تبليغاتX
حقوق بشر و فردگرایی ( بهزاد مهرانی)
لیبرالیسم راه رهایی از جمود و انحصار گرایی
 

"به دوست نازنین در بندم ابوالفضل عابدینی"

می اندیشیدم که عنوان این نوشته را چه بگذارم.خواستم بنویسم،شریفی نیا سر سپرد.بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود نوشتم:شریفی نیا جان سپرد.جان در ادبیا ت فارسی در بسیاری از موارد،معنایی غیر از تن و این جسم خاکی دارد.جان،جوهره و اصل هر چیز است. وقتی می گوییم "جان کلام"،از گوهره و بطن کلام سخن می گوییم.همان که فردوسی بزرگ آن را در کنار "خرد" ارج می نهد و مولانا می گوید:جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او.به این معنا است که می گویم:شریفی نیا جان سپرد.آقای شریفی نیا! شما که خود را شاگرد علی شریعتی می دانید حتما بحث "هنر برای هنر" ایشان را شنیده اید.هنری که برای هنر مند،مسئولیتی انسانی در پی ندارد.

حضور شریفی نیا و الماسی و قطبی در مراسم تنفیذ احمدی نژاد روح هر هنرمند و هنر فهمی را می آزارد. هنر،روح آدمی را تلطیف می کند و هنرمند عاشق زیبایی است.انسان ها لطافت و زیبایی را دوست می دارند و هنرمند به تبع روح پروانه ای اش دو چندان.در تنفیذ رئیس جمهوری شرکت جستن – ورای همه ی حرف و حدیث هایی که وجود دارد – که چهره و کلامش،و اندیشه و سکناتش،اندک ظرافت و فطانتی را به تصویر نمی کشد،برای کسی چون شماکه با هنر و زیبایی سر و کار دارد چه معنایی می تواند داشته باشد؟جز این که بگوییم هنر را ابزاری کرده اید برای نان به نرخ روز خوردن؟نانی که به خون نداها و سهراب ها و کیانوش های میهنمان آغشته است.هنر قداست دارد. می توان از آن بالشی ساخت برای خود را بر روی آن به خواب زدن،اما دیری نمی پاید که این خواب آشفته خواهد شد.هنر از چماق،اندیشه می سازد.مگر چماق به دست دیروز را ندیده ای که هنر به جای چماق به دستش دوربین داد؟همان که شما مقابل دوربینش ظاهر شدید.از روزگار درس می باید آموخت که: هر که ناموخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد زهیچ آموزگار.

این روزگار فیلسوف شهیری چون مارتین هایدگر را به سبب همکاریش با پیشوای نازی ها مطعون خود ساخت.گونتر گراس را بدنام کرد.بیاندیش که با همچون تویی چه خواهد کرد.

تختی را کنار شعبان جعفری بگذار.بهرام بیضایی را در کنار فرج الله سلحشور.چه چیزی دستگیرت می شود؟فکر کن.

شما می خواهید کجا بیاستید؟نمی گویم که یک هنرمند لزوما باید یک کنشگر سیاسی،اجتماعی ِ آزادی خواه باشد،اما خوش رقصی برای ارباب ِ بی مروت ِ قدرت ِ باد آورده نیز دور از شان یک هنرمند است.

آقای شریفی نیا!می دانی این نوشته را چرا به ابوالفضل عابدینی تقدیم کردم؟یقین دارم که نمی شناسی اش. نه او را و نه بسیاری چون او را.که اگر می شناختی تو را آنجا که قدم گذاشتی چه کار بود.

نوروز در اهواز میهمان ابوالفضل بودم.شب ِ دیر هنگام مرا به شهر برد و با من از مناطق حاشیه ی شهر سخن گفت. حاشیه ای که فقر و فلاکت در آن بی داد می کرد.قلبش برای سرفرازی ایران می طپید.همان قلبی که بیمار است و تاب شکنجه ندارد.حال این جوان شرافتمند در بند است و تو ... .دیگر نمی دانم چه بگویم. می ترسم که حرمت قلم نگه ندارم.در خانه اگر کس است،یک حرف بس است.

