به : بهروز جاويد تهراني
زندگي ‘ بسيار به غزل هاي سعدي مي ماند.البته نه از لحاظ زيبايي شناختي و رواني آن بلكه از اين جنبه كه انجام بسياري از از امور مستوجب تناقض است.غزليات سعدي مملو از حوادثي است كه خالق تناقض است و بن بست مي آفريند.
دلم از تو چون نرنجد ‘ كه به وهم در نگنجد
كه جواب تلخ گويي تو بدين شكر دهاني
شكر دهاني كه از او تلخي مي شنويم يك تناقض است.
هيچ نقاشي نمي بيند كه نقشي بر كشد
وان كه ديد از حيرتش كلك از بنان افكنده اي
يا :
زفرط گريه كتابت نمي توانم كرد
كه مي نويسم و در حال مي شود مغسول
مي گويد : قصد نوشتن دارم اما نمي شود ‘ چون كه اشك هايم دفتر را خيس مي كند و امر نوشتن مختل مي شود.
يكم :
هر دم و بازدم ‘ يك نفس ما را به سوي مرگ نزديك مي كند.اين نفس كه ممد حيات است و مفرح ذات ‘ ما را به سوي پايان زندگي مي برد ( تناقض).از جمع اين نفس هاي مكرر ‘ يك سال مي گذرد و ما آغاز سال جديد را جشن مي گيريم و به يك ديگر شاد باش مي گوييم ‘ در صورتي كه يك سال پير تر شده ايم و فرسوده تر و اين فرسوده گي را به شادي مي نشينيم ( تناقض)شايد به قول شاعر :
بس كه بد مي گذرد زندگي اهل جهان
مردم از عمر چو سالي گذرد‘ عيد كنند
دوم :
انسان ميل مفرط به آگاهي و دانستن دارد.خود را خصوصا در جهان جديد و با پيدايش و ابداع اين همه وسايل خبر رساني محيرالعقول ‘بدون خبر و آگاهي هيچ مي داند.اين آگاهي اما رنج آفرين نيز هست ‘ پس پناه مي برد به ابزار و ادوات خلق غفلت ( تناقض). بنگ و خمر و شغل و كار و تفريحات سالم و نا سالم ‘هنر و ادبيات و موسيقي و...همه و همه را به كار مي گيرد تا اندكي از اين رنج هستي كه آگاهي آدمي آن را افزون تر مي سازد ‘ بكاهد.
استن اين عالم اي جان غفلت است
هوشياري اين جهان را آفت است
هوشياري زان جهان است و چو آن
غالب آيد ‘ پست گردد اين جهان
هوشياري آفتاب و حرص ‘ يخ
هوشياري آب و اين عالم وسخ
زان جهان اندك ترشح مي رسد
تا نغرد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بيشتر گردد ز غيب
ني هنر ماند در اين عالم نه عيب ( مثنوي دفتر اول)
از اين تناقضات در عالم بسيار است كه مجالي ديگر مي طلبد.
تبصره : در اين سرزمين گربه شكلي كه ما را در آن زاده اند و پرورانده اند ‘ اما اين تناقضات قابل احصاء نيست.اين تناقضات چنان گريبان ما را گرفته اند كه همه چيز گويا در تعليق است.هم آگاهي را حد مي زنند و هم گلوي غفلت را مي برند.چنان غم گلوي شادي ما را فشرده است كه رنج هستي را دو صد چندان برابر ساخته است.
الف : احمد باطبي براي نوروز به مرخصي آمد.خوب ! بايد خوشحال بود و من نيز خوشحال بودم .اما وضعيت جسماني او مناسب نبود.از اين همه كم كردن وزن حيرت كردم.بيست و پنج كيلو.در لحظه اي كه ديدارش كردم ناراحت شدم ( تناقض)
از آمدنش خوشحال شدم ‘ اما نيامدن هاي بسياري در همان لحظه غمگينم ساخت.بهروز جاويد تهراني نيامد ‘ مهرداد لهراسبي نيامد ‘ امير ساران نيامد ‘ بروجردي نيامد و بسيار نيامد ن هاي ديگر. در عين شادي ‘ناراحت شدم.مي بينيد در درون يك شادي چه غم هايي لانه كرده است. ( تناقض )
ب : نوروز به سفر مي رويم.شاد مانيم كه در بهار و با بهار ‘مسافرت مي كنيم.ترافيك سرسام آور است و هزينه ها بالا.تلفن هاي همراه داغ يك پيام تبريك نوروز را بر دلت مي گذارد . كاملا مختل شده اند و امكان تماس مقدور نمي باشد.از شلوغي و ازدحام كلافه مي شويم .به خود دشنام مي دهيم كه سال بعد را حتما در خانه مان خواهيم ماند.(تناقض).در ضمن در هنگام سفر مدام به اقساط خود فكر مي كنيم.قسط موبايل ‘ قسط خودرو ‘ قسط مسكن ‘ قسط اسباب خانه و هزاران قسط ديگر - البته جز قسط خريد كتاب كه چون همه چيز را مي دانيم نيازي به خريد آن نداريم - .البته قسط را به معناي عدل نگيريد در اينجا قسط به معناي پيش فروش كردن زنده گي به اميد آينده اي موهوم است كه در آن روز آسوده زنده گي خواهيم كرد.با در آمد كم و اقساط بسيار مي توان كيفيت زنده گي را بر آورد كرد.از سفر باز مي گرديم.
