمین گذاشته است. کامو در شماره اوت همان مجله در یک نامهی شانزده صفحه ای پاسخی به ژانسون می دهد اما مخاطب او " آقای سردبیر " یعنی ژان پل سارتر است. کامو نوشت: "آن منتقد ادبی ظاهرا فرض را بر این گذاشته که هر گونه تعبیری غیر از تعبیر مارکسیستی از تاریخ و از مبارزهی طبقاتی ارتجاعی است. و عصر جدید را متهم کرد که : "از مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی جزمی دفاع می کند،ولی قادر نیست بگوید که مارکسیسم خط مشی سیاسی مشخصی است." کامو می نویسد: "حقیقت آن است که منتقد شما انتظار دارد،علیه همه چیز غیر از حزب کمونیست و دولت کمونیستی شورش بکنیم." در همان شمارهی مجله که نامه کاموبه چاپ رسید ژان پل سارتر چنان پاسخ تندی به او داد که رابطهی آن دو برای همیشه از هم گسست.سارتر در جواب خود،کامو رافردی خودخواه،متکبر دانست.او کامو را متهم کرد که از دشواری های اندیشیدن تن می زند. حال که زمان بسیاری از ماجرای آن نزاع می گذرد می توان گواهی داد که کامو ورشکستگی اخلاقی شوروی را روشن تر از سارتر می دید. سارتر می خواست مارکسیسم را با اگزیستانسیالیسم ترکیب کند ،اما کامو همچنان مخالف مارکسیسم بود و به خشونت گرایی ان پی برده بود.
"نمایشنامهی عادل ها"
کامو در پر قدرت ترین نمایشنامه اش – عادل ها (1949) – که حال و هوای جن زدگان داستایفسکی را دارد،قتل گراندوک سرگی (عموی تزار) را به دست ایوان کالیایف که تروریستی آرمانگرا ست،باز گو می کند. در پردهی دوم ایوان کالیایف، بمب در دست،قربانی خود را که با کالسکه به او نزدیک می شود تماشا می کند. فرصتی که منتظر آن بود فرا می رسد،اما دو کودک در کنار دوک نشسته اند، دختر و پسر برادر گراندوک. کالیایف از پرتاب بمب امتناع می کند. رفیق شورشی اش، استپان فدوروف ،ترحم او را عملی بزدلانه می داند و آن را محکوم می کند. کالیایف پاسخ می دهد هنگامی که از حس انسانیت دور افتد،سازمان را ترک خواهد کرد. کالیایف در پردهی اول نمایشنامه می گوید:" ما می کشیم برای آنکه دنیایی بسازیم تا در آن دیگر هیچ وقت کسی کشته نشود،ما آدمکشی را قبول کرده ایم برای این که سر انجام زمین از معصومیت انباشته شود". آنها می خواهند گراندوک را ترور کنند تا در روی زمین،بهشتی آرمانی به پا دارند. و این مهم را تنها از طریق اعمال خشونت ممکن می دانند.این همان تئری کمونیستی ِ "هدف،وسیله را توجیه می کند" است. ان ها فریب می دهند ، تا روزی فرا رسد که دیگر از فریب نشانی نباشد، می کشند تا روزگاری از راه رسد که کشتن از گیتی رخت بر بندد. وینوف، در پردهی اول،دروغگویی را "وسیله" ای ارزشمند در راه "هدفی" والا می داند. "روزی که بمب را پرتاب کنیم دیگر دروغ نمی گوییم". در پایان پردهی سوم، فرصت دیگری برای اجرای نقشه روی می دهد . این بار دوک را می کشد. کالیایف توسط پلیس دستگیر می شود.رئیس پلیس قول می دهد در صورتی که نام همدستانش را فاش کند مورد عفو قرار خواهد گرفت.او سر باز می زند. بیوهی دوک برای او از مسیح طلب آمرزش می کند،آن را هم نمی پذیرد. مرگ را با آغوش باز می پذیرد و از اینکه دست به خشونت زده است احساس تاسف نمی کند. در پردهی چهارم تا دم آخر از توبه سر باز می زند و به دار آویخته می شود.