 

Balatarin + نوشته شده در  2009/8/4ساعت 17:39  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

اعتراف می کنم پس هستم. د . کارد

از آنجا که این روزها دوباره بازار اعتراف داغ است و بزرگان همه اعتراف می کنند،ما هم پا در کفش که نه،در دمپایی بزرگان می کنیم و اعتراف می نماییم.آدم که حتما نباید در سلول انفرادی باشد تا به یاد خدا بیافتد و متنبه شود و اعتراف کند.از آن جا که خداوند متعال همه جا حضور دارد و از رگ گردن به آدمی نزدیک تر است (البته در انفرادی نزدیک تر تراست،چون کارشناسان محترم نزدیک تر شدن را تسریع می کنند)،بیایید همه با هم اعتراف کنیم.

این جمله ی "بیایید همه با هم اعتراف کنیم" نیاز به توضیح دارد که مبادا کژتابی ِ زبانی و بدفهمی به دنبال داشته باشد.کلمه ی "بیایید" ِ این جمله،هیچ ربطی به رنگ سبز،انقلاب مخملی،کودتای محفلی،مخملباف و غیره ندارد.منظور از "بیایید"ربطی به اصل 27 قانون اساسی و این که تجمعات بدون حمل سلاح آزاد است نیز ندارد. مراد این نیست که به خیابان بیایید و با سر خود به باتوم دیگران بزنید و باتوم لباس شخصی های محترم را بشکنید و اغتشاش کنید و یا اینکه با بینی ِ خود به مشت نیروهای جان بر کف بزنید و به مشت های نازنین آن ها آسیب برسانید و یا از آن بدتر تن ِ خود را به گلوله های آنان بزنید.از "بیایید"،همان فعل امر از آمدن را مراد کنید.اما آمدن برای استغفار و توبه. همان گونه که منافقینی چون سعیدی سیرجانی و احسان طبری و عزت الله سحابی و ... آمدند و از "کژ راهه" به راه ِ راست هدایت شدند.

از کلمه ی "همه با هم" نیز نباید به یاد اتحاد اپوزیسیون و از این جور خزعبلات افتاد.منظور این است که باید از "همه با هم" عبور کنیم و بعد از اعتراف همه با هم یکصدا فریاد زنیم که "همه با او". اوست که می ماند و اصلا ایزد منان جهان خلقت را به خاطر "او" بنا کرده است و اگر "همه با هم" اعتراف نکنیم که "همه با او"،ممکن است روی سنگ گرانیتی ِ مزارمان بنویسند "هو الباقی".پس قبل از آن همه با هم فریاد می زنیم که :همه با او.

از کلمه ی "اعتراف"هم عبور می کنیم که از بس وضوح دارد نیاز چندانی به شفاف سازی ندارد.شما بعد از نزدیکی به خداوند در سلول انفرادی،جملاتی بر زبان می آورید از قبیل این که "من خائنم"،"می خواستم از طریق شرکت در انتخابات،یواش یواش،انقلاب ِ یواشکی کنم و نرمک نرمک،بر اندازی نرم کنم"،"لطفا مرا اعدام کنید"،"من آدم خیلی بدی هستم و رابطه ام با منافقین و معاندینی چون جین شارپ یک رابطه ی مراد و مریدی است و چندین بار در کافی شاپی در میدان توپخانه با او دیدار داشته ام و از آنجا که زبان بلد نبودم با زبان اشاره صحبت کردیم و حرف های مخملی زدیم" و خلاصه از این جور حرف ها. به این می گویند اعتراف.

واژه "کنیم" نیز در جمله ی "بیایید همه با هم اعتراف کنیم" نیز نباید راهزنی کند که به قول شاعر "اشتراک لفظ دائم رهزن است". این اشتراک لفظ بسیار خطرناک است و ممکن است خدایی ناکرده کار دست معترفین بدهد. "کنیم" هیچ ربطی به "کردن" ندارد. این را گفتم که زبانم لال قبل از پایان اعترافاتمان،اتهام فساد اخلاقی به ما نچسبد.این "کنیم" که از مصدر ِ" کردن" ساخته شده ،ربطی به آن کردن ِ معروف که ادبی اش می شود سپوختن ندارد. اگر مثلا در ختم پدرمان  خانمی برای هم دردی دست ما را فشرد از آنجا که ما در آن شرایط عزادار بودیم و اصولا در این شرایط نعوذ بالله،نعوذ اتفاق نمی افتد،چون اصلا دل و دماغ آن نیست نباید فکر بد کرد.در اعتراف نیز چنین است.آدم عزادار است و راست نمی شود و تنها به راه راست هدایت می شود.اصلا چرا آدم عاقل طوری حرف بزند که زندگی اش در خطر بیافتد.بنابر این، اصل ِ جمله را تغییر می دهیم."بیایید همه با هم اعتراف دهیم".بازم که نشد."دهیم" هم که از مصدر "دادن" است. این هم ممکن است کژفهمی ایجاد کند. بهتر است بگوییم:"بیایید همه با هم اعتراف ...".کارشناسان محترم و مودب و مهربان،خودشان  جای این سه نقطه را پر کنند .خلاصه ما که اعتراف شدیم. شما هم اعتراف کنید تا سبک بار شوید.