آه .. من بسيار خوشبختم.احساس خوشبختي.منزل غير استيجاري داري اما بيست سال به بانك مسكن بده كاري.تلفن همراه داري اما آنتن نمي دهد ‘ يك سال قسطش را مي پردازي و در پايان پرداخت بدهي ‘ فروشنده آن را نمي يابي كه سند آن را به نامت كند.خودرو داري اما چندين سال به ليزينگ بدهكاري.در آمدت هم كه كفاف اين همه بدهي را نمي دهد ‘ در عوض چه داري؟احساس خوشبختي.يك خوشبختي كاذب.
ج : ابتداي انقلاب اسلامي ‘ گروهي را تلاش بر آن بود كه نوروز نداشته باشيم.از آن به عنوان رسمي خرافي و طاغوتي ياد مي كردند كه بايد براي آن جايگزيني مناسب يافت.همان زماني كه فردوسي ساواكي بود و مطرود ‘ چرا كه شاه نامه نوشته بود .در آن روز مي گفتند كه ديگر نيازي به خواندن نامه هاي شاهانه نداريم.ملي گرايي هم چندان در باور اين گروه محلي از اعراب نداشت.در باور اين آقايان ‘ مليت با اسلاميت سر سازش نداشت و چه بسا ندارد و اين دو ‘ دو پادشاهند كه در يك اقليم نگنجند.بعد ها كه كمي مليت و ايراني بودن - به واسطه جنگ و نياز به احساسات ملي - جاي خود را باز كرد ‘ همواره بايد پس از اسلاميت از آن نام برده مي شد.آقاي مهندس بازرگان به حاج احمد فرزند آيت ا.. خميني گفته بود : تفاوت من و پدر شما در اين است كه پدر شما ايران را براي اسلام مي خواهد و من اسلام را براي ايران مي خواهم .به عنوان امسال نظري بياندازيد . مليت قبل از اسلاميت قرار گرفته است . " اتحاد ملي و انسجام اسلامي ".( زحمت پيدا كردن تناقض قسمت ج را خودتان بكشيد )
د : در اين چند سال گذشته ‘ هنگام تحويل سال نو ‘ هيچ گاه خانه نبوده ام.در كنار سبزه يا رودي ‘ در خيابان يا در جوار يك بناي تاريخي و آن هم در سفر ‘ بوده ام.سفر مي كردم و در جواب اعتراض خانواده و دوستان مي گفتم : بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي و اين كه آب هم اگر در جايي ساكن شود مي پوسد و ... .امسال هم به سفر رفتم اما با يك تفاوت.امسال مدام دلم براي اتاقم و آرامش آن تنگ مي شد.براي تنهايي و تفكر.گويا باز بيش از پيش مي خواهم پناه ببرم به غار تنهايي ام.به دنياي كتاب و ادبيات و فلسفه.به دنياي خلوت پيامبرانه.از سفر هم خسته شده ام.از " اين توده هاي متراكم آدم ها و نفس ها خسته شده ام". مي خواهم در اتاقم بمانم ‘ روز ها و روز ها . " غم نان اگر بگذارد "
ة : به غربت غم ‘ درون ميهنم غم
به گورستان غم و در گلشنم غم
چنين كز من جدايي ناپذير است
غم است انگار من يا خود منم غم
و : نوروز را به همه دوستان عزيزم تبريك مي گويم.با اين همه غم و تناقض هنر آن است كه شاد باشيم و پايدار.اگر بتوان‘ خوب است.
+
نوشته شده در
2007/3/25ساعت 13:34  توسط بهزاد مهرانی
|