"عادل ها" نمایش پیچیده و چند لایه ای است از ترکیب عشق،خشونت،انقلاب،عدالت،وسیله،هدف و ... . کامو در این نمایش نامه و در رسالهی انسان طاغی به مسئلهی طغیان ،انقلاب و جباریت پرداخت. کامو می گفت مارکسیسم و اتحاد شوروی خطری جدی تر از سرمایه داری غربی برای آزادی،شان و خوشبختی بشری هستند."( ریچارد کمبر)
محوریت این نمایشنامه، مسئلهی " خشونت" است. آیا با خشونت می توان برای انسان ها آزادی به ارمغان آورد؟آیا اگر هدف،مقدس و قابل دفاع باشد ،با هر وسیله ای می توان به آن هدف نایل شد؟ طرح خشونت و چگونگی مقابله با آن از مفاهیم کلیدی و مهم نهفته در این نمایش نامه است. انسان موجودی پیچیده است. موجودی پر از تضاد ها و تناقض های روحی و تردید های فراوان. آیا می توان برای نابودی ِ ستم و ستمگری،بی گناهان را هم نابود کرد؟ ایوان کالیایف، شخصیتی است که همهی این تضادها و تناقض ها را در خود دارد. کالیایف از کشتن بی گناهان – دو کودک ـ رو گردان است. استپان در مقابل این باور می گوید:" من حوصلهی این منفی بافی ها را ندارم. وقتی ما فقط یک روز تصمیم بگیریم که بچه ها را فراموش کنیم نتیجه اش این خواهد بود که ما آقای دنیا خواهیم بود و انقلاب پیروز خواهد شد." (عادل ها،ص 61). استپان از نفرین آیندگان به انقلاب خشونت آمیز ،ابایی ندارد. " چه اهمیت دارد،اگر ما انقلاب را به حد کافی دوست داشته باشیم می بایستی آن را بر همهی بشریت حاکم کنیم و بشریت را از خودش و از بردگی اش نجات دهیم." (ص61). استپان، هر چه را که برای مقصود انقلاب به درد بخورد را مجاز می داند.(ص 63). ترور و خشونت می خواهد،بهشت موعود را بر روی این خاکدان بشری بر پا سازد. در این نگاه، عقیده و آرمان برتر از جان ِ آدمی می نشیند. بشر هوای آن می کند که فلک را سقف بشکافد و طرحی دیگر در اندازد.تا آدمی دیگر بیافریند و عالمی نو بر پا سازد. استپان در عادل ها نمونهی این انسان آرمانگرا و اتوپیایی است. او می گوید: چون ما این دو کودک را به دلیل بی گناه بودن به همراه گراندوک نکشتیم، باز هم هزاران بچهی روسی،توی این سال ها،از گرسنگی می میرند. تا حالا مردن بچه ها را از گرسنگی دیده اید؟ من دیده ام. و مردن با بمب در مقابل این طور مردن خوشبختی است.(ص 63). استپان برای بر پایی ِ جامعهی آرمانی اش،هیچ حد و حدودی را نمی شناسد.
استپان (با خشونت):حدودی نیست. حقیقت این است که شما به انقلاب ایمان ندارید . هیچکدام ایمان ندارید. اگر کاملا، همه تان ایمان داشتید،اگر مطمئن بودید که به واسطهی قربانی ها و پیروزی های ما، ما به جانب ساختمان یک روسیه آزاد و عاری از استبداد می رویم،به جانب سرزمین آزادی که تا در بر گرفتن همهی دنیا ادامه می یابد و اگر شک نمی کردید که آن وقت انسانی که از این ارباب ها و این خرافات رهایی یافته،چهرهی خدایان واقعی را به جانب آسمان بالا می برد،مرگ دو تا بچه،در مقام قیاس،چه اهمیتی داشت؟اگر همهی این حقوق را همه می شناختید حرف مرا می پذیرفتید. و اگر حالا فکر این گونهئمردن جلوی شما را می گیرد،به دلیل این است که شما به حقوق خودتان ایمان ندارید،به انقلاب ایمان ندارید.(ص64)
کالیایف در پاسخ استپان می گوید: من قبول کردم که بکشم تا استبداد واژگون شود ولی در پشت این حرفی که تو می زنی من استبداد دیگری را می بینم که اگر موفق شود از من که می کوشیدم یک عدالتخواه باشم یک آدمکش می سازد.(65).