تا اعتراف بعدی بدرود.

Balatarin + نوشته شده در  2009/8/2ساعت 11:48  توسط بهزاد مهرانی  | 

بامدادخبر: دوشنبه بعدازظهر جمعی از دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاههای تهران در قطعه 257 بهشت زهرا بر سر مزار ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی حضور یافتند و با نثار گل یاد این شهیدان را گرامی داشتند.

به گزارش بامدادخبر، پس از لحظاتی سکوت به احترام ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی که در این قطعه به خاک سپرده شده‌اند ونیز سایر از دست رفتگان، چند تن از اعضای این تشکل نوپا، سخنانی را ایراد کردند.

ابتدا رشید اسماعیلی، در سخنانی با ابراز همدردی با خانواده های این شهدا گفت: در این سی سال قبرستانهای زیادی آباد شدند و زندانهای بسیاری پر شدند و از همه تلخ تر اینکه بسیاری از کسانی که به این زندانها و سلولها رفتند و در این گورها خفته اند افرادی نبودند که شایسته اش باشند بلکه آنها به سرنوشت ملت و میهنشان علاقه مند بودند. گورهای بی نشان و پرنشان شهدای راه آزادی در این کشور زیاد هستند، از خاوران گرفته تا بهشت زهرا. سهراب اعرابی و ندا آقا سلطان از جمله این افراد هستند که در مسیر طولانی دموکراسی خواهی کشور سهیم بوده اند.

این عضو دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال در ادامه به مواضع این تشکل درخصوص جنایات و بازداشتها پرداخت و گفت: ما اعضای دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال، خودمان را متعهد به اهداف مبارزه صد ساله ملت ایران و آزادی می دانیم و به حمایت از تمامی شهدای راه آزادی جنبش اخیر می پردازیم. ما نه فقط با خانواده‌های آنها همدردیم بلکه ما خود از مادر سهراب روحیه می گیریم. ما همچنین خواهان آزادی تمامی زندانیان از جمله عبدالله مومنی، احمد زیدآبادی، مصطفی تاجزاده، بهزاد نبوی، سعید حجاریان که از نگران وضعیت سلامتش هستین، محمدعلی ابطحی، عبدالله رمضانزاده، علی وقفی، حسام سلامت و سایر بازداشت شدگان هستیم. حضور ما در اینجا تجدید عهدی است با حاکمیت ملی و دموکراسی، تا وقتی که شعار "یک ملت، یک دولت، آنهم به دست مردم" تحقق نیافته در این راه تلاش می کنیم.

در ادامه بهزاد مهرانی دیگر عضو لیبرالها نیز درسخنانی کوتاه تاکید کرد که این شهدا نیامده بودند کشته شوند آنها آمده بودند برای زندگی بهتر، آنها خواهان کرامت انسانی، آزادی و حقوق بشر بودند. ما اینجا آمده ایم چون جان انسان فارغ از هر مذهب، باور و ایدئولوژی ارزشمند است. آنها خواهان شادی بودند اما ما امروز در غمشان شریک هستیم.

احمد عشقیار نیز ضمن محکوم کردن خشونت اعمال شده علیه شهروندان غیرمسلح و بی دفاع، اظهار داشت که از افرادی که از تریبونهای رسمی و رسانه های عمومی ماموران و هواداران خود را دعوت به خشونت و کشتار مخالفین می کنند، باید پاسخگوی خانوادهای داغدیده و افکار عمومی جریحه دار شده، باشند. در غیراینصورت دور نیست زمانی که آنان در پیشگاه دادگاههای داخلی یا بین المللی پاسخگوی این جنایات باشند.

