دیروز که با مادر کیانوش صحبت می کردم غمی جانکاه درونم را به هم فشرد.بسیار نگران و مضطرب بود.می گفت هیچ خبری از فرزندم ندارم.مدام گریه می کرد.می گفت هر روز عکسی از کیانوش با خود به زندان اوین می برم و سراغ از او می گیرم و غروب با دلی شکسته نا امید و تنها به خانه باز می گردم.او تنها کیانوش را دارد و پسری دیگر که گویا محصل است و کوچکتر از کیانوش.می گفت به آنها بگویید که من نگرانم وتنها.بگویید که بگذارند حداقل با من تما سی بگیرد.به او گفتم مادرم من به که بگویم؟دست من از همه جا کوتاه است.در ضمن گفت به آنها بگویید که من از بیماری صعب العلاجی رنج می برم. گفتم حتما خواهم گفت.دیشب هنگام سحر دست به دعا برداشتم و به خدا گفتم.گفتم.از زبان مولانای بزرگ گفتم " اهد قومی انهم لا یعلمون".گفتم همه گمراهان را به راه راست هدایت فرما.ای خداوند بزرگ.
با امضاء کمپین زیر قدمی کوچک در راه آزادی کیانوش برداریم.