آری. آن کس که از آبروی خود چشم می پوشد،نمی تواند آبروی دیگران را محترم بدارد و آن کس که به آرمانی ناکجا آبادی جان ِ خویش در می بازد نمی تواند جان دیگران را دوست بدارد.هیچ آرمانی عزیز تر و عظیم تر از زندگی وجود ندارد. همین گوشت و پوست و استخوان. آنکه آزادی و کرامت آدمی را دوست می دارد از افزایش همین دم و بازدم که نامش حیات است استقبال می کند.
کالیایف در پاسخ استپان می گوید: برای شهر دوردستی که از آن مطمئن نیستم به گوش برادرانم سیلی نمی زنم. به خاطر عدالتی مرده به بی عدالتی ِ زندهی حاضر دامن نمی زنم.(ص66). کامو در عادل ها، زندگی را ارج می نهد.آن ها که میخواهند بهشت را بر زمین بر پا دارند،زمین را به جهنمی سوزان مبدل می کنند. پیام سترگ کامو در عادل ها این است که: "هیچ آرمانی کشته شدن یک انسان را توجیه نمی کند."
منابع:
1. تعهد اهل قلم آلبر کامو ترجمهی مصطفی رحیمی انتشارات نیلوفر 1385
2. فلسفه کامو ریچارد کمبر ترجمهی خشایار دیهیمی طرح نو 1385
3. افسانهی سیزیف آلبر کامو ترجمهی دکتر محمود سلطانیه چاپ فراین 1385
4. تفسیر های زندگی ویل و آریل دورانت ترجمهی ابراهیم مشعری انتشارات نیلوفر 1372
5. طاعون آلبر کامو ترجمهی رضا سید حسینی انتشارات نیلوفر 1382
6. مکتب های ادبی رضا سید حسینی انتشارات نگاه 1376
7. نمایشنامه عادل ها آلبر کامو ترجمهی محمد علی سپانلو انتشارات متین

به بهانه ی اعدام یعقوب مهرنهاد
ساعت هاست که می اندیشم تا چیزی در مورد اعدام یعقوب مهر نهاد بنویسم. اقوال ضد و نقیض ِ بسیاری به گوش می رسد. گروهی همصدا با حاکمیت بر این باورند که او با گروه ِ تروریستی جندالله در ارتباط بوده است و در نتیجه مستحق ِ مرگ. می گویند نباید از او نوشت که به قول حافظ " جانا روا نباشد خونریز را حمایت ". عده ای دیگر را نظر این است که او یک فعال مسالمت جوی ِ حقوق بشر و روزنامه نگار بوده است و هیچگونه ربطی با دار و دستهی ریگی نداشته است و لذا اعدام او عملی غیر قانونی و غیر اخلاق است که در جهت تهدید و تحدید ِ آزادی بیان و فعالیت نهاد های حقوقی بشری انجام گرفته است.
در این میان من نیز چون آقای صادق زیباکلام * ـ که به قول دکتر سروش نه صادق است و نه زیبا،کلام می گوید – متن کیفر خواست مهر نهاد را ندیده ام اما می توانم بگویم که بار دیگر جمهوری اسلامی بنای نا مهری نهاد و یعقوب مهر نهاد را از حق داشتن وکیل چه در دادگاه بدوی و چه تجدید نظر محروم ساخت. دادگاهی غیر علنی و بدون حضور هیئت منصفه که نقض آشکار حقوق انسانی است. گویا هنوز روح آقای خلخالی است که از پس ِ سال ها سخن می گوید. می گوید: "آدم زنده که وکیل و وصی نمی خواهد".