Balatarin + نوشته شده در  2009/8/2ساعت 4:5  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

هر کس به این سوالات پاسخ صحیح بدهد به قید قرعه جایزه در یافت خواهد کرد.

۱.صاحب این عکس ها چه کسانی‌ هستند؟

۲.کدام عکس اصلا نمی داند که تقلب را با چه ق‌ ای می نویسند و عاشق عدد ۱۱ میلیون است؟

۳.کدام عکس  به عدد  ۱۱ میلیون شبیه است؟

۴.آیا صاحب  این دو عکس گم شده اند؟اگر جواب مثبت است صاحب کدام عکس گم شده است؟

۵.آیا به صاحب عکس رافت رفته است یا چیز دیگر؟

۶.معنی لغوی رافت کدام یک از گزینهای زیر است؟

ا.باتوم  ب.احمدی نژاد  ج.کهریزک  د.سعید ...

۷. صاحب عکس بد از مراسم تحلیف که کله اش  توسط رئیس جمهور مهر ورزبه سقف چسبانده می شود ، چه شکلی‌ خواهد شد؟

* احمدی‌نژاد:بعدتحليف سرشان رامی‌چسبانیم به سقف

Balatarin + نوشته شده در  2009/8/1ساعت 14:33  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

ندا آقا سلطان

امروز چهلم ندا آقاسلطان و دیگر جان باختگان جنبش مسالمت آمیز پس از 22 خرداد است. ندا به گونه ای خاص به نماد این جنبش تبدیل شده است.

«شهید» واژه ای است که برای کسانی که در راه هدفی والا کشته می شوند به کار برده می شود. در باور مذهبی شهید کلمه ای مقدس است . انسانی که برای اعتلای باوری ارزشمند از جان خویش می گذرد. بسیاری از این گونه کلمات مقدس و کاربرد آن در جامعه نشان از اعوجاج و نابسامانی ای دارد که گریبان جامعه و مردم آن را گرفته است. «شهادت» یکی از این کلمه هاست. آن کس که به خاطر بیان حقی و یا برپائی عدالتی جان می سپارد با مرگ خویش فریاد بر می آورد که حقیقت و آزادی و عدالت در اینجایی که من می زی ام محجور است. در کشوری که حاکمانش با رأی مردم و شیوه ای دموکراتیک عزل و نصب می شوند، نیازی نیست که انسان از تنها سرمایه ی زندگی اش که جانش است بگذرد. جانی که برتر از هر اندیشه و ایدئولوژی و مذهبی است و قربانی کردن آن ، تجارت گوهری ارزشمند به ثمن بخس است. آنجا که آدمی برای احقاق حقوق حقه ی خویش خطر می کند و تن به گلوله می سپارد این کرامت انسانی است که لگد مال سم ستوران ارباب قدرت می شود.

تفاوت جنبش کنونی و اصولا هر جنبش مسالمت آمیز با بسیاری از جنبش های خشونت گرا این است که در این جنبش مردم نمی خواهند که بمیرند و این مهم را از شعارهای این حرکت می توان دریافت. هیچ کس فریاد بر نمی آورد که « بکشید ما را... » ، «خونی که در رگ ما است هدیه به فلان است و بهمان .» و یا «ما عاشق شهادتیم». همه آمده اند برای ستایش زندگی ،شادی ، سبزی و نشاط. هیچ کس نیامده است که جانش را برای ایدئولوژی ای ناکجا آبادی و اوتوپیایی قربانی کند. شعار ، شعار شعور است و زندگی. نه کسی می خواهد جان بدهد و نه می خواهد جانی بستاند.ندا و سهراب و محسن های این دیار می خواهند در زیر سقف آسمان و در روی همین خاکدان ، زیستی انسانی، آزادانه و با طراوت و شادی داشته باشند. هرچند مرگ اندیشان و لبخند ستیزان جان از آنان می ستانند اما آنها برای زندگی بهتر و آزادتر بر روی همین خاک به خیابان ها آمده اند. آنها نیامده اند جان خود را قربانی سازند تا در آسمانها و جهانی دیگر رستگار شوند. جان دادن ،فی نفسه برایشان عملی ارزشمند نیست. آن که براحتی از جان خویش می گذرد به راحتی جان دیگران را نیز می گیرد و نداهای میهن ما نیامده اند که بمیرند. آمده اند که زندگی کنند و این تناقضی سخت دل آزار است. آن که برای آزادی و شادی آمده است و جانش را هدیه ای گرانبها می داند که حاضر به قربانی کردن اش در پای هیچ تفکر بیدر کجائی نیست جان می دهد و کشته می شود.

