(نگاهي به نمايش نامه افرا ،اثر بهرام بيضايي)

این مطلب را زمان نمایش تئاتر افرا به کارگردانی بهرام بیضایی،نوشتم که در مجلهی فردوسی به چاپ رسید.
" افرا يا روز مي گذرد " يكي از نمايش نامه هاي بهرام بيضايي است كه در سال 1377 نوشته شده و در سال 1381 توسط انتشارات روشنگران منتشر شده است. اين نمايش نامه به گونه اي زندگي ما در جهان جديد است.جهاني كه لحظه به لحظه و نو به نو تغيير مي كند.
محله اي در حال دگرگوني است ومي خواهد نو شود. مي خواهند خانه ها را بكوبند.-(خانه هاي اجدادي )- و به جاي هر خانه اي چندين "پارمان " كوچك مسكوني بسازند .(مراد همان آپارتمان است).افراد اين محله اما ، نشاني از تغيير ندارند و افكار و انديشه هايشان هنوز به گذ شته تعلق دارد . محله به يك خانواده ي قجري و اشرافي تعلق دارد.افرا سزاوار يك معلم ساده و متين است وافراد محله به ظاهر براي او احترام فراواني قائلند.افرا مي خواهد مستقل باشد و روي پاي خود بايستد و كمك خرج مادر نا توان و برادر و خواهرش باشد.او به عنوان معلم سر خانه وارد خانه ي خانم بدر الملوك (مادر شازده چلمن ميرزا )مي شود. مادر شازده به افرا پيشنهاد مي دهد كه با فرزندش ازدواج كند و افرا پاسخ نه مي دهد.با پاسخ "نه " ي معلم،گويا اعتبار و غرور خانوادگي ي بدر الملوك شكسته مي شود و اشرافيت او زير سوال مي رود . بدر الملوك در صدد انتقام بر مي آيد. مادر افرا (افسر خانم ) كلفت خانه بدر الملوك است. او كه به دليل بيماري و نا تواني اش قادر به خدمت نيست،به ناچار افرا اين وظيفه را به عهده مي گيرد.بدر الملوك يك ميهماني ي با شكوه ترتيب مي دهد .در اين مهماني اشيايي از ميهمانان به سرقت مي رود . نگاه ها متوجه افرا مي شود.بدر الملوك در حضور ميهمانان از افرا حمايت مي كند . او متوقع است كه در برابر اين لطف ! خود افرا حاضر به ازدواج با چلمن ميرزا شود ،اما افرا همچنان بر " نه " ي خود پا فشاري مي كند .بدر الملوك توطئه اي ترتيب مي دهد تا با متهم كردن افرا غرور از دست رفته ي خود را باز يابد. او يك دزدي ساختگي ترتيب مي دهد . مدت ها است كه از فروشگاه محل ( به مديريت آقاي اقدامي )اجناسي سرقت مي شود . بدر الملوك به شكلي دسيسه چيني مي كند تا دزدي فروشگاه به پاي افرا نوشته شود . افرا دزد معرفي مي شود و به كلانتري محل منتقل مي شود .پاسبان محل (سركار خادمي ) كه روز هاي آخر خدمت سي ساله ي خود را مي گذراند و عنقريب است كه باز نشسته شود ، مسئول رسيدگي به اين پرونده مي شود . او كه گمان دارد سي سال خدمت خود را بيهوده گذرانده و نتوانسته است نه " قتلي كشف كند و نه قاتلي بيابد ، نه سرقت بانكي ،نه ماشين دزدي يا كيف زني ، يا جيب بري ، حتي يك دزدي كوچيك ، حتي دزد فروشگاه " ( نمايش نامه افرا ص 18 ) .مي خواهد با پيدا كردن دزد فروشگاه ، كاري مهم در سابقه خدمتي ي خود به ثبت برساند.
از سوي ديگر شازده چلمن ميرزا در زماني كه ارزياب (آقاي نوع بشري ) در خانه ي آنها مشغول امور اداري و بازرگاني است ،اعتراف مي كند كه افرا در خانه آنها دزدي نكرده است . افرا زماني كه متوجه دسيسه ي بدر الملوك مي شود ، مي گويد كه اجناس فروشگاه ، از طرف مادر شازده به او هديه داده شده است. افرا كه پس از متهم شدن به دزدي با " هو " شدن هاي مدام اهالي ي محل مواجه مي شود ، پس از اثبات بي گناهي و آزاديش با دلي شكسته به خانه باز مي گردد . جسم و جان مادر و برادرش نيز زخمي است ." نمايش نامه در اينجا قرار است پايان يابد".