آدمی کرامت دارد حتا اگر مجرم باشد و این را گویا آنهایی که داعیهی پیروی از "ولقد کرمنا بنی آدم" دارند فراموش کرده اند. من نیز همراه و همگام با حکومت می گویم یعقوب مهرنهاد مجرم بوده است.آیا داشتن وکیل و دادگاه علنی حق ِ یک مجرم نیست؟آیا مردم ِ به قول آقایان رشید و فهیم ایران نباید از جریان ِ پروندهی این مجرم با خبر می شدند؟چرا او باید در یک دادگاه غیر علنی و بدون حضور وکیل به مرگ محکوم شود؟ آیا به راستی جان ِ آدمی در این آشفته بازار تا این اندازه بی بها شده است؟ آیا این جوان تا به این اندازه برای حکومتی که به قول خود در دوران تثبیت به سر می برد و در جرگهی قدرت های بزرگ جهانی در آمده است ! خطرناک بوده است؟ من به عنوان فردی که دغدغهی حقوق انسان ها را وظیفهی انسانی و دینی خود می دانم نمی توانم نگرانی ِ خود را از این گونه جان ستاندن ها ابراز نکنم.
* اشاره به مصاحبه ی صادق زیبا کلام با صدای آمریکا
++ دختر یعقوب میر نهاد در سوگ پدر
+ وبلاگی که دیگر هرگز به روز نخواهد شد. دکتر حسام فیروزی
+ به مرگ عادت نکنیم .مجتبی سمیع نژاد
+ آنکه برای آزادی بر دار رقصید. میرا قربانی فر
این مطلب در سایت خبرنامه امیرکبیر منتشر شده است.

به مناسبت سالگرد احمد شاملو
می گویند قومی که تاریخ خود را نمی شناسد آن را تکرار می کند. اینگونه است که سخنانی می شنویم که از پس ِ قرون هنوز تازه می نماید و گویی با سرشت و سرنوشت ما عجین شده است. وقتی کلام حافظ شیراز را می خوانیم که شکوه وار می گوید:
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند / تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم ، آن را با گوشت و پوست خود لمس می کنیم و این همه ،اعجاز ِ لسان الغیب نیست بلکه عجز ما نیز هست.عجز ما که تاریخمان همه تکرار است. گویا هنوز هم آسمان و داعیان ِ نمایندگی اش،کشتی ارباب هنر می شکنند. گویا هنوز هم فریاد ِ نسیم شمال که از درد ِ درون و به طنزی تلخ می گفت:" رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز" رمز آسوده خاطر زیستن ِ ما در اینجایی است که زندگی می کنیم. گویا هنوز حافظ وار باید شکایت سر دهیم که " بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی".
آری این در جا زدن های تاریخی ِ ما است که حافظ و شاملو را در کنار هم می نشاند تا غریبانه بگریند. شاملو می گوید:" به اندیشیدن خطر مکن" و حافظ نهیب می زند که " جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است". و آنچه این فاصلهی چند قرنی را پر می کند قصهی پر غصهی "ارباب بی مروت دنیاست و داستان ِ پریشان احوالی ِ اهالی فرهنگ و هنر در این کهن بوم و بر.
این چنین است که هنوز امیر مبارزالدین در ِ میکده ها را می بندد تا در ِخانهی تزویر و ریا هماره گشوده بماند.تاریخ تکرار می شود.
امروز نیز گزمه های امیر، راه ِ خانهی ابدی ِ احمد شاملو را بر روی دوستدارانش می بندد تا بلکه مردم راه ِ بازار بی کالای آنان را در پیش گیرند و خریدار ِ "هیچ" شوند. غافل از اینکه امیر مبارزالدین ها را تاریخ از یاد می برد و این حافظ است که از پس ِ گرد و غبار ِ قرون رخ می نماید.اینان نمی دانند که" پری رو تاب مستوری ندارد" .
هوایی که امروز بر مزار شاملو نفس کشیدیم هوای عفنی بود که جانمان را ملول ساخت. عسس با داس ِ جهالت به ریشه کن کردن ِ بامداد آمده بود.چه خیال ِ خامی !
هر چند که "داسی سرد بر آسمان" می گذرد "که پرواز کبوتر ممنوع است" اما ماه بر خواهد آمد و عمر تیرگی ها چندان نخواهد پایید.