چهل روز گذشت. چهل روز از روزی که نداها و سهراب ها و اشکان های این دیار به خیابان آمدند تا زندگی آزادتر و شادتری را طلب کنند. آنان قربانی کسانی شدند که زندگی ِ آدمی را ناچیز می شماند و می خواهند همه جهان آنچنان باشد که آنها از پشت عینک های جزم اندیشی ِ خود نظاره می کنند. نداهای ما در کوچه و خیابان، آزادی و شادی را فریاد زدند. آنها نمی خواستند که بمیرند.

گفتند/" نمی خواهیم / نمی خواهیم که بمیریم/گفتند!/ دشمنید! / دشمنید/ خلقان را دشمنید / چه ساده/ چه به سادگی گفتند و/ ایشان را / چه ساده / چه به سادگی

کشتند!/ و مرگ ایشان/ چندان موهن بود و ارزان بود / که تلاش از پی زیستن

به رنجبارترگونه ئی/ ابلهانه می نمود: / سفری دشوار و تلخ / از دهلیزهای خم اندر خم و پیچ اندر پیچ/ از پی هیچ!/ نخواستند / که بمیرند، / یا از آن پیش تر که مرده باشند / بار خفتی / بر دوش / برده باشند، / لاجرم گفتند / که "- نمی خواهیم / نمی خواهیم / که بمیریم!" / و این خود / ورد گونه ئی بود / پنداری / که اسبانی / ناگاهان به تک / از گردنه های گردناک صعب / با جلگه فرود آمدند. / و برگرده ی ایشان / مردانی / با تیغ ها / برآهیخته. / و ایشان را / تا در خود باز نگریستند / جز باد / هیچ / به کف اندر نبود- / جز باد و به جز خون خویشتن، / چرا که نمی خواستند / نمی خواستند / نمی خواستند / که بمیرند

احمد شاملو

** ملاحظاتي جامعه شناختي پيرامون مرگ و بيماران سرطاني . یوسف اباذری
Balatarin + نوشته شده در  2009/7/30ساعت 19:37  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

فردا چهلم ندا آقا سلطان و دیگر جانباختگان وقایع اخیر است.در این هجوم اندیشه‌هایی‌ که شب ها دامنم را رها نمی کند ،به کتاب‌هایم سرک می‌کشم،تا اندوه دل‌ را کمی‌ تسلا ببخشم.چند روز پیش که با دوستانم بر مزار ندا و سهراب بودیم به مرگ ایشان بسیار اندیشیدم که در موردش خواهم نوشت.داشتم می‌گفتم که در کتاب‌هایم به دنبال آرامشی می گشتم.به شعر پناه بردم.شعری خواندم از عباس صفاری که کمی‌ از اندوه ِ بسیارِ درونم کاست.شعری که پاسخی بود به چه کنم چه کنم‌هایم و کجا بروم کجا بروم هایم.چه شاعری است این صفاری.بخشی از این شعر را با هم می‌‌خوانیم.

نگو

نگو جایی نداری بروی

این سه متر و نیم حیاط خانه ات را هم

درست ندیده ای.

دنیا را که نمی‌توان

در هوای حلزونی این اتاق

سبک سنگین کرد

دیوار‌های این جهان

سر به فلک هم که بر کشند

بیش از این پرده‌های کیپ

عرصه بر نگاه تو تنگ نمی‌‌کنند.

پرنده‌ای که پر می‌‌کشد از آشیان

نه آدرسی دارد نه شماره ی پروازی

نه قرار ملاقاتی،

شاخه ی هیچ درخت و

نرده ی هیچ بالکنی را نیز

به نامش ثبت نکرده اند.

این هوای ملس هم

که از فرط زلالی و صافی

پروانه میانش بکس و باد می‌‌کند

خوشبختانه ارث پدری هیچ دیوثی نیست.

...