اما گويا نويسنده دغدغه آن را دارد تا اين پايان تلخ ، پايان نمايش نامه نباشد . بار ها به بهرام بيضايي انتقاد وارد شده است كه نگاهش به جامعه و افراد آن بسيار تلخ است .منتقدين گويا بر اين نظرند كه بيضايي تلخ انديش است و سياهي ها و تلخي هاي اجتماع را بسيار بزرگتر از آنچه واقعيت دارد به تصوير مي كشد . بيضايي با نظر منتقدين موافق نيست ، او بر اين عقيده است كه زشتي و پلشتي هاي جامعه بسي سياه تر از آن است كه او به تصوير مي كشد . بهرام بيضايي در پايان نمايش نامه " افرا يا روز مي گذرد " نگاهي دارد به انتقادات اين منتقدين . او با زباني طنز گونه، مي خواهد نور اميدي بر پايان تلخ اين نمايش نامه بتاباند و به "طوطيان نقل و شكر" كه احساس تلخ انديشي مي كنند ، پاسخي گفته باشد.اين منتقدين به بيضايي مي گويند :
طوطي ي نقل و شكر بوديم ما مرغ مرگ انديش گشتيم از شما
" نويسنده : نه، زيادي تلخه.موافقم. شايد درست نباشه اين طوري تمومش كنيم. اين پايان تلخيه،گر چه بدبختانه واقعيته !اجرا كننده ها چي ؟ و تماشاگرها؟ و جاهايي كه تصويب مي كنن – يا نمي كنن ، و البته به نفع واقعيت رسمي ؟حتما مي گن بايد نور اميدي نشون مي دادم. امكان رستگاري و بهبودي ،فرداي بهتري !كي مي گه؟ مديران ، مديران فرهنگي ، رسانه ها ، چپ ها ،راست ها، و بد روزگاريه وقتي چپ و راست يك حرف مي زنند ، اونم در جايي كه تنها واقعيت بي ترديد صفحه ي تسليت روزنامه هاس. نه ، كسي دوستدار واقعيت نيست. همه دوستدار اون توافق عمومي اعلام نشده اي هستن ، كه براي مدتي رسما واقعيت ناميده مي شد.خب ، براي پايان اميد بخشي،سزاوار اين عصر لبخند،چي بايد اضافه كنيم؟چيزي مثل روزنه ي اميدي؛يا همون خيال و رويايي كه افرا ازش حرف مي زد؟پاياني مثل قصه ي پريان؟آيا بايد چيزي از بيرون وارد اين محله كرد؟بايد افرا و خانواده شو از محله بيرون برد؟شايد بايد اتفاقي در خود محله بيفته،كه چه مي دونم،شايد خرد خرد داره مي افته؛ولي هنوز اون قدر به چشم نمي آد،و زمان مي خواد؛زمان طولاني!...آره – شايد بهتر باشه خودم وارد نمايش بشم و آخرشو به نحوي تغيير بدم!كافيه كمي خودمو مرتب كنم؛اين كيفو به دست بگيرم،و- نامه كو؟ (افرا يا روز مي گذرد".بهرام بيضايي،انتشارات روشنگران و مطالعات زنان،چاپ دوم،ص87 و 88)
در نمايش نامه،افرا سزاوار در مقابل خواستگاري بدرالملوك به دروغ خود را منتظر پسر عمويي معرفي مي كند كه قرار است بيايد و با او ازدواج كند.برادر افرا(برنا)در مدرسه به پسر عموي نداشته اش نامه اي مي نويسد و در كلاس انشا آن را مي خواند.نويسنده در قالب و نقش پسر عموي افرا وارد نمايش مي شود،تا نور اميدي!بر تلخي نماش نامه بتاباند.در نمايش نامه،راويان هر كدام بخشي از حقايق زندگي ي خود و ارتباطش با افرا را بيان مي كنند.نكته مهم اين است كه در اين نماش نامه،"هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد".به جاي برقراري گفت و گو،همه به تك گويي مي پردازند و هيچ ارتباطي شكل نمي گيرد."افرا يا ..."نگاهي جامعه شناسانه به حقايق پيرامون ما ايرانيان است.مردمي كه استبداد تاريخي،كمتر به آنان مجال گفت و گو داده است.ناتواني در گفت و گو در ناخود آگاه جمعي ما ايرانيان نهادينه شده است.حكايت افرا،حكايت تاريخي ي ماست.داستان مردمي كه همواره خواهان قهرماني هستند كه آنها را نجات دهد در حالي كه با دست خود قهرمانانشان را از بين مي برند.گفت و گو شرط لازم پذيرفتن و به رسميت شناختن "غير" است.آن جا كه گفت و گو وجود ندارد،سوء تفاهمات و شايعات است كه رخ مي نماياند و افرا سزاوار قرباني اين سوءتفاهمات است.دوچرخه ساز(حميد شايان) عاشق افرا است.اما در اين باره با او سخن نمي گويد.او تنها در ذهن خويش است كه با افرا سخن مي گويد و قصه ي بي سرو ساماني ي ِ عشقي خود را با او در ميان مي گذارد.هنگامي كه دوچرخه ساز از وجود پسر عمويي كه نامزد افرا است با خبر مي شود(پسر عمويي كه وجود ندارد)،پر از خشم مي شود.از آن جا كه بين او و افرا گفت و گويي در نگرفته است،دوچرخه ساز در صدد انتقام از افرا بر مي آيد.به كودكان مدرسه پول مي دهد تا بر سر كوي و برزن به هو كردن افرا اقدام كنند.