"کبریت خیس" عباس صفاری.انتشارات مروارید ص 96

Balatarin + نوشته شده در  2009/7/30ساعت 4:3  توسط بهزاد مهرانی  | 

 

چندی پیش با دوست فرزانه ای در مورد واکنش های روحانیون و ... مراجع تقلید نسبت به جنبش سبز و پیامدهای آن پس از 22خرداد مباحثه ای داشتم. صاحب این قلم در این بحث دوستانه به عمل استفتای دکتر کدیور از آیت ا... منتظری انتقاد داشتم و لب کلام آن رفیق شفیق این بود که این انتقادات در چنین شرایطی به مصلحت نیست. به یاد قبل از انقلاب 57 افتادم که در آن زمان نیز به بهانه ی مصلحت و عدم شکاف در میان مبارزین علیه نظام سلطنتی ،بسیاری از نقد متفکران و معلمان انقلاب سر باز زدند. مهندس بازرگان بعدها گفت که در زمان اوج گیری تفکرات علی شریعتی همواره منتقد اندیشه های او بوده است. اما به علت اتحاد بین صفوف مخالفین نظام از نقدهای خویش چشم پوشیده است. بهانه ی« ایجاد انسجام بین صفوف منتقدین» بهانه ی منطقی و معقولی نیست که بتواند موجبات آن را فراهم سازد که چشم بر نقد اندیشه ها ببندیم. به ویژه اگر بر این باور باشیم که هدف وسیله را توجیه نمی کند.

محسن کدیور در روز میلاد امام اول شیعیان پرسش هایی را با آیت ا... منتظری در میان نهاد. پرسش هایی کلی و بدون مصداق که لاجرم پاسخ هایی بدون ذکر مصداق را نیز به دنبال داشت. ( باتوجه به اینکه کار فقیه تعیین مصداق نیز نیست ) کدیور در پرسش نخست خویش می گوید: « تصدی مناصبی که براساس قانون لازم الرعایه – شرط ضمن عقد خدمت کلیه متصدیان خدمات عمومی – مشروط به شرایطی الزامی از قبیل عدالت ، امانتداری ، تدبیر و برخورداری از رای اکثریت مردم است، پس از سقوط شرایط و احراز مکرر صفات متضاد به نحو شیاع و در حد اطمینان قریب به یقین , چه حکمی دارد؟ .. و آیت ا... منتظری از بین رفتن هریک از آن شرایط را بدون حاجت به عزل ، موجب سقوط قهری ولایت و تصدی امر اجتماعی و عدم نفوذ احکام صادره از سوی آن متولی و متصدی می داند» و سپس آیت الله وظیفه شرعی مردم در قبال چنین متصدیانی را برکناری آنها با رعایت مراتب امر به معروف و نهی از منکر و حفظ ترتیب الاسهل فالاسهل و الانفع فالانفع و انتخاب مفیدترین و کم هزینه ترین راه ممکن می داند.

این پرسش و پاسخ مورد توجه بسیاری از رسانه ها و منتقدین حکومت جمهوری اسلامی قرار گرفت و همگان مراد و منظور پرسشگر و پاسخ دهنده را دریافتند. دانستند که روی سخن در « سقوط قهری ولایت » با چه کسی است.

اینکه اکثر روحانیون و مراجع تقلید همراه و همگام جنبش کنونی ملت ایران هستند ، ادعایی است که نمی توان چندان برای آن دلایل قانع کننده یافت. بسیاری از روحانیون و مراجع تقلید پشتیبان حکومت اسلامی هستند. بسیاری از آنان همواره حمایت خود را از نظام مستقر اعلام داشته اند و برخی از آنان نیز سکوت پیشه کردند. سکوتی که به زعم کدیور نشانه ی حمایت آنان از جنبش مردم ایران است. حال آنکه این سکوت را به هیچ وجه نمی توان اینگونه تفسیر نمود. چگونه است که روحانیت شیعه که به باور دکتر کدیور همواره ملجاء و پناهگاه مظلومان بوده است ، اکنون راضی به سکوت شده است ؟ افراد شجاع و حق طلبی چون آیت الله منتظری استثناء هستند.

نقدی که به سوالات آقای کدیور از آیت الله منتظری وارد است نقدی مفهومی نیست بلکه نفس اینگونه پرسش ها - بدون ورود به ارزشمندی و کارایی آن- مورد انتقاد است. می دانیم که مراجع تقلیدی وجود دارند که به ولایت مطلقه فقیه باور دارند و همچنین روحانیونی که این حرکت های مردمی را مصداق « بغی » ( بدکاری و فساد و ستمکاری ) شناخته و سرکوب و کشتار ناراضیان مسالمت جو را عملی شرعی می دانند. حال اگر کسی به عنوان یک مقلد دینی پرسش هایی متفاوت با آنچه کدیور با آیت الله منتظری در میان نهاده است را از مرجع مورد وثوق خود بپرسد و پاسخی متفاوت و بل متضاد با آنچه دکتر کدیور دریافت کرده است را دریافت کند آیا این مقلد محترم دلیل متقنی یافته است که دست به کشتار معترضین بزند؟ مگر آیت الله خمینی به عنوان یک رهبر دینی و سیاسی و مرجع تقلید نگفته اند که « حفظ نظام از اوجب واجبات است» پس چگونه است که از مریدان و مقلدان ایشان می خواهیم که برای حفظ نظام اسلامی در برابر معترضان سکوت کنند؟

تکیه بر استفتا در مسائل سیاسی اینگونه نیست که همواره پاسخی داشته باشد که به مذاقمان خوشایند باشد. ای قفل گر اینگونه نیست که همواره برایمان کلید بسازد تا ما با کمک آن درهای بسته خود را بگشائیم و گاهی قفلی بر قفل های دیگر ما می زند که به قول مولانا « قفل گر گه قفل سازد گه کلید »

در نظام های دموکراتیک براساس رأی و نظر قاطبه ی مردم است که امور انسان ها سامان می یابد و این چنین نیست که این راه شفاف را بتوان با استفاده از استفتا شرعی دور زد.

محسن کدیور در مصاحبه با مجله آلمانی اشپیگل (8 تیر 1388 ) در پاسخ خبرنگار مجله می گوید : «من قبول دارم که پاره ای از جوانان تمایل به زندگی از نوع غربی دارند. اما نباید برای آن وزن زیادی قائل شد. نه من و نه اکثریت هموطنان من طرفدار جدایی کامل دین از حکومت نیستیم . ایران کشوری است با سنن و ارزشهای اسلامی . بیش از 98% ایرانیها مسلمان هستند. » از اینکه آقای کدیور چگونه و بر اساس چه آماری به این نتیجه رسیده اند که اکثریت ایرانیان خواهان جدایی کامل دین از حکومت نیستند در می گذریم. پرسش این است که حکومت دینی مورد نظر ایشان بر اساس کدام تعریف از دین شکل می گیرد. از دین تعاریف متفاوتی ارائه شده است. حال حکوت دینی باید بر مبنای کدام یک از این تعاریف متعدد و متکثر و متلون و بعضا متضاد شکل گیرد؟ اگر دین را همچون تعریفی که مولانا بعنوان یک عارف مسلمان ارائه داده است ، « حیرانی »* بدانیم و «سبب دانی »** و چون و چرا کردن را دور شدن از حضرت باریتعالی بشناسیم، بر اساس این پارادایم چگونه می توان دست به تأسیس حکومتی دینی زد؟ لاجرم باید در اینجا تعریفی از دین را مبنای تشکیل حکومت دینی قرار دهیم و قطعا این تعریف نیاز به مفسران و ایدئولوگ های خاص خود دارد که نتیجه اش رفتن از یک حکومت مطلقه دینی به سوی حکوت مطلقه دینی ِ دیگر است . پرسش های کدیور از آیت الله منتظری به گونه ای استفاده ابزاری از دین است . استفاده ابزاری که راه گشای جنبش مردمی ایران است اما تجربه ی سی ساله ی حکومت جمهوری اسلامی نشان داده است که اینگونه استفاده از دین راه به جائی نخواهد برد زیرا ناباورمندان به حکومت دموکراتیک نیز می توانند از این ابزار در جهت استیلای استبداد مذهبی استفاده کنند چنانچه تاکنون با توانائی و امکانات بیشتر و ابزارهای کارآمدتر این کار را کرده اند.

  * گه چنین بنمایدو گه ضد این / جز که حیرانی نباشد کار دین (مثنوی )

**  از سبب دانی شود کم حیرتت / حیرت تو ره دهد در حضرتت

    زیرکی بفروش و حیرانی بخر / زیرکی ظن است و حیرانی بصر ( مثنوی )

Balatarin + نوشته شده در  2009/7/23ساعت 21:22  توسط بهزاد مهرانی  |