قضاوت سريع و بي پايه و اساس و متهم نمودن افراد،در فرهنگ ما گويي به سنتي ستبر تبديل شده است و آنچه در اين بي گفت و گويي ها از بين مي رود فرهنگ يك ملت است كه در اينجا ،افرا سزاوار- معلم-سمبل آن است.
بهرام بيضايي در گفت و گو با روزنامه اعتماد مورخ 22/10/86 مي گويد"اين خصوصيات ما ايرانيان است كه همچنان خودمان با خودمان نقشه مي كشيم؛خودمان با خودمان پيش مي رويم و پيش مي رويم تا آن بالا و وقتي جهان ما خراب شد و خلاف تصور ما در آمد،غيظ خود را سر آن كسي خراب مي كنيم كه اصلا خبر ندارد.دوچرخه ساز هم همين است.او جهاني را با خودش مي سازد و وقتي آنچه ساخته فرو مي ريزد،به آن آدم درنده يا انتقام جو تبديل مي شود كه در نمايشنامه مي بينيم،كسي كه معلوم نيست از چه انتقام مي گيرد."
جامعه اي كه در آن "هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد"،جامعه ي انسان هايي است كه هر كس از ظن خود يار و يا خصم ديگري مي شود.آن جا كه گفت و گو نيست،روابط آدم ها از شفافيت بر خوردار نيست.در "افرا يا ..."هر كدام از ما يكي از همان راويان هستيم.خودمان را مي بينيم كه در يك جهان مدرن-محله اي كه در حال نوسازي است-همچنان با باورهاي رنگ پريده و مندرس زندگي مي كنيم.بيشتر اهالي محل آنچنان از دزد بودن افرا اطمينان دارند،كه لحظه اي درنگ نمي كنند و نمي انديشند.آنها بايد عقل خود را با عقول ديگران يار كنند،تا بد فعلي و بد گفتي رخت بر بندد و اين مهم جز با گفت و گو و ديالوگ امكان پذير نخواهد بود:
زانكه با عقلي چو عقلي جفت شد
مانع بد فعلي و بد گفت شد (مولانا)
چرا گفت و گو ،ستيزيدن را به مدارا خواهي بدل مي كند؟در هر گفت و گو،پيش فرض هاي مهمي وجود دارد.ابتدا اين كه در يك گفت و گو يقينا بيش از يك سخن گو وجود دارد.(پذيرش ديگري).در گفت وگو بر خلاف وعظ و خطابه،جنبه ي زباني تنها در گفتن محدود نمي شود،بلكه شامل شنيدن هم مي شود.ديگر آنكه گفت و گو با ديگران موجبات تقويت روحيه ي مسالمت جويي و مدارا گري مي شود.آدمي با خود و جهان به يك صلح پايدار دست مي يابدو تمتمي آدميان را عزيز و محترم مي دارد.آنجا كه خرد راهنماي انسان باشد،آدمي به نيكو كنشي و تساهل خواهد رسيد.مدارا،برادر ِ خردمندي است و خرد مندي جز در سايه ي پذيرش غير رشد و نمو نخواهد كرد.به گفته ي فردوسي:
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
بيضايي در مصاحبه با خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) مي گويد:"از زمان نوجواني اين حس در من وجود داشت كه فرهنگ ما مبتني بر تك گويي است و بر خلاف تئاترهاي فرنگي كه ديالوگ محور نمايش است،نمايش هاي ما بر تك گويي مبتني است.در گذشته هاي دور اعتقاد وجود داشت كه سكوت بزرگترين خداي ما ايرانيان است و هنوز هم در همين شرايط به سر مي بريم.از تولد تا مرگ خود نمي توانيم افكارمان را همان گونه كه هستند بيان كنيم و بيشتر زندگي ما تك گويي هاي ما با خودمان است.اين چنين است كه تعدادي از نمايش نامه هاي من همانند "افرا" بر تك گويي شخصيت ها مبتني است.اگر در نمايش "افرا" ديالوگي بر قرار مي شود،اتفاقي است و اصولا "افرا" نمايش سرزمين ماست كه مردمانمان خلع فكر شده اند."
عدم رشد عقلانيت و به تبع آن فلسف ريشه در همين تك گويي و نا آشنا بودن ما با فرهنگ "گفت و گو" است.كلمه "فلسفه" ريشه ي يوناني دارد.اين كلمه معرب كلمه "فيلو سوفيا"است وفيلو سوفيا يعني دوستدار دانايي.در كلمه "فيليا" يا دوستي كه بناي فلسفه بر آن است،اراده گفت و گو كردن مستتر است.اس و اساس عقلانيت مبتني بر گفت و گو است.گفت و گو يعني اين كه "من" بدون "غير"(ديگري) نمي توانم زندگي كنم و اگر قصد "من" زندگي است،اين مهم جز با گفت و گو ميسر نخواهد بود.سقراط گفت و گو را "زايش روح" مي داند.از دل ِ پذيرفتن اصل گفت و گو،زندگي با "ديگري" و چگونگي آن بيرون مي آيد.نياز به گفت و گو،نياز به به ارتباط است.نقطه مقابل گفت و گو جنگ و ستيز است.آنجا كه گفت و گو نيست،عدم شناخت پديد مي آيد.اين چنين است كه يك محله بدون شناخت و آگاهي به افرا سوء ظن مي برند،به او تهمت مي زنند و موجبات انزواي او را فراهم مي سازند.از لحاظ تاريخي به شهادت افلاطون اين سقراط بود كه نخستين بار ديالكتيك را به عنوان شيوه اي از كشف حقيقت برگزيد.سقراط بر اين باور بود كه جست و جوي حقيقت به تنهايي ممكن نيست و حقيقت در گفت و گو ظاهر مي شود.ديالكتيك يعني گفت و گوي دو نفر با يكديگر."ديا" يعني دو نفر و "لكتيك" از ريشه ي سخن گفتن ساخته شده است.در ديالوگ جز خود،ديگري را هم به رسميت مي شناسم.افلاطون در "فايدروس" گفت و گو را تنها راه نيل به حقيقت مي داند.گفت و گو هاي افلاطون،تصوير هاي گوناگوني را به جلوه در مي آورد.هر گفت و گويي ويژگيهاي خاص خود را دارد.در اين گفت و گوها افلاطون در صدد آن نيست كه عقيده و نظر مشخصي را به طرف مقابل تحميل كند.اين گفت و گو ها عمدتا به نتايج مشخص و مبرهني منجر نمي شود.آنجا كه هدف مجاب كردن ديگري است،گفت و گو صورت نگرفته است.آنچه رخداده است "بحث" است.
در درون فرهنگ ما "بحث" وجود داشته است و"بحث"،غير از گفت و گو است.در بحث،هدف منكوب كردن ديگري است.هدف آن است كه حقيقتي را كه به زعم خود مطلق و بي كم و كاست مي پنداريم بر كرس ي ِ قبول و پذيرش بنشانيم.در ديالوگ طرفين بر اين باورند كه حقيقت مطلق و مطلق حقيقت در انبان هيچ كدامشان نيست تا گره از آن بگشايند و ديگري را مطيع و منقاد ِ خود سازند.هدف از گفت و گو،ياد گيري است وما براي آموختن و تغيير وارد ِ گفت و گو مي شويم.در ديالوگ-بر خلاف بحث-ما به سخن ديگري گوش نمي دهيم تا با پاسخي كوبنده تر، او را بر جاي خود بنشانيم .بلكه گوش مي سپاريم تا به جرح و تعديل و يا تغيير حقيقت دست يافته ي خود رهنمون شويم و طرف مقابل نيز همچنين.
آيين گفت و گو را بايد آموخت.نزاع ها و كشمكش ها جز با گفتگو ، سر بر ساحل آرامش و صبوري نخواهند گذاشت. اگر در " محله " ي خود ، پا به پاي نو شدن ساختمان ها و تغيير ذائقه ها ، بنيان گفت و گو را مستحكم سازيم ،از آن پس "افرا سزاوار " ها و " گلرخ كمالي " ها (در فيلم سگ كشي اثر بهرام بيضايي ) و ... سزاوار سوء ظن و طعنه نخواهند بود و بناي فرهنگي ما هم راستا با نو شدن بنا ها ،دگرگون خواهند شد.كافيست با يكديگر گفت و گو كنيم ، ديگري را به رسميت بشناسيم ، خود را مالك حقيقت كامل نپنداريم.با ديگران سخن بگوييم.
افرا سزاوار و انزواي او، محصول آنجايي است كه " هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد ".
هيچ كس
با هيچ كس
سخن نمي گويد
كه خاموشي
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خويش
نظر مي بنديم
با طرح خنده ئي
و نوبت خودرا ا نتظار مي كشيم
بي هيچ
خنده ئي!
(احمد شاملو، ابراهيم در